جمعه 29 اردیبهشت 1391  20:05

سرم رو انداختم پایین ... در باز میشه ... وای چرا من جرات نمیکنم سرم بالا بگیرم

و نگاه کنم ببینم دره خونه عشق رو که زدم چه کسی در رو باز کرد ...

- سلام عزیزم ... امری داری ؟

چه صدای گرمی ...سرم رو میارم بالا یه فرشته ... یه حوری بهشتی ... با این که پیر

شده ولی چقدر زیباست ... یه پیرزن که زیباییش هر کسی رو جذب می کنه ...

به سختی جوابش رو میدم ... سلام ... من محبت هستم ...

- میدونم که محبتی ... منتظرت بودم ... چرا زودتر به یادم نیفتادی ؟

نمی دونم از کجا وجوده من رو می دونست و نمی دونم که چرا منتظرم بوده ؟ دلیلی

برای این سوالا ندارم ... بهش می گم که :

- همین جا دمه در باید جوابه سوالاتون رو بدم ؟

معذرت خواهی می کنه و من رو دعوت می کنه به خونش ... یه حیاطه بزرگ و دیدنی

با کلی گل و گیاه داره ... بهتره وصف نکنم که واقعا عاجزم تکه ای از بهشت رو

وصف کنم ... میریم به خونش ... هنوز ننشتم که سوالم رو ازش می پرسم ...

- ببخشید شما چرا منتظرم بودین ؟

می خنده و میگه : خوب معلومه من چندین ساله که منتظرتم ... من عشق هستم و به

تنهایی قادربه این نیستم که این مردم روبه هم نزدیک کنم...باید بینشون محبت باشه...

تعریفت رو شنیدم که توی شهره خودتون چه غوغایی کردی و مردم چقدر به هم

نزدیک شدن ... می دونستم که روزی بالاخره یاده افسانه ی عشق میفتی ...

وای خدایا ... چقدر برام درکش سخته ... یعنی عشق می دونسته که روزی من به وجود

خواهم اومد و می دونسته که من یه حس هستم ... اون من رو تکمیل کننده ی خودش

میدونه ...حرفای زیادی بین ما گفته شد که بهتره تعریف نکنم ...

نتیجه ی حرف ها این شد که عشق وسایلی که لازم داره رو برداره و با من همراه بشه

تا باهم و به کمک هم همه ی مردم رو به هم نزدیک کنیم ... اون هم همین کار رو

کرد اندکی خرت و پرت توی یه بقچه گذاشت و از در اومدیم بیرون ...

وای خدایا ...دوباره باید از این شهره سختی ها عبور کنم و این همه بدی رو یک جا

ببینم ...هر طور شده از شهر میایم بیرون ... بین راه کلی با هم حرف زدیم و من راهه

نفوذ به دله آدم ها رو از طریق قلب به عشق گفتم ولی اون گفت که من از طریقه

حرف زدن و چشم مردم به دلشون نفوذ می کنم ... چه راهه جالبی رو گفت ...

زبان و چشم ...

با هم به توافق رسیدیم که اون ازراهه خودش به دله آدما رسوخ کنه ومن هم به شیوه ی

خودم و اونجا توی دله آدما به هم میرسیم ...

از پیاده روی زیاد خسته شدیم ...

اون نزدیکی یه گلخونه ی بزرگ هست ...

میریم اونجا تا استراحت کنیم ... آخه شب شده و باید بخوابیم تا فردا صبح کاری که

قراره رو شروع کنیم ... یعنی نفوذ به دله آدما و نزدیک کردنه اونا به هم ...

ادامه دارد ...


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391  08:33

چه کاره سختی رو شروع کردم ... چرا بعضی از این مردم نفوذ کردن به قلبشون

این اندازه سخته ؟ ... گاهی دوست دارم جا بزنم ولی خوب این که نمیشه ، راهیه

که شروع کنم و باید تمومش کنم ... شهر با وجود من توی قلب مردم زیر و رو

شده ، حالا دیگه همه به اون پیرزن پیر که می خواد از خیابون رد بشه توجه می کنه

حالا دیگه همه می دونن که باید به هم نوع خودشون احترام بزارن و حس همنوع

دوستی اینجا پیدا میشه ... ولی ... ولی ... ولی یه چیزی کمه ... هنوزم اونجوری

نیست که من می خوام و من دوست داشتم که شهر اونجوری بشه ... این مردم هنوز

هم یه چیزی کم دارن ... درسته که خیلی فرق کردن ولی اینا هنوز اونی نشدن که من

فکر می کردم ... باید یه فکری کنم ...

درسته ... این نتیجه میده ... البته اگه مامان بزرگ درست گفته باشه ... آخه می دونین

یادمه وقتی منم یه آدم بودم و هنوز تبدیل به یه (( حس )) نشده بودم مامان بزرگ

واسم یه افسانه تعریف کرد ... توی اون افسانه حرف از یه حسه قشنگ بود که توی

یه جای خیلی تمیز و با عطر و بویی دوست داشتنی زندگی می کنه ... اسم اون حس

رو مامان بزرگ گذاشته بود (( عشق )) من باید پیداش کنم ... یادمه مامان بزرگ

می گفت آدرسش : شهر سختی ها ، بلوار درد ها ، خیابان بی مهری ها ، کوچه ی

گمراهی ها هستش و روی پلاک خونه ش هم نوشته شده (( تنهایی )) ... نمی دونم

چرا این حس توی همچین جایی زندگی می کنه ولی خوب من می خوام برم و پیداش

کنم ... می دونم که حالا که تبدیل به حس شدم خیلی زود می تونم پیداش کنم پس کوله بار

سفر رو می بندم و حرکت می کنم به سمته آدرسی که مامان بزرگ گفته ...

به شهر سختی ها می رسم ... اینجا همه چیز شلوغ و پلوغه ... کسی نمی دونه که باید

چه کاری انجام بده ... همه سر در گم هستن ...

بلوار درد ها رو پیدا می کنم ... ولی نمی دونم چرا اینجا همش صدای ناله میاد ... خیلی

دوست دارم زودتر از اینجا فرار کنم و به خیابون بی مهری ها برسم ...

اینجا همه ساکتن ... هیچ کس حرفی نمی زنه ... فقط هر نفر به گوشه ای خیره شده

و نمی دونم داره به چی فکر می کنه ... ای وای خدایا ... راه فرار کجاست شاید بشه

کوچه ی گمراهی ها به آرامش رسید... بعد از گذشتن از چند تا کوچه که اسماشون :

زجر ، ذلت ، ناراحتی و فریب بود به کوچه ی گمراهی ها رسیدم ...

حالا باید دنبال پلاک تنهایی بگردم ... از اول کوچه یواش یواش میرم جلو ... اینجا

یه کوچه ی بن بسته ... دارم به آخر کوچه می رسم ولی هنوز هم خونه ی عشق رو

پیدا نکردم ... الان دیگه آخر کوچه هستم ... با این بوی عطر یاس که این آخره کوچه

پیچیده فراموش می کنم که چه چیزایی دیدم تا به این جا رسیدم ... پلاک خونه رو

می خونم ... روش نوشته تنهایی ... آره خودشه ... بالاخره خونه (( عشق )) رو

پیدا کردم ... در رو می کوبم تا این که صاحبخونه بیاد و در رو به روی محبت باز

کنه ...
ادامه دارد ...


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 23 اردیبهشت 1391  09:38

روزی روزگاری توی یه شهر کوچیک که همه ی کوچه هاش قدیمی و زوار در رفته بود و

آدماش همه زندگی بسیار ساده ای داشتن ولی زیاد رابطه ای با هم نداشتن و کسی به همسایه ش

یا بقیه ی افراد توجهی نداشت من تغییر ماهیت دادم و انسانیت خودم رو زیر پا گذاشتم ،

ماهیت زندگیم رو عوض کردم و تبدیل به یه حس شدم ، حسی که می خواست خودش رو تو

دل آدما جا بده و اونا رو به هم نزدیک کنه .

من اسم خودم رو گذاشتم (( محبت )) ، اولش نمی دونستم کاری که دارم می کنم نتیجه ای میده

یا این مردم همین جوری می مونن و کاری از دستم بر نمیاد ولی خوب من امید داشتم ... امید به

این که می تونم یه راه به داخل دلای آدما پیدا کنم .

از همون روز کارم رو شروع کردم ، در اولین خونه رو کوبیدم و منتظر شدم تا صاحبخونه بیاد

و در رو به روی محبت باز کنه ، در باز شد ولی خوب کسی منو نمی تونست ببینه ، اون پیرزن

که در رو به روی من باز کرد فکر کرد یه مزاحم بوده و به همین خاطر غرغر کنان چند تا

فحش داد و در رو بست ولی من وارد شده بودم ، خوب حالا نوبت من بودم ، باید منتظر یه

فرصت می شدم تا این پیرزن که اولین شکار من بود یه جا ساکن بشه و یا بشینه ، خوشبختانه

زیاد طول نکشید و رفت و روی تختی که گوشه ی حیاط و زیر درخت هلو بود نشست ، الان

بهترین فرصته ، رفتم و رو به روش نشستم ، ولی نمی دونستم چه جوری به د لش راهی پیدا کنم

، اونم که منو نمی دید پس خیلی راحت دراز کشید و خوابید ، فکر کردم و فکر کردم و

همونجا نشستم .

آره ، راهش همین بود . دستم رو گذاشتم رو سینه ش و روی قلبش ، تمرکز کردم و ذره ای

از وجودم رو به قلبش فرستادم . باید صبر کنم تا بیدار بشه و ببینم آیا فایده ای داشته یا نه ...

تق تق ... تق تق ... صدای در حیاط میاد ، پیرزن بیدار میشه و به طرف در میره ، در رو

باز می کنه ، کسی پشت در نیست ، ولی پیرزن فقط میگه : خدا به راهه راست هدایتش کنه

هر کس که این در رو کوبید و منه پیرزن رو بیدار کرد ...

خوبه ، خوبه ، خدا رو شکر . پس اثر گذاشت ، هنوز در رو نبسته من میام از خونه ش

بیرون آخه کارم اونجا تموم شده .

شروع می کنم یک به یک درهای خونه رو زدن و وارد هر خونه که میشم ذره ای از وجودم

رو به قلبه اونا هدیه می کنم و از اون خونه میام بیرون ، کار زیادی دارم ، همه ی شهر رو

باید از وجود خودم مملو کنم ...

ادامه دارد...


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 23 اردیبهشت 1391  09:33

مردی در کنار جاده دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد.... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی كشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر درکنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسر جان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.
آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر این صورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند...

یا علی


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391  14:59

خدایا! سرگردانم و آشفته؛ چون از راه مانده ای که چشم های خسته و بی صبرش، حتی سراب را هم دیدن نمی تواند. قدم هایم، خاک را پنجه می ساید و چیزی نمی یابد. عمری است غبار بیهودگی، روح سراپا عصیانم را پوشانده است. ابرها گلوی آسمانم را می فشارند. نه خورشیدی، نه بارانی...

من دلتنگ همیشه تو ام؛ خرابه نشین درد، مسافری که جاده وحدانیت تو را جان می فرساید و هر شب، کوچه های بزرگی ات را فانوس به دست می دود.

ای داد ستان بزرگ! بیدادِ روزهایی چنین تیره را تو خورشید عدالتی.

پروردگارا! صبوری ام ده تا بار سنگین غربت را در سرزمین آشنای مهربانی ات زمین بگذارم و بر چهره عبوس لحظه هایم لبخندکرامت تو بنشیند.

یاری ام کن تا وجود زنگار گرفته ام، در زلال یاد و نام تو جلا یابد و هر ثانیه که می گذرد، گام های جستجویم، به قله های نورانی جبروتت نزدیک تر شود.

معبودا! کهکشان، فروغی از جلال مکرر توست که هر شب در چشم های آسمان می شکوفد.

درختان، جلوه ای از قامت کبریایی تو اند که از قلب توحیدی زمین، قیام کرده اند و کوه ها، جلوه زوال ناپذیر استواری ات.

ای بزرگ! تیرهای گناه، پرندگی را از بال هایم گرفته و سنگ های هرزه نومیدی، پنجره های جانم را شکسته اند. به آئینِ مرداب، زمینگیر خویشتنم؛ اما تو می دانی که حقارتی این گونه بزرگ را نمی خواهم.

دستم را بگیر و مرا به بلندایی ببر که غرور انسان بودنم را چون نخستین روزهای خلقت، حس کنم و ابلیس را در پس کوچه های تاریک وسوسه نا کام بگذارم.

«سبحانک یا لا اله الا أنت»


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 26 اسفند 1390  07:02

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 اسفند 1390
جمعه 26 اسفند 1390  06:15


نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !

نباید بی تفاوت !

چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !

کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !

نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 اسفند 1390
سه شنبه 23 اسفند 1390  11:57

پشت هر کوه بلند،سبزه زاریست پراز یاد خدا

   ودر آن باغ کسی میخواند:


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 23 اسفند 1390
چهارشنبه 17 اسفند 1390  18:23


مهربانم ای خوب!یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد وغریبند باتو تک و تنها به تو می اندیشد
و کمی دلش از دوری تو دلگیر است


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 اسفند 1390
چهارشنبه 17 اسفند 1390  11:36

  1. دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به  آسمان دعا می کنند.
  2. خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم راتوانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن.
  3. وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

جملاتی از کوروش کبیر


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 17 اسفند 1390  11:32

قدرتمندان عشق را ساختند، تا دیگران استفاده کنند .

 ضعیفان عشق را ساختند، تا ظلم بالاسری ها را تحمل کنند .

اغنیا عشق را ساختند، تا فقرا محتاج بمانند .

فقرا عشق را ساختند، تا زنده بمانند .

 عاقلان عشق را ساختند، تا دیوانگان را با آن خطاب کنند .

دیوانگان عشق را ساختند، تا عاقلان را مسخره کنند .

پسرها عشق را ساختند، تا سرپوش هوس هایشان کنند .

دخترها عشق را ساختند، تا آن را برای خود قفس کنند .

و انسان ها عشق را ساختند، تا وجه تمایزی با حیوان کنند!

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 17 اسفند 1390  11:23

زندگی بافتن یک قالی است
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده است
تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین !!!
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند…


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 اسفند 1390

ایمان و<a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a> از + منظر دکتر علی شریعتی

 

ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود.
ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب!
عشق بی ایمان های و هوایی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند.
عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز.
ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی آمیزد و این است که عالمی پدید می آید جاهل و میبینیم که چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد و زندگی کلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و آثارش عبارت است از ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق و
وعشق بی ایمان،آثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قروغمزه استعمال کردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازک کردن و اخم های مکش مرگ مادر مواقع خاصی حواله کردن و غیره که همه متوجه اسافل اعضا است و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمی گذرد.
و اما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟

همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان که جوش و خروش و شر و شور های فصلی از زندگی اشت که با پیری یا ازدواج یا کم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگوییم؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد آن را فراموش میکنی.


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 3 اسفند 1390  10:19

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر
زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 27 بهمن 1390  10:33

                           

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود، و کلاه و تابلویی

را کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود:

 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 27 بهمن 1390
چهارشنبه 19 بهمن 1390  11:30

اکنون کجایی ای خود دیگر من؟

ایا در این سکوت شب بیداری؟

بگذار نسیم پاک تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.

کجایی ای ستاره زیبای من؟

تیرگی زندگی مرا در اغوش کشیده و اندوه بر من چیره گشته است.

لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسید و مرا جانی دوباره خواهد داد!

از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمایتم خواهد کرد!

کجایی ای محبوب من؟

آه ؛ چه بزرگ است عشق!


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 19 بهمن 1390  10:49

روزهای خوش کودکیم را

حیران گذراندم

بلوغم را- نومید نبودم

لیک تنها گذراندم

و امروز که جوانم

نگرانم …

آرزومند همانم

که شاید بتوانم لبخندی بنشانم بر لب «کودک ده ساله شهر»

تا نومید نماند و بداند

که عشق را می‌توان جست در اوج بلوغ

در اوج بلوغ

می‌توان خالص بود

می‌توان عاشق بود

می‌توان مغرور بود

لیک بالاتر از آن

می‌توان «انسان» بود

می‌توان امید داشت

می‌توان لبخند زد

می‌تواند لبخند را

بر لب «کودک ده ساله شهر» دگری بازنشاند


  • آخرین ویرایش:-

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
.آنقدر بخندی كه دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینكه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یك جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم كه اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس كنی!


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 13 بهمن 1390  21:09

حس می کنم کل این زندگی پوچالی بام سر مخالفت برداشته، هر اتفاقی که این مدت واسم افتاده جز بد بیاری چیزی واسم نداشته، ناراضی نیستم ولی می تونست بهتر از اینی که هست باشه،

من صدای سبز خاک سربیم، صدایی که خنجرش رو به خداست!                                                               

در هر حال مجبورم زندگیمو به دست طوفانی که از دنیای تاریکی میاد رها کنم که منو توی غربت بی انتهای شب سردرگم کنه!

ممنونتم خدا تا روزی که نفس میکنم...                         هانون    


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 بهمن 1390
پنجشنبه 13 بهمن 1390  21:01

مدتی به دلیل سرگرم شدن در فعالیت دانشجویی از وبلاگ نویسی غافل بودم.اما سعی خواهم کرد از این پس بطور منظم و معین هانون را بروز کنم و مطالبی در حد و وسع خود در اختیار دوستان قرار دهم.شاید وبلاگ نویسی مقاله نویسی و خبرنگاری پژوهش و شرکت در محافل دانشجویی و فرهنگی فقط بهانه هایی برای حفظ انسجام این گونه جمعها باشد تا افراد در کنار دوست و همفکر و همراه و همدل خویش با اعتماد و امید و اراده به ارمانهای فردی و گروهی خود بیندیشند.قدر مسلم فعالیت در دوره طلایی جوانی اگر همراه با نشاط و رضایت باشد مایه پیروزی و اسودگی وجدان در دوران پس از ان خواهد بود.این همه را نگفتم که غیبت 1 سال و اندی ام را توجیه کنم. بلکه شروعی باشد برای تداوم هانون و کس نگوید که هانون هم مثل خیلی از وبلاگ های یکبارمصرف محلی چند صبائی خود را به صفحات دنیای مجازی تحمیل کرد و رفت که رفت.

پس ما همچنان هستیم...     یاحق                             هانون   


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 بهمن 1390
  • تعداد کل صفحات :26  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...