چهارشنبه 31 تیر 1388  20:19
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

آینه امروز حتی سکوت دیروز را نیز منعکس خواهد کرد،چگونه وداع در سکوت و تنهایی معنا یابد ؟آن جا که باید با هم رفت ،آن جا که باید با هم خواند تا زمانی که باید رسید ؟!

از ارتفاع ارادت دوست ،عطر یاس مهر فرود می اید تا درامتدا راه ،اقرار به عشق آسان شود،تبسم ستاره عشق را چگونه می توانم دید ؟ در صورتی که پنجره دلم بسته باشد ؟!

بستر اکنون بی حضور ما خالیست، این لحظه کجا می تواند حضور داشته باشد اگر من اینجا نباشم،و چمنزار چگونه می تواند سبز باشد اگر من سبز نیندیشم؟!

آن جا که حقیقت آن خورشید پرتقالی رنگ در دل خاکستری غروب محو می شود،آن جا که فصل های انتقالی را حیات نا میدهاندودر حوالی آن موفقیت را خواهانیم به سنگ خویش چگونه موضوعات را بسنجیم وقتی تهنا عیار کامل عشق است؟!

در مرز مشترک امروز وفرداهابر فراز قله ارزوها ایستاده ایم شعله فانوس امید چگونه می تواند بیدار باشد اگر من در بستر نا امیدی خفته باشم؟!

در حجله گاه نسیم و گندمزار ،دستان ساده دهقان همواره بر شکیبایی اصرار می ورزدآری او همچنان ایستاده است گرجه زمان در گذر است  تمامی الفاظ را اگر می داشتم آیا می توانستم آن بگویم که گفتنی نیست/!


  • آخرین ویرایش:-

در تنگنای اتاقی تاریک

خیره به تصویری از وجود یک مردم

مردی از سایه سار تنهایی

اشنای دیرینه دل تنگم

مردی با یک نگاه روحانی

وسعت قلب پاکش در وجودم

همیشه جاودانی

دلم برایش همیشه بی تاب است

و عروس چشمهایم

خیس از وجود پر رازش

 هنوز هم زنده است

گرچه می گویند او دیگر نیست

مردی از مردهای زندگی

اکنون

جایش در کنار دخترش

خالی است


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 31 تیر 1388  20:09
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

فاضل نظری


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 31 تیر 1388  20:08
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را
نمی‌گـیـرد خـدا هـم در دلـم جـای مـحمد را

پس از عمری که چون پروانه بر گـِرد علی گشتم
در ایـن آیـیـنــه دیـدم نـقـــش ســیـمـای مـحـمد را

به بینایی امـیر عرصه تجریـد خواهی شد
کنی گر سرمه‌ات خاک کف پای محمد را

جهان را سر به سر آیینه روی علی دیدی
علی خود آینه ست ای دل تماشای محمد را

محمد من رأی گفت و موسی لن ترانی دید
چه در دل داشت عیسی جز تمنای محمد را

شـبی کآفـاق را آیینـه روی خدا دیـدم
خدا می‌دید در آیینه سیمای محمد را

چطور آخر همین گوشی که جز دشنام نشنیده ست
شـنـیـــد آخــر به جـان لــحـن دل آرای مـحمد را

چه باید گفت از آن شب، آن شب قدس اهورایی
که مـن بـا خـویـشـــتـن دیـدم مـدارای مــحمد را

که می‌داند که یوسف با همین آلوده دامانی
شنیـــد آخـر نـدای گرم و گیــرای مــحمد را

شب صبح ازل پیوند رؤیایی تو می‌گویی
همین من دیـدم آیا روی زیبـای محمد را

سگ کوی علی هستم ولی دزدانه می‌بینم
علی بر سینه دارد داغ سودای مـحمد را

یوسفعلی میرشکاک


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 31 تیر 1388  15:13
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم  

در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مرداد 1388
چهارشنبه 31 تیر 1388  15:07
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

خشكسالی امان مردم را بریده بود، چنانكه دیگر هیچ كاری را نمی توانستند انجام دهند.

بزرگان شهر در جمعی كه داشتند به این نتیجه رسیدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگی دعای باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران آنها را از خشكسالی نجات دهد.

همه مردم در میدان شهر جمع شدند و منتظر روحانی شهر بودند تا بیاید و دعای باران را شروع كنند، بالاخره روحانی آمد و رو به مردم كرد و گفت : تا به امروز نمی دانستم چرا ما از گرفتاری و خشكسالی نجات نمی یابیم ولی امروز با دیدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اینجا جمع شده ایم تا از كائنات بخواهیم بر ما باران نازل كند، ولی در جمع شما فقط همین دختر بچه ای كه این جلو نشسته با چتر آمده واین یعنی فقط یكی از ما به دعایی كه می كنیم ایمان داریم .

 

پس بیاید به هر آنچه كه می خواهیم و انجام می دهیم ایمان داشته باشیم.


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مرداد 1388
سه شنبه 30 تیر 1388  22:20
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

سحر هنگام، کاین مرغ طلایی
نهان کرده ست پرهای زر افشان.
طلا در گنج خود می کوبد، اما
نه پیدا در سراسر چشم مردم.
من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوار های نیلی شب
در این راه درخشان می شناسم.
می آید در کنار ساحل خاموش به حرف رهگذران می دهد گوش.

نشسته در میان زورق زرین
برای آن که از من دل رباید.
مرا در جای می پاید.
می آید چون پرنده
سبک نزدیک می آید.
می آید گیسوان آویخته گون
ز گرد عارض مه ریخته خون.

می آید خنده اش بر لب شکفته
بهاری می نمایاند به پایان زمستان.
می آید بر سر چله کمان بسته.
ولی چون دید من را می رود، در، تند می بندد
....
نشسته سایه ای در ساحل تنها،
نگار من به او از دور می خندد.


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 30 تیر 1388  22:15
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

فاصله یک درِ بسته‌است،اگر وانشود
وسعت خانۀ خورشید، هویدا نشود
باز کن گوشۀ در را که سحر سرریزش
بر جهان ریزد و شب این همه برپا نشود
پشت این در برهوتی است چنان خشک و لجوج
که در آنجا دل یک غنچه شکوفا نشود
پلک در باز کن ای وارث آیینه و آب
تا جهان در عطش چشم تو صحرا نشود
نکند در نگشایی و شب بستۀ ما
بی‌اشارات سرانگشت تو فردا نشود
آی همخانۀ خورشید، به یادت باشد
شب طلسمی است که بی چشم شما وا نشود
پُرِ خفاش شد این کوچه قبول است ولی
تو بیا، پیش تو خفاش، شکیبا نشود
باز می‌گویم اگر در بگشایی شاید
باد سیلی بزند، غنچۀ تو وانشود
نکند در بگشایی و بهارت دیگر
از لگدهای خزان، منزل گل‌ها نشود
حیف از آن باغچۀ ساده که پاییز حسود
آتشش زد که دگر باغ تماشا نشود
باغ زیبای تو افسوس که عفریت خزان
خار در دامن آن ریخت که زیبا نشود
گل و گلمیخ، چه دنیای عجیبی داریم
که الهی که به هم ریزد و دنیا نشود
آتش و یاس؟خدایا تو خودت شاهد باش
که چنین حادثه نه، فاجعه حاشا نشود
چه قدر حوصله کردی که به گوش گلها
باد سیلی بزند، محشر کبری نشود
کاش می‌شد به سر قصه‌امان برگردیم
به همان مصرعِ "این بسته اگر وا نشود"
پشت در کاش اسیر شب خود می‌ماندیم
شب نمی‌رفت که این روز مبادا نشود


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 29 تیر 1388  16:57
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

بگویید تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟

 چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

 چرا او این چنین کور و کر و لال است

و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی

و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده می گویم

خدا هرگز نمی باشد


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مرداد 1388
دوشنبه 29 تیر 1388  16:45
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

سلام و عرض ادب
نمی دونم چند نفر از بازدیدکنندگان این
وبلاگ رو را می شناسند یا اشعار و نوشته هایش را خوانده اند.
منتها بد ندیدم همونطوری که احمد شاملوی بی همتا و دیگر
زیبا نویسان مطالبشان در وبلگ گذاشتیم مطالبی کوتاه هم ازکارو بزاریم.
کارو
شاعر و متن نامه نویس و نویسنده ای بود متفاوت با دیگران در زمان حیات خود.
او ضمنا
برادر ویگن خواننده و ترانه سرا و بازیگر مشهور و فقید ایرانی نیز بود.
من
خودم از کارو فقط یک کتاب خوندم که البته بهترین مجموعه اون بوده و نامش "شکست سکوت: هست و البته سازمان نشر مرجان مجوز چاپ مجددشو گرفته و من بارها نسخ جاپ شده و مجوز دارش رو دیدم و خوندم
اینو واسه توجیه کار خودم
مینویسم
واسه این نوشتم اگه کسی یهو متون و اشعار رو خوند و یه کم بد برداشت
کرد یادش باشه که این یه شعره و حتی دولت ایران هم بهش مجوز داده و این آثار ادبی و فلسفی هستند و لاغیر.

                                                                                  «هانون»

خدا وندا000!

 اگر روزی بشر گردی

 زحال بندگانت با خبر گردی

 پشیمان می شدی از قصه خلقت

 از اینجا از آنجا بودنت !

 خداوندا000!

 اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

 لباس فقر به تن داری

 برای لقمه ی نانی

 غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی

 زمین و آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مرداد 1388
دوشنبه 29 تیر 1388  16:00
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

این وضع برای من قابل تحمل نبود و برای خلاصی از این شرایط تصمیم گرفتم با ندا صحبت کنم و از راز دلم که سالها پنهونش کرده بودم براش بگم یک روز صبح که مادرم رفته بود خرید، از ندا خواستم که کمی صبر کنه تا باهاش حرف بزنم اون هم قبول کرد نمیدونستم از کجا شروع کنم من من کنان با صدای لرزون گفتم خیلی برام سخته که از تو درخواستی کنم راستش.. راستش... حرفم رو برید و گفت چه درخواستی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم در خواست ازدواج! ندا که انگار جا خورده بود مکثی کرد و آب دهنشو غورت داد و گفت مجید جان منو تو به درد هم نمیخوریم رابطه ما رابطه برادر و خواهری و غیر از این هیچ چیزی بین ما نیست ما از لحاظ تفاهم هم فاصله داریم تو شغلت مکانیکیه و با روغن سوخته سر و کار داری من با کامپیوتر، تو دیپلم داری من لیسانس، پس به من حق بده مخالفت کنم. من باید با یک نفر در سطح خودم ازدواج کنم راستش رو بخواهی من در محل کارم با یکی از مهندسهای اونجا قول و قرارهامون رو گذاشتیم من دیگه چیزی نمی شنیدم خونه داشت دور سرم میچرخید نفسم به شمارش افتاده بود سرم بدجوری سنگین شده بود کاش میتونستم گریه کنم. متوجه نشدم که ندا کی رفت خیلی خسته بودم رفتم به اتاقم تا کمی دراز بکشم ولی خوابم نمیبرد به سمت بیرون به راه افتادم دیگه تو خونه نمی تونستم بمونم داشتم خفه میشدم مثل آدمهای راه گم کرده نمیدونستم به کجا باید برم خیلی دلم میخواست با یکی درد و دل کنم سرمو بزارم رو شونهاش و زار و زار گریه کنم. خیلی از خونه دور شده بودم تصمیم گرفتم که به مغازه برم ولی میدونستم دست و دلم به کار نمیاد کل روز بیکار نشسته بودم نفهمیدم کی شب شد و وقت رفتن به خونه ! تو راه همش صحنه روبرو شدن با ندا رو تجسم میکردم و ضعف عجیبی در خود حس میکردم بالاخره رسیدم و وارد خونه شدم مادرم به استقبال ام اومد و سراغ ندا رو از من گرفت


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مرداد 1388
دوشنبه 29 تیر 1388  15:57
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

 اگه به تو و مادرت اعتماد نداشتم هرگز عزیزترین کسم را که یادگار همسرم هست رو بدست شما نمی سپردم این جملات رو که میگفت اشکش سرازیر شد و دیگه طاقت نیاورد برای اینکه اشکهاش رو پنهون کنه به سمت حیاط رفت و بعد از پنج دقیقه با دخترش برگشت و دخترش رو به من و من رو به دخترش معرفی کرد اسمش ندا بود چشمهای مشکی داشت با قدی متوسط و لباسی ساده متانت خاصی تو چهره اش موج میزد، کمی هم خجالتی بود بعد از معارفه به سمت خونه به راه افتادیم توی راه حرفی بین ما رد و بدل نشد هرکی به چیزی فکر میکرد و به سرنوشتی که قرار بود براش رقم بخوره می اندیشید.

صدای راننده که میگفت رسیدیم افکار همه رو بهم ریخت احمد آقا پیش دستی کرد و کرایه ماشین رو حساب کرد. بعد از احوال پرسی با مادرم و صرف چای و کیک شروع کردیم به تعریف از خاطرات گذشته گاهی از شنیدن یک خاطرت میخندیدیم و گاهی هم ناراحت میشدیم من و احمد آقا بعد ازخوردن ناهار دنبال کارهای ثبت نام دخترش رفتیم و وقتی احمد آقا از هر جهت خیالش راحت شد رو به من کرد و گفت مجید جان من دیگه تو این شهر کاری ندارم باید برگردم تو رو به خدا و دخترم رو هم به تو می سپارم همون طور که پدرت به من اعتماد داشت من هم به تو دارم از قول من از مادرت خداحافظی کن اصرارهای من برای ممانعت از رفتنش بی فایده بود احمد آقا رفت و منو با کوله باری مسئولیت تنها گذاشت.


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مرداد 1388
دوشنبه 29 تیر 1388  15:49
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

 بعد از فوت پدرم زندگی روی خوش به ما نشون نداد و هر روز وضع ما بد ترمی شد. تا جایی که خونه و مغازه رو هم مجبور شدیم بفروشیم تا جواب طلب کارها رو بدیم و از روی اجبار در یک خانه کوچک مستاجر شدیم.

 برای من که تازه از خدمت سربازی اومده بودم رویا رویی با این وضعیت بسیار مشکل بود ولی چاره ای نبود باید با شرایط کنار میومدم بهمین خاطر در یک مکانیکی مشغول به کار شدم تا بتونم اجاره خونه و سایر هزینه ها رو با حقوقی که میگرفتم پرداخت کنم.

در اون روزهای تلخ نه از دوست خبری بود نه از فامیل انگار نه انگار ما در این کره خاکی زندگی میکنیم تمام کسانی که خودشون رو روزی دوست میدونستن حتی زحمت یک احوال پرسی خشک و خالی رو به خودشون نمیدادن چه برسه به کمک مالی.

فامیلهای که اکثر روزهای هفته به عناوین مختلف خودشون رو به منزل ما دعوت میکردن وقتی ما رو میدیدن روشون رو میچرخوندن به سمت دیگه. ولی از اونجا که خدا در سخترین شرایط هم بنده هاش رو تنها نمیگذاره همیشه من و مادرم رو مورد لطف خودش قرار داد و کم کم وضع ما بهتر شدو من تونستم با پشتکار زیاد یک مغاز مکانیکی بخرم و از اون وضعیت نجات پیدا کنیم. روزها در مغازه کار میکرم و شبها هم با مادرم گپ میزدیم و از روزهای خوشی که با پدر داشتیم صحبت میکردیم


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مرداد 1388
دوشنبه 29 تیر 1388  15:42
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مرداد 1388
دوشنبه 29 تیر 1388  11:17
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

نگر

     تا به چشم زرد خورشید

                                 نظر

                                      نکنی

کت افسون

            نکند .

 

بر چشم های خود

                     از دست خویش

                                       سایبانی کن

                                                  نظاره ی آسمان را

تا کلنگان مهاجر را

                        ببینی

                              که بلند

از چارراه فصول

در معبر بادها

رو در جنوب

            همواره

                    در سفرند.

 

دیدگان را به دست

                       نقابی کن

تا آفتاب نارنجی

به نگاهیت

             افسون

                  نکند ،

تا کلنگان مهاجر را

                      ببینی

                         بال در بال

که از دریاها همی گذرند. –

از دریاها و

               به کوه

که خوش به غرور ایستاده است ؛

 

و به توده ی نمناک کاه

بر سفره ی بی رونق مزرعه ؛

 

 

و به قیل و قال کلاغان

در خرمنجایِ متروک ؛

و به رسم ها

 و بر آیین ها،

بر سرزمین ها.

 

 

و بر بام خاموش تو

                     بر سرت ؛

که بر جان اندُهگین تو

که غمی نشسته ای

                   هم از آنگونه

                               به زندان سال های خویش .

 

 

و چندان که واپسین شعله ی شهپرهاشان               

در آتش آفتاب مغربی

                       خاکستر شود ،

اندوه را ببینی

            با سایه ی درازش

که پاهمپای غروب

لغزان

   لغزان

       به خانه در آید

و کنار تو

در پس پنجره بنشیند.

 

او به دست سپید بیمارگونه

دست پیر ترا ...

 

 

و غروب بال سیاهش را ...

 


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 29 تیر 1388  11:14
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

ای کاش آب بودم

گر می شد آن باشی که خود می خواهی . –

آدمی بودن

        حسرتا !

                   مشکلی ست در مرز نا ممکن . نمی بینی ؟

ای کاش آب می بودم – به خود می گویم - :

نهالی نازک به درختی گشن رساندن را

                                           ( - تا به زخم تبر بر خاکش افکنند

                                               در آتش سوختن را  ؟ )

یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن

                                           ( - از آن پیشتر که صلیبش آلوده

                                                                              کنند

                                     به لخته لخته ی خونی بی حاصل ؟ )  

 یا به سیراب کردن لب تشنه ئی

رضایت خاطری احساس کردن

                            ( - حتی اگرش به زانو نشانده اند

                                 در میدانی جوشان از آفتاب و عربده

                                 تا به شمشیری گردنش بزنند ؟

                                 حیرتت را بر نمی انگیزد

                                 قابیل برادر خود شدن یا جلاد دیگراندیشان

                                 یا درختی بالیده نابالیده را

                                                         حتی  

                                 هیمه ئی انگاشتن بی جان ؟ )

می دانم می دانم  می دانم

با این همه کاش ای کاش آب می بودم

گر توانستمی آن باشم که دلخواه من است .

 

آه

کاش هنوز

          به بیخبری

                   قطره ای بودم پاک

از نمباری به کوهپایه ئی ،

نه در این اقیانوس کشاکش بیداد

سرگشته موج بی مایه ای .

                                                                    دهکده

                                                                 30/6/1368


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 29 تیر 1388  11:05
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

« فروغ فرخزاد »

 

مقاله ی حاضر  از «  مجله « ایران آباد » شماره ی هشتم ، آبان ماه 1339 و آرش قدیم ، شماره ی فروغ ،13. » انتخاب شده است که متن کامل مقاله عیناً ذکر شده تا وفاداریمان نسبت به فروزغ بزرگ بی خدشه بماند ... که شرایط جامعه امروز بی شباهت به آنروز نیست !!!

 

فروغ فرخزاد

       آخر شاهنامه نام سومین مجموعه شعریست که مهدی اخوان ثالث (م.امید) در تابستان سال گذشته منتشر کرده است . تولد این نوزاد آنچنان آرام و بی سر و صدا بود که توجه منتقدان محترم هنری را ، که مطابق معمول سرگرم دسته بندی و نان قرض دادن به یکدیگر بودند، حتی به اندازه ی یک سطر هم جلب نکرد. و تقریباً، جز یکی دو مورد ، هیچ یک از مجلات ماهانه یا غیر ماهانه ادبی که در تمام مدت سال گوش خوابانده اند تاببینند در دیار فرنگ چه می گذرد ، و مثلاً امروز روز تولد یا مرگ کدام نویسنده درجه اول یا درجه سوم است ، که با عجله آگهی تسلیت و تبریک را از مجله های خارجی ترجمه کنند و به عنوان اخبار ناب هنری در اختیار مردم هنر دوست تهران بگذارند، کوچکترین عکس العملی از خود نشان ندادند . گو اینکه توجه و عکس العمل آنها ، با ماهیت های شناخته شده شان، نمی تواند افتخاری برای کسی باشد. و اکنون من که فقط یک خواننده ی ساده هستم ، پس از یکسال، می خواهم که درباره این کتاب به گفتگو بپردازم . کار من نقد شعرنیست، من این کتاب را آنچنان که هست می نگرم . نه آنچنان که خود می پسندم .


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 29 تیر 1388  10:59
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

عاشقان از گوٍن دشت عطش تاق ترند
ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند

دوره ی آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچه ی آیینه بداخلاق ترند

واعظا موعظه بگذار که وعّاظ عزیز
به تقلاّی گناه از همه مشتاق ترند

راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر
این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟

پسران و پدران بی خبر از حال هم اند
روز محشر پدران از پسران عاق ترند

بعد از این نام من و گوشه ی گمنامی ها
که غریبان جهان شهره آفاق ترند

علیرضا قزوه


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 29 تیر 1388  10:58
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

این پیاده می شود، آن وزیر می شود
صفحه چیده می شود، داروگیر می شود

این یکی فدای شاه، آن یکی فدای رخ
در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود

فیل کج روی کند، این سرشت فیل هاست
کج روی در این مقام،  دلپذیر می شود

اسب خیز می زند، جست و خیز کار اوست
جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می شود

آن پیاده ضعیف راست راست می رود
کج اگر که می خورد، ناگزیر می شود

هر که ناگزیر شد، نان کج بر او حلال
این پیاده قانع است، زود سیر می شود

آن وزیر می کشد، آن وزیر می خورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر می شود

ناگهان کنار شاه خانه بند می شود
زیر پای فیل، پهن، چون خمیر می شود


آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است
هر چه خواست می شود، گر چه دیر می شود

این پیاده، آن وزیر... انتهای بازی است
این وزیر می شود، آن به زیر می شود...

محمد کاظم کاظمی 


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 29 تیر 1388  10:56
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :5  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5