سه شنبه 6 مرداد 1388  09:52
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

1
کبریت های صاعقه
 پی در پی
 خاموش می شود
 شب همچنان شب است
با این که یک بهار و دو پاییز
 زنجیره ی زمان را
با سبز و زردشان
 از آب رودخانه گذر دادند
 دیدیم
در آب رودخانه همه سال
 خون بود و خاک گرم
 که می رفت
در شط
 شطی که دست مردی
 در موج های نرمش
ایینه ی خدا را
 یک روز شست و شو داد
2
 کبریت های صاعقه
 پی در پی
 خاموش می شد
شب همچنان شب است
خون است و خاک گرم
نظارگان مات شب و روز
بسیار روزها و چه بسیار
3
کبریت های صاعقه
پی در پی
شب را
 کمرنگ می کند
من دیدم و صبور گذشتن
 خون از رگان فقر و شهامت
 جاری بود
 در خاک های اردن سینا
4
 کبریت های صاعقه شب را
بی رنگ می کند
 چندان که در ولایت مشرق
از شهر بند کهنه ی نیشابور
سرکرده ی قبیله ی تاتار
 فریاد هم صدایی خود را
فانوس دود خورده ی تاریک
از روشنای صبح می آویزد
 کبریت های صاعقه
شب را
نابود می کند


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 6 مرداد 1388  09:42
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
 

که مزد ِ گورکن
 

 

 

از بهای ِ آزادی‌ی ِ آدمی
 

 

 

افزون باشد.
 

 

جُستن
یافتن
و آن‌گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن ِ خویش
باروئی پی‌افکندن ــ
 

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
 

دی ِ ۱۳۴۱


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 6 مرداد 1388  09:39
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

بی‌گاهان
به غربت
به زمانی که خود درنرسیده بود ــ
 

چنین زاده شدم در بیشه‌ی ِ جانوران و سنگ،
و قلب‌ام
در خلا
تپیدن آغاز کرد.
 

 

گهواره‌ی ِ تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی‌پرنده و بی‌بهار.
 

نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهای ِ امیدفرسای ِ ماسه و
خار،

بی‌آن‌که با نخستین قدم‌های ِ ناآزموده‌ی ِ نوپائی‌ی ِ خویش به راهی
دور رفته باشم.
 

نخستین سفرم
بازآمدن بود.
 

 

دوردست
امیدی نمی‌آموخت.
 

لرزان
 

 

 

بر پاهای ِ نو راه
 

 

 

رو در افق ِ سوزان ایستادم.
 

دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.
 

 

دوردست امیدی نمی‌آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
 

این بی‌کرانه
 

 

 

زندانی چندان عظیم بود
 

 

 

که روح
 

از شرم ِ ناتوانی
 

در اشک
 

 

 

پنهان می‌شد.
 

فروردین ِ ۱۳۴۰


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 5 مرداد 1388  14:13
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

دانشجویی پس از این‌كه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعاً چیزی در مورد موضوع این درس می‌دانید؟ استاد جواب داد: بله حتماً. در غیر این‌صورت نمی‌توانستم یك استاد باشم.

دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم، اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می‌كنم در غیر این‌صورت از شما می‌خواهم به من نمره كامل این درس را بدهید. استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و بالأخره نه قانونی است و نه منطقی؟

                                                استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و بالأخره مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:

                                                     نظر یادتون نره!

استاد شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كرده‌اید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست؛ همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست. و این حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتی كه باید آن درس را رد می‌شد نه قانونی است و نه منطقی


  • آخرین ویرایش:جمعه 9 مرداد 1388
دوشنبه 5 مرداد 1388  12:32
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

ماه می¬تابد، رود است آرام،
بر سر شاخة «اوجا»، «تیرنگ»
دم بیاویخته، در خواب فرورفته، ولی در «آیش»
کار شب پا نه هنوز است تمام.
* * *
می¬دمد گاه به شاخ
گاه می¬کوبد بر طبل به چوب،
وندر آن تیرگی وحشتزا،
نه صدایی است به جز این، کز اوست
هول غالب، همه چیزی مغلوب.
می¬رود دوکی، این هیکل اوست.
می¬رمد سایه¬ای، این است گُراز.
خواب¬آلوده، به چشمان خسته،
هر دمی با خود می¬گوید باز:
«چه شب موذی و گرمیّ و دراز
تازه مرده ست زنم،
گرْسِنه مانده دو تایی بچه¬هام،
نیست در «کپّه»ی ما مشت برنج،
بکنم با چه زبانشان آرام؟»
باز می¬کوبد او بر سر طبل،
در هوایی به مِه اندود شده،
گرد مهتاب بر آن بنشسته،
وز همه رهگذر جنگل و روی آیش
می¬پرد پشّه و پشّه ست که دسته بسته.
مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ
می¬دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین.
هر چه، در دیدة او ناهنجار،
هر چهاش در بر، سخت و سنگین.

لیک فکریش به سر می¬گذرد،
همچو مرغی که بگیرد پرواز،
هوس دانه¬اش از جا برده،
می¬دهد سوی بچه¬هاش آواز.
مثل این است به او می¬گویند:
«بچّه¬های تو دو تایی ناخوش،
دست در دست تب و گرسِنگی داده به جا می¬سوزند.
آن دو بی مادر و تنها شده¬اند،
مرد!
برو آنجا به سراغ آنها
در کجا خوابیده،
به کجا یا شده¬اند...»

بچّة «بینجگر» از زخم پشه
بر نی آرامیده،
پس از آنی که ز بس مادر را
یاد آورده به دل، خوابیده. پاک و پاک سوزد آنجا «کـَلِه سی»
بوی از پیه می¬آید به دماغ.
در دل در هم و بر هم شده، مَه
کورسویی ست ز یک مرده چراغ.
هست جولان پشه،
هست پرواز ضعیف شبتاب.

چه شب موذیی و طولانی!
نیست از هیچ¬کسی آوایی.
مرده و افسرده همه چیز که هست،
نیست دیگر خبر از دنیایی.
ده از او دور و کسی گر آنجاست،
همچو او زندگیش می¬گذرد:
خود او در آیش
و زن او به «نِپار»ی تنهاست.

«آی دالنگ! دالنگ!» صدا می¬زند او
سگ خود را به بر خود. دالنگ!
می¬زند دور صدایش خوکی
می¬جهد، گویی از سنگ به سنگ،
یا به تابندگیِ چشمش همچون دو گل آتش سرخ،
یک درنده ست که می¬پاید و کرده ست درنگ.

نه کسیّ و نه سگی همدم او
بینجگر بی ثمر آنجا تنها
چون دگر همکاران.
تن او لخت و «شماله» در دست.
می¬رود، بازمی¬آید، چه بس افتاده به بیم،
دودناکی به شب وحشتزا
می¬کند هیکل او را ترسیم.

طبل می¬کوبد و در شاخ دمان
به سوی راه دگر می¬گذرد.
مرده در گور گرفته ست تکان، پنداری،
جَسته یا زنده¬ای از زندگی خود که شما ساخته¬اید.

نفرت و بیزاری،
می¬گریزد این دم
که به گوری بتپد
یا در امّیدی
می¬رود تا که دگر باز بجوید هستی.
«چه شب موذی و گرمیّ و سمج،
بچّگانم ز ره خواب نگشتند بدر.
چه قدَر شب¬ها می¬گفتمشان:
خواب، شیطانزدگان! لیک امشب
خواب هستند. یقین میدانند
خسته مانده ست پدر،
بس که او رفته و بس آمده، در پاهایش
قوّتی نیست دگر.»

دالنگ، دالنگ، گرْسِنه سگ او هم در خواب.
هر چه خوابیده، همه چیز آرام،
می¬چمد از «پَلَمـ»ی خوک به «لَم»
برنمی¬خیزد یک تن به جز او
که به کار است و نه کار است تمام.

پشّه¬اش می¬مکد از خون تن لخت و سیاه
تا دم صبح صدا می¬زند او.
دم که فکرش شده سوی دیگر
گردن خود، تن خود خارد و در وحشت دل افکند او.
می¬کند بار دگر دورش از موضع کار،
فکرتِ زادة مهر پدری،
او که تا صبح به چشم بیدار،
بینج باید پاید تا حاصل آن
بخورد در دل راحت دگری.
باز می¬گوید:
«مرده زن من،
بچه¬ها گرْسِنه هستند مرا
بروم بینمشان روی دمی.
خوک¬ها گوی بیایند و کنند
همه این آیش ویران به چرا.»
چه شب موذی و سنگین! آری
همچنان است که او می¬گوید.
سایه در حاشیة جنگل باریک و مهیب
مانده آتش خاموش،
بچّه¬ها بی¬حرکت با تن یخ،
هر دو تا دست به هم خوابیده،
برده¬شان خواب ابد لیک از هوش.
هر دو با عالم دیگر دارند
بستگی در این دم،
وارهیده ز بد و خوبْ سراسر کم و بیش.
نگهِ رفتة چشم آنها
با درون شب گرم
زمزمه می¬کند از قصّة یک ساعت پیش.
تن آنها به پدر می¬گوید:
بچّه¬هایت مرده¬ند.
پدر! امّا برگرد،
خوک¬ها آمده¬اند،
بینج را خورده¬ند...»

چه کند گر برود یا نرود؟
دم که با ماتم خود می¬گردد،
می¬رود شب پا، آن گونه که گویی به خیال
می¬رود او، نه به پا.
کرده در راه گلو بغض گره،
هر چه می¬گردد با او از جا.
هر چه... هر چیز که هست از بر او.
همچنان گوری دنیاش می¬آید در چشم
و آسمان سنگ لحد بر سر او.

هیچ طوری نشده، باز شب است،
همچنان کاوّل شب، رود آرام،
می¬رسد ناله¬ای از جنگل دور،
جا که می¬سوزد دلمرده چراغ،
کار هر چیز تمام است، بریده ست دوام،
لیک در آیش
کار شب پا نه هنوز است تمام.


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 4 مرداد 1388  19:44
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

ریشه در خاک
ریشه در آب
ریشه در فریاد
***
شب از ارواح سکوت سرشار است .
و دست هائی که ارواح را می رانند
و دست هائی که ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند .
***
- دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده اند .

- ما رقصیده ایم .
ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم .

- دو شبح در ظلمات
در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند .

- ما رقصیده ایم
ما خستگی ها را باز نموده ایم .
***
شب از ارواح سکوت سرشار است
ریشه از فریاد
و
رقص ها از خستگی .


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 4 مرداد 1388  19:34
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

پای دیوار بلند کاج ها
در پناه ز آفتاب گرم دشت
آهوی چشمان او در سبزه زار چشممن می گشت
سبزه زاری بود و رازی داشت
تا دیاری چشم انداز بازی داشت
بیرگ برگش قصه عشق و نیازی داشت
تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روی خاک
جان گرفتم زیر باران نوازش های او
خوشه های بوسه اش در من شکفت
شاخه گستردم آفاق را
هر رگ من سیم سازی شد
با طنین خوشترین آوازها
از شراب عطر شیرین تنش
نبض من میگفت با من رازها
ذره ذره هستی من چون عبار
 در زلال آسمان میگشت مست
سر خویش از بالاترین پروازها
معبد متروک جانم را
بار دیگر شبچراغ دیدگانی روشنایی داد
دست پر مهری در آنجا شمع روشن کرد
نوری از روزن فرو تابید
بوی عود آرزویی شکفته در فضا پیچید
ارغنون تمنا را نوا برخاست
معبد متروک جانم را شکوه کبریایی داد
این به محراب نیاز افتاده را از نو خدایی داد
از لب دیوار سبز کاج ها
آفتاب زرد بالاتر نشست
بوته سرخ غروب
بر کبودی های صحرا در نشست
بوسه گرمش به هنگام وداع
تیر شد در قلب من تا پر نشست
در هوای سبزه زار بوی اوست
برگ برگ این چمن جادوی اوست


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 3 مرداد 1388  14:26
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

دختر جوانی آبله سختی گرفت. نامزدش به عیادت او رفت.
چند ماه بعد، نامزد وی کور شد. موعد عروسی فرا رسید.
مردم می گفتند: چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت : «من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.»


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 مرداد 1388
شنبه 3 مرداد 1388  14:12
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

اگر از شما بپرسند که در این جهان در انتظار چه هستید چه پاسخ خواهید داد؟ اگر از اشخاص عادی باشید "که نود و نه درصد مردم از اشخاص عادی هستند" خواهید گفت که من دراین دنیا انتظار دارم که پس از مرگ مستقیما وارد بهشت شده ودر حالی که عمر جاویدان خواهم داشت تا پایان عالم اغذیه لذیذ بخورم و از لذت عشق و شهوت برخوردار شوم و آهنگ های طرب انگیز بشنوم و ... ولی غافل از این هستید که پس از رفتن در بهشت و داشتن عمر و جوانی همیشگی که هرگز دچار خزان پیری و بیماری نخواهید گردید دیگر از خوردن و نوشیدن و خوابیدن و شهوترانی لذت نخواهید برد و بزودی زندگی یک نواخت بهشت شما را خسته و کسل خواهد کرد زیرا چیزی که در این دنیا خوردن و خوابیدن و غیره را برای شما لذت بخش کرده ترس از مرگ و از دست دادن این لذات است و روزی که این لذات جاوید شد یعنی مرگ برای شما وجود نداشت همه چیز عادی خواهد گردید! در جای دیگر گفته ام که اگر شما را به بهشت ببرند پس از یکسال اقامت کسل شده و از در بهشت خارج گردیده و در جستجوی نقطه دیگری هستید که تغییری در زندگی شما بدهد!!! . موریس مترلینگ


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 2 مرداد 1388  11:59
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»


  • آخرین ویرایش:شنبه 3 مرداد 1388
جمعه 2 مرداد 1388  10:35
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

این شکسته چنگ بی قانون
 رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر
 گاه گویی خواب می بیند
 خویش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت
 یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند
روشنیهای دروغینی
 کاروان شعله های مرده در مرداب
 بر جبین قدسی محراب می بیند
 یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را
 می سراید شاد
 قصه ی غمگین غربت را
هان ، کجاست
 پایتخت این کج ایین قرن دیوانه ؟
 با شبان روشنش چون روز
 روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
 با قلاع سهمگین سخت و ستوارش
 با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ،‌سرد و بیگانه
 هان ، کجاست ؟
 پایتخت این دژایین قرن پر آشوب
 قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدارماه
لیک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
 قرن وحشتناک تر پیغام
 کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
 چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند
 هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
 سخت می کوبند پاک می روبند
 هان ، کجاست ؟
 پایتخت این بی آزرم و بی ایین قرن
 کاندران بی گونه ای مهلت
 هر شکوفه ی تازه رو بازیچه ی باد است
 همچنان که حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده
 عرصه ی انکار و وهن و غدر و بیداد است
پایتخت اینچنین قرنی 
کو؟
بر کدامین بی نشان قله ست
 در کدامین سو ؟
 دیده بانان را بگو تا خواب نفریبد
 بر چکاد پاسگاه خویش ،‌دل بیدار و سر هشیار
 هیچشان جادویی اختر
 هیچشان افسون شهر نقره ی مهتاب نفریبد
بر به کشتیهای خشم بادبان از خون
ما، برای فتح سوی پایتخت قرن می اییم
تا که هیچستان نه توی فراخ این غبار آلود بی غم را
 با چکاچاک مهیب تیغهامان ، تیز
غرش زهره دران کوسهامان ، سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان ،‌تند
نیک بگشاییم
 شیشه های عمر دیوان را
 از طلسم قلعه ی پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
 جَلد برباییم
بر زمین کوبیم
ور زمین گهواره ی فرسوده ی آفاق
دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد
 تا که سنگ از ما نهان دارد
 چهره اش را ژرف بشخاییم
 ما
 فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
 شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
 ما
 یادگار عصمت غمگین اعصاریم
 ما
 راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
 سرد تاری ،‌خاک
 قصه های خوشترین پیغام
 از زلال جویبار روشن ایام
 قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
 ما
 کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ،‌ زندگیمان شعر و افسانه
 ساقیان مست مستانه
هان ، کجاست
پایتخت قرن ؟
 ما برای فتح می اییم
 تا که هیچستانش بگشاییم
 این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
 نغمه پرداز حریم خلوت پندار
 جاودان پوشیده از اسرار
 چه حکایتها که دارد روز و شب با خویش
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد
 مرد ، مرد ، او مرد
 داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش از قعر چاهی ژرف می اید
نالد و موید
 موید و گوید
 آه ، دیگر ما
 فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
 بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
 دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
 تیرهامان بال بشکسته
ما
 فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
 راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
 یا ز میری دودمانش منقرض گشته
 گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
 همچو خواب همگنان غاز
 چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
 صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
 وای ، وای ، افسوس


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 2 مرداد 1388  10:33
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 2 مرداد 1388  10:29
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد
 برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
 با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
 گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار کنی


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 2 مرداد 1388  10:26
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

شب به روی جاده نمناک
 سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که میلغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمناک
در سکوت خاک عطر آگین
نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های  ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
همچنان شب کور
 میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خاک
 در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم به روزنها
 می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
سایه من کو ؟
سایه من کو ؟
او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
 من من گمگشته را در خویش می جوید
پنجه او چون مهی تاریک
میخزد در تار و پود سرد رگهایم
 در سیاهی رنگ می گیرد
طرح آوایم
 از تو می پرسم
ای خدا ... ای سایه ابهام
 پس چرا بر من نمیخندد
 آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
 از چه در آیینه دریا
صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
 از چه شب بر شانه صحرا
 باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
 از تو می پرسم
ای خدا ای ظلمت جاوید
در کدامین گور وحشتناک
 عاقبت خاموش خواهد شد
 خنده خورشید ؟
من نمیخواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمیخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پاهای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه ؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
آه ...ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
 شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
با که گویم قصه درد نهانم را
سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
از چه دور از او مرا در روشنایی ها
رهسپار گور می سازی ؟
گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
 بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
یا که او را محو کن در زیر پای ما
آه ... ای خورشید
 لعنت جاوید من بر تو
 هر زمان رو در تو آوردم
 گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
 خیره تر کردی
 لیک در پایم
 سایه ام را تیره تر کردی
از تو می پرسم
ای خدا ... ای راز بی پایان
 سایه بر گور چیست ؟
 عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
 اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
 از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
از تو می پرسم
تیرگی درد است یا شادی ؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
ظلمت شب چیست ؟
شب خداوندا
سایه روح سیاه کیست ؟
وه که لبریزم
از هزاران پرسش خاموش
 بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
 این شب تاریک
سایه روح خداوند است
سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
بار رنج بندگان تیره روزش را
آه ...
او چه میگوید ؟
او چه میگوید ؟
خسته و سرگشته و حیران
میدوم در راه پرسش های بی پایان


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 2 مرداد 1388  10:25
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
 بی گمان زودتر از دل برود
 مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
 تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
 لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
 چه شد آن آتش سوزنده که بود
 شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
 قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 2 مرداد 1388  10:14
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

تصمیم داشتم که تو را یک غزل کنم
وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!

این یک معادله ست که مجهولهاش را
باید به انزوا بکشانم و حل کنم

کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست
زنبور می شوم که لبت را عسل کنم

راحت کنار می کشم از این بهانه ها
تا شانه های خالی خود را بغل کنم

بوسیدنت خلاف قوانین کشور است
باید عمل به شیوه ی بین الملل کنم

من روی خط زلزله ات ایستاده ام
قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم

باید به فکرهای سیاهم جهت دهم
اصلا درست نیست تو را مبتذل کنم!

سیما نوذری


  • آخرین ویرایش:-