چهارشنبه 14 مرداد 1388  16:42
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

 

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب

 

با یکی افتادهام کو بگسلد زنجیر را

چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن

 

آرزویم میکند کآماج باشم تیر را

میرود تا در کمند افتد به پای خویشتن

 

گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را

کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن

 

شکر از پستان مادر خوردهای یا شیر را

روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست

 

نقد را باش ای پسر کآفت بود تاخیر را

ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز

 

هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

 

پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی

 

همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 14 مرداد 1388  16:40
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

 

برقع فروهلد به جمال آفتاب را

گویی دو چشم جادوی عابدفریب او

 

بر چشم من به سحر ببستند خواب را

اول نظر ز دست برفتم عنان عقل

 

وان را که عقل رفت چه داند صواب را

گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق

 

بیحاصلست خوردن مستسقی آب را

دعوی درست نیست گر از دست نازنین

 

چون شربت شکر نخوری زهر ناب را

عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیست

 

همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را

آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز

 

تا پادشه خراج نخواهد خراب را

قوم از شراب مست وز منظور بینصیب

 

من مست از او چنان که نخواهم شراب را

سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق

 

تیر نظر بیفکند افراسیاب را


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 14 مرداد 1388  16:25
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

 

ای نفس خرم باد صبا

 

از بر یار آمدهای مرحبا

قافله شب چه شنیدی ز صبح

 

مرغ سلیمان چه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف

 

یا سخنی میرود اندر رضا

از در صلح آمدهای یا خلاف

 

با قدم خوف روم یا رجا

بار دگر گر به سر کوی دوست

 

بگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیف

 

چند کند صورت بیجان بقا

آن همه دلداری و پیمان و عهد

 

نیک نکردی که نکردی وفا

لیکن اگر دور وصالی بود

 

صلح فراموش کند ماجرا

تا به گریبان نرسد دست مرگ

 

دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد به حقیقت که او

 

دوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحتست

 

درد کشیدن به امید دوا

سر نتوانم که برآرم چو چنگ

 

ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی میزنم

 

روز دگر میشنوم برملا

قصه دردم همه عالم گرفت

 

در که نگیرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدی به کوه

 

کوه بنالد به زبان صدا


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 14 مرداد 1388  16:17
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود !

هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند !

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد...
در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.
امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.

امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند...


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 14 مرداد 1388  14:43
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

یلهِ
بر ناز کای ِ چمن
رها شده باشی
پا در خنکای ِ شوخ ِ چشمه ئی
و زنجیره
زنجیره بلورین ِ صدایش را ببافد
در تجــّرد شب
واپسین وحشت جانت
نا آگاهی از سر نوشت ستار ه باشد،
غم سنگینت
تلخی ِ ساقه علفی که به دندان می فشری

همچون حبابی نا پایدار
تصویر ِ کامل ِ گنبد ِ آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی که اسفندیار

مسیرِ سوزان ِ شهابی
خــّط رحیل به چشمت زند
و در ایمن تر کنج ِ گمانت
به خیال سست ِ یکی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموش
در هم شکند


  • آخرین ویرایش:جمعه 16 مرداد 1388
چهارشنبه 14 مرداد 1388  14:42
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

صحرا آماده روشن بود
و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید

من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا
جلوه گرفت
و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،
آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.

بادی خشمناک، دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
چراغ، از نفس بوینک باد فرو مرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.

ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.
***
سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار
 ایستاده بود
و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که
 دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،
 دیاری نا آشنا را راه می پرسید.
و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.

پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.

ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.
***
خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت
مرا لحظه ئی تنها مگذار،
مرا از زره نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم
همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
 به جانب آنان باز نمی گردم


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 13 مرداد 1388  17:05
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

اول دفتر به نام ایزد دانا   صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم   صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده نوازی   مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
قسمت خود می​خورند منعم و درویش   روزی خود می​برند پشه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بداند   در بن چاهی به زیر صخره صما
جانور از نطفه می​کند شکر از نی   برگ​تر از چوب خشک و چشمه ز خارا
شربت نوش آفرید از مگس نحل   نخل تناور کند ز دانه خرما
از همگان بی​نیاز و بر همه مشفق   از همه عالم نهان و بر همه پیدا
پرتو نور سرادقات جلالش   از عظمت ماورای فکرت دانا
خود نه زبان در دهان عارف مدهوش   حمد و ثنا می​کند که موی بر اعضا
هر که نداند سپاس نعمت امروز   حیف خورد بر نصیب رحمت فردا
بارخدایا مهیمنی و مدبر   وز همه عیبی مقدسی و مبرا
ما نتوانیم حق حمد تو گفتن   با همه کروبیان عالم بالا
سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت   ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا



  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 13 مرداد 1388  17:02
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!»


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 12 مرداد 1388  15:23
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

آورده‌اند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب كنید كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه كسی (هستی)؟ عرض كرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی؟ عرض كرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌كنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه كه می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند:


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 12 مرداد 1388
دوشنبه 12 مرداد 1388  13:38
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

 فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم 

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم 

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم 

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 12 مرداد 1388  11:42
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

باز گفتم
کوه صبرم
مثل سنگم
عهد بستم
نکنم شکوه ز کس
بد نگویم به کسی
***
صبح زودی رفتم
گله ها را بردم
سر جویی شستم
***
باز گفتم
که تو خوبی و قشنگی و تو مستی
و من از روز ازل
عاشق تو بودم و هستم
***
گله ای از تو ندارم
چشم بر هر چه که کردی
همه بستم
***
لیک دیدم
چشم هایم
غرق اشکند
غرق اشکند
گله دارند
از من و عهدی که بستم


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 11 مرداد 1388  21:56
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابانی كم رفت و آمد می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان، پسر بچه ای یک پاره آجر به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل برخورد كرد . مرد پا روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد. وقتی دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است، به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند. پسرك، گریان و با اشاره دست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلج اش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كرد و گفت: «اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. هر چه منتظر ایستادم و كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادرم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردن اش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم این پاره آجر را به سمت تان پرتاب کنم». مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشین اش شد و به راه خود ادامه داد ....

 

در زندگی چنان با سرعت حركت نكنیم كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما به سوی مان پاره آجر پرتاب كنند!

 

خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات، زمانی كه وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند.

 

این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه!


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 11 مرداد 1388  20:00
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه اینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود
موهای من خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه بوته هیچ نمیروید
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلایی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید
دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاقهای گیسوی من آنجا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانه بلوری ماهیها
دیگر صدای آب نمی آمد
 فکر چه بود ؟ گربه پیر تو
کاو را به دیده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
میخواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند بروی تو
آنگاه ستارگان سپید اشک
سو سو زدند در شب مژگانم
دیدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم که بال گرم نفسهایت
ساییده شده به گردن سرد من
گویی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سینه من می ریخت
سرب سکوت و دانه خاموشی
من خسته زین کشاکش درد آلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد انده فردا را
گفتم سفر فسانه تلخی بود
نا گه بروی زندگیم گسترد
آن لحظه طلایی عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آنشب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطره ابدیت را


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 11 مرداد 1388  14:46
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

تكیه بر جای خدا

شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم

در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم

جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم

امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 10 مرداد 1388  21:28
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

شعری از ملا پناه واقف

خوبلار آریقیندان یاریماق اولماز
ایگیتین همدمی گرک چاق اولا
بسته بویلو گرک مینا گردنلی
زولفی سیاه وار اندامی آق اولا

سحر دورا سرمه چکه گؤزونه
بیرچکلرین حلقه قویا اوزونه
جلوه لنه سیغال وئره اؤزونه
ایشی گوجو اویناماق اولا
دوشون آچیب ال ده ینده یخه یه
آق قولون باغرینا حلقه توخویا
بدنیندن مشک و عنبر قوخویا
زولفی گردنینده بیر قوجاق اولا


  • آخرین ویرایش:شنبه 10 مرداد 1388
شنبه 10 مرداد 1388  21:25
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست دادنزدیک بود که بزنه به یه اتوبوساز جدول کنار خیابون رفت بالانزدیک بود که چپ کنهاما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیستامروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم!"


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 10 مرداد 1388  13:00
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چی باید خوشحال باشم!!!

پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی 

 

من زاده ی شهوت شبی چركینم
در مذهب عشق ، كافری بی دینم
آثار شب زفاف كامی است پلید
خونی كه فسرده در دل خونینم
من اشك سكوت مرده در فریادم
داد ی سر و پاشكسته ، در بی دادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
نام شب عشق را كه برد از یادم ؟

نظر شما در بهبودی این وبلاگ کمک زیادی می کند.


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 9 مرداد 1388  21:03
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

پسرك لبو فروش

چند سال پیش در دهی معلم بودم. مدرسه ی ما فقط یك اتاق بود كه یك پنجره و یك در به بیرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بیشتر نبود. سی و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهای پاییز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بی معلم مانده بودند و از دیدن من خیلی شادی كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ی قالیبافی و اینجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقریباً همه ی بچه ها بیكار كه می ماندند می رفتند به كارخانه ی حاجی قلی فرشباف. زرنگترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت. این حاجی قلی از شهر آمده بود. صرفه اش در این بود. كارگران شهری پول پیشكی می خواستند و از چهار تومان كمتر نمی گرفتند. اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود.
ده روز بیشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف بارید و زمین یخ بست. شكافهای در و پنجره را كاغذ چسباندیم كه سرما تو نیاید.
روزی برای كلاس چهارم و سوم دیكته می گفتم. كلاس اول و دوم بیرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكی شده بود. از پنجره می دیدم كه بچه ها سگ ولگردی را دوره كرده اند و بر سر و رویش گلوله ی برف می زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها می افتادند، زمستانها با گلوله ی برف.
كمی بعد صدای نازكی پشت در بلند شد: آی لبو آوردم، بچه ها!.. لبوی داغ و شیرین آوردم!..
از مبصر كلاس پرسیدم: مش كاظم، این كیه؟


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 9 مرداد 1388  13:59
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعتیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش جشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت. روزها و هفته‏ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کناز پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد!   مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 8 مرداد 1388  14:34
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .

این نامه آخرین نامه یک فاحشه است

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود  برای تو می نویسم ..

فاصله من فاصله پیکر درهم شکسته من با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..

این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..

مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......

خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...

 


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2