چهارشنبه 21 مرداد 1388  21:16
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

آنچه به دید می اید و
آنچه به دیده می گذرد.

آنچنان که سپاهیان
مشق قتال میکنند
گستره چمنی می تواند باشد،
و کودکان
رنگین کمانی
رقصنده و
پر فریاد.
***
اما آن
که در برابر ِ فرمان ِ واپسین
لبخند می گشاید،
تنها
می تواند
لبخندی باشد
 که در برابر ِ فرمان ِ واپسین
لبخند می گشاید
تنها
می تواند
لبخندی باشد
در برابر« آتش!»


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 21 مرداد 1388  11:25
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ای خدا نجاتم بده! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت....


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 21 مرداد 1388  10:18
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

 

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست

 

آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

دوش ای پسر می خوردهای چشمت گواهی میدهد

 

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

 

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک میزنند

 

یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن

 

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت

 

ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

من مرغکی پربستهام زان در قفس بنشستهام

 

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آوردهام

 

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 20 مرداد 1388  16:39
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را

 

اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این

 

روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد

 

چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن

 

گر وی به تیرم میزند استادهام نشاب را

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس

 

ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

وقتی درآیی تا میان دستی و پایی میزدم

 

اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

امروز حالی غرقهام تا با کناری اوفتم

 

آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

گر بیوفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی

 

کان کافر اعدا میکشد وین سنگ دل احباب را

فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او

 

آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو

 

ای بی بصر من میروم او میکشد قلاب را


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 19 مرداد 1388  16:37
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

 

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

 

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

 

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم

 

کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

 

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف مینیاید

 

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

 

دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

 

چندان که بازبیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

 

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

 

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

 

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 19 مرداد 1388  13:59
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

صادق هدایت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدری در تهران تولد یافت. پدرش هدایت قلی خان هدایت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلی خان هدایت(نیرالملك) و مادرش خانم عذری- زیورالملك هدایت دختر حسین قلی خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلی خان هدایت یكی از معروفترین نویسندگان، شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران میباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندی بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدایی در مدرسه علمیه تهران شد و پس از اتمام این دوره تحصیلی در سال 1293 دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتی چشم برای او پیش آمد كه در نتیجه در تحصیل او وقفه ای حاصل شد ولی در سال 1296 تحصیلات خود را در مدرسه سن لویی تهران ادامه داد كه از همین جا با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی پیدا كرد.

در سال 1304 صادق هدایت دوره تحصیلات متوسطه خود را به پایان برد و در سال 1305 همراه عده ای از دیگر دانشجویان ایرانی برای تحصیل به بلژیك اعزام گردید. او ابتدا در بندر (گان) در بلژیك در دانشگاه این شهر به تحصیل پرداخت ولی از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می كرد تا بالاخره او را به پاریس در فرانسه برای ادامه تحصیل منتقل كردند. صادق هدایت در سال 1307 برای اولین بار دست به خودكشی زد و در ساموا حوالی پاریس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولی قایقی سررسید و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همین سال در بانك ملی ایران استخدام شد. در این ایام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی و صادق هدایت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همین سال از بانك ملی استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفری به شیراز كرد و مدتی در خانه عمویش دكتر كریم هدایت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال یافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همین سال به تامینات در نظمیه تهران احضار و به علت مطالبی كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجویی و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامی كل ساختمان مشغول به كار شد. در همین سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندی بهرام گور انكل ساریا زبان پهلوی را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملی ایران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملی ایران مجددا استعفا داد و در اداره موسیقی كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاری با مجله موسیقی را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهای زیبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاری با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتی آسیای میانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاری با مجله پیام نور را آغاز كرد و در همین سال مراسم بزرگداشت صادق هدایت در انجمن فرهنگی ایران و شوروی برگزار شد. در سال 1328 برای شركت در كنگره جهانی هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولی به دلیل مشكلات اداری نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاریس شد و در 19 فروردین 1330 در همین شهر بوسیله گاز دست به خودكشی زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگی رهانید و مزار او در گورستان پرلاشز در پاریس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدری زندگی كرد.


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 19 مرداد 1388  13:55
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند

گاهی هم صلح را بازداشت کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم

گاهی از صداقت بازجویی کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟

بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش

گاهی بر گلوی وحدت شمشیر تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار

گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم
بگذاریم تب کند ز لذت
بشناسد پشیمانی

گاهی تعادل را ببریم بر سر پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش ز ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به درّهء تفریط

گاه بِدَریم لباس محرمیت را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم

بگذاریم گاه روح جسدش را غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ

گاه دُعا را ببریم به بخش سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یأس

گاه سکوت را بیاندازیم در کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش زند
نداند چکار کند؟
بدَوَد هر طرف ز مرهم درد

و گاه شعر را بیاندازیم در یک سلول با جفنگ
بگذاریم بیاموزد نا هماهنگی و نا موزونی
و فراموش کند لحظه ای هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 18 مرداد 1388  16:35
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

 

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

 

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

 

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم

 

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

 

دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

 

تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

 

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان

 

چون تامل کند این صورت انگشت نما را

آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت

 

که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

 

خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن

 

خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

 

به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

 

قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 14 مرداد 1388
یکشنبه 18 مرداد 1388  13:47
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

پنجره را به پهنای جهان می گشایم
جاده تهی است درخت گرانبار شب است
 نمی لرزد آب از رفتن خسته است تو نیستی نوسان نیست
 تو نیستی و تپیدن گردابی است
 تو نیستی و غریو رودها گویا نیست و دره ها ناخواناست
می آیی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد راز از هستی می پرد
میروی : چمن تاریک می شود جوشش چشمه می کشند
چشمانت را می بندی ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد و آب بیدار می شود
 می گذری و آیینه نفس می کشد
جاده تهی است تو باز نخواهی گشت و چشم به راه تو نیست
پگاه دروگران از جاده روبرو سر می رسند رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 18 مرداد 1388  13:39
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت

ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 17 مرداد 1388  23:51
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

دشنه که پوستین پاره کرد و به رگ رسید
بیدار شد آن خفته در خود اسیر
لین چه بیداریست و از چه روی
بر فریاد خود ای فر رفته در چاه میزنی فریاد..؟
یاران زرد روی سپید پوش دیروز
یا این سیه روی مردمکان دیروز و
سپید پوش امروز.....!
کنون تو بگوی این چه برابریست؟
نیست آیا اشتباهی محض و نا ممکن....؟
سبزم ای دوست این گونه می گفتی...!
..............................
پس دست تو کو ای عدالت گوی دیروز و.....غارتگر امروز


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 17 مرداد 1388  22:20
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد***** دل رمیده ما را رفیق و مونس شد 

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت******* به غمزه مساله آموز صد مدرس شد 

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا *****فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد 

به صدر مصطبهام مینشاند اکنون********گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد 

دوست خیال آب خضر بست و جام اسکندر** به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد 

طربسرای محبت کنون شود معمور****** که طاق ابروی یار منش مهندس شد 

لب از ترشح می پاک کن برای خدا ******* که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد 

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود****** که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد 

چو زر عزیز وجود است نظم من آر*******یقبول دولتیان کیمیای این مس شد 

ز راه میکده یاران عنان بگردانید ******چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 17 مرداد 1388  22:16
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

چند دوست دوران دانشجویی كه پس از فارغ التحصیلی هر یك شغل های مختلفی داشتند و در كار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه كنند.
آنها مشغول صحبت شدند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان، شكایت از وضع زندگی بود. استاد در حین صحبت آنان چای آماده می كرد. او قوری را روی میز گذاشت و از آنان خواست برای خود چای بریزند.
روی میزفنجان هایی متفاوت قرار داشت; شیشه ای، پلاستیكی، چینی، بلور و.... وقتی همه در فنجان دلخواه خود چای ریختند و هر یك فنجانی در دست داشتند، استاد مثل همیشه به آرامی و مهربانی گفت: بچه ها، ببینید; همه شما فنجان هایی ظریف و زیبا را انتخاب كردید و الان فقط فنجان های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده اند.
دانشجویان كه از حرف های استاد متعجب بودند با سكوت منتظر ادامه صحبت های استاد شدند. استاد ادامه داد: «در حقیقت، چیزی كه شما واقعا می خواستید چای بود و نه فنجان. اما فنجان های زیبا را انتخاب كردید و در عین حال نگاه تان به فنجان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند چای است و چیزهایی مانند شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی مثل فنجان است. این فنجان ها زندگی را تزیین می كنند اما كیفیت آن را زیاد تغییر نمی دهند.
البته فنجان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن چای تاثیر خواهد داشت، اما اگر بیشتر توجه تان به فنجان باشد و چیزهای با ارزشی مانند كیفیت چای را فراموش كنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن چای را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنید نگاه تان را از فنجان بردارید و از نوشیدن فنجان لذت ببرید.»


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 17 مرداد 1388  16:34
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

شب فراق نخواهم دواج دیبا را

 

که شب دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

 

که احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

 

روا بود که ملامت کنی زلیخا را

چنین جوان که تویی برقعی فروآویز

 

و گر نه دل برود پیر پای برجا را

تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو

 

ببرد قیمت سرو بلندبالا را

دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم

 

که بی تو عیش میسر نمیشود ما را

دو چشم باز نهاده نشستهام همه شب

 

چو فرقدین و نگه میکنم ثریا را

شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز

 

نظر به روی تو کوری چشم اعدا را

من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق

 

معاف دوست بدارند قتل عمدا را

تو همچنان دل شهری به غمزهای ببری

 

که بندگان بنی سعد خوان یغما را

در این روش که تویی بر هزار چون سعدی

 

جفا و جور توانی ولی مکن یارا


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 17 مرداد 1388  10:46
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

 

چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را

سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند

 

عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را

دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت

 

سر من دار که در پای تو ریزم جان را

کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن

 

تا همه خلق ببینند نگارستان را

همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی

 

تا دگر عیب نگویند من حیران را

لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم

 

همه را دیده نباشد که ببینند آن را

چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب

 

گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را

گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن

 

که محالست که حاصل کنم این درمان را

پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم

 

غایت جهل بود مشت زدن سندان را

سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات

 

غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

سر بنه گر سر میدان ارادت داری

 

ناگزیرست که گویی بود این میدان را


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 17 مرداد 1388  08:31
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

مجسمه‌ساز از داربست پایین آمد. پادشاه به مجسمهء غول‌پیکرش خیره شد و با حیرت گفت: «آفرین استاد! شباهت بی وصفی با من دارد. فقط احساس می‌کنم بینی‌اش کمی از بینی من بزرگتر است.» 

اظهار نظر احمقانهء پادشاه فقط برای چند لحظه وقت مجسمه‌ساز را می‌گرفت. بنابر‌این دوباره از داربست بالا رفت و تظاهر کرد که با چکش به قلم ظربه می‌زند و کمی خاک سنگ را از روی بینی مجسمه پایین ریخت. پادشاه فریاد زد: «کافیست! کافیست!» 

مجسمه‌ساز از داربست پایین آمد. پادشاه گفت: «نه، استاد! حالا احساس می‌کنم خیلی کوچک شد.» 


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 17 مرداد 1388  08:21
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

ـ مامان!یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.

مكثی كرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.

 چشم  باز كرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد.


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 17 مرداد 1388  08:17
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

-تنهام.

-من ام تنهام.

-مثل هم ایم.

-یعنی تو هیچ كس رو نداری؟

-پیرمرد چرخ گاری اش را نشان داد:همه كس و كار من تو این گاریه.

-منظورت عكسای یادگاریه؟سكه قدیمی و در باز كن و...

-پیرمرد خندید:نه.نه.منظورم خاكستری ی كه ازشون به جا مونده.

- خاکستر!

-اونا این جا هستن.

-پس چرا می گی تنهام؟

پیرمرد كمی فكر كرد و گفت:شاید به خاطر اینه كه خیلی گرسنه ام.

نگاهی به دور و بر كرد:ولی مثل این كه تو واقعن تنهایی!

مرد جوان با انگشت اشاره به ستاره ی پر نوری اشاره كرد

رو به پیرمرد كرد:من سیرم.دروغ گفتم تنهام.من یه ستاره دارم.

با انگشت آن را نشان داد.انگار در هوا چیزی قاپید،

دست مشت كرد و آن را نشان پیرمرد داد:الان تو مشت امه.خیلی ساكته.

فقط با من حرف می زنه.

دست تکان داد،آن را نزدیک گوشش برد.انگشت جلو بینی گرفت.

آهسته گفت:الان خوابه.

پیرمرد به ستاره نگاه كرد:چیزی داری بخورم؟

مرد روی نیمكت درازکشید:آره تو كیسه یه ساندویچ هست.

و پشت به او كرد

پیرمرد ساندویچ را برداشت.به آن گاز زد.به ستاره نگاه كرد و به مرد

.ظرف خاكستر را محكم به سینه فشار داد.


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 16 مرداد 1388  16:33
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

 

فراغت از تو میسر نمیشود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

 

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

 

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

 

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

 

مجال نطق نماند زبان گویا را

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

 

خطا بود که نبینند روی زیبا را

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

 

چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

کسی ملامت وامق کند به نادانی

 

حبیب من که ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری

 

نگاه مینکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

 

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

هنوز با همه دردم امید درمانست

 

که آخری بود آخر شبان یلدا را

 


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 16 مرداد 1388  14:34
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

شب به خیر ای دو دریای خاموش
شب به خیر ای دو دریای روشن
شب به خیر ای نگاه پر آزرم
 باز امشب
در کدامین خلیج شمایان
بادبان سحر می گشاید ؟
 آه دیری ست
 دیری ست
 دیری ست
من درین سوی این ترعه ی خون
تو در آن سوی آن باغ آتش
وز دگر سوی
 ابر و باران
 ابر و باران و تنهایی من
راه باریک و
 شب ژرف و تاریک
 هیچ نشناختم با که بودم
هیچ نشناختی با که بودی
لیک می دانم
 اینجا
 در شمار شهیدان این باغ
یک تنم
 ارغوانی شکسته
 هر چه سهتم همانم که بودم
 هر چه بودم همینم که هستم
شب به خیر ای دو دریای خاموش
شب به خیر ای دو دریای روشن
 می رود باد بارن ستاره
می رود آب
 ایینه ی عمر
 می روی تو
 سوی آفاق تاریک مغرب
 آسمان را بگویم که امشب
 یاسهای ره کهکشان را
بر سر رهگذرارت فشاند
 یک سبد لاله
 از تازه تر باغ سرخ شفق
در نخستین سحرگاه هستی
تا درین راه تنها نباشی
 در کنارت نشاند
شب به خیر ای دو دریای روشن
شب به خیر ای دو دریای خاموش
 گاه می پرسم : از خویش بی خویش
 شاید آنجا در آن سوی سیلاب
خواب بی گریه ی سبز مرداب
برگ را با نسیم سحرگاه
 گفت و گویی نبود و نبوده ست
 باز می گویم
ای چشم بیدار
پس درین خشک سال ترانه
آن همه واژگان پر آزرم
بر لب لاله برگان صحرا
ترجمان کدامین سرود است ؟
 شب به خیر ای دو دریای خاموش
شب به خیر ای دو دریای روشن
شب به خیر ای نگاه پر آزرم
 این سرود درود است و بدرود


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2