شنبه 31 مرداد 1388  12:14
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

حق با تو بود.
هرگز با تو نزیسته ام.
هرگز سکوت مان رنگی نخواهد گرفت
هرگز دخترکی سفید با گیسوان طلایی
تو را به درون خود راه نداد.
و در بسترت آرام نیافت
هر شب
چشمانت
بر روی قابهای کوچک و بزرگ
تحقیر شده من
سرگردان است.
بر اندوهم می گریی...
چه زایش سختی داشته ایی
سد بار ، زایش پشت زایش
برای تولدی
که هیچگاه غروری بر تو نیفزود.
و هر لحظه لحظه اش
دعاهای شبانه ات را افزون تر کرد.
......
آری ادامه تو اینگونه رقم خورده بود.


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 31 مرداد 1388  12:11
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

من متولدِ پاییزم،
فصل ِ زردی
فصل ِ بادِ وحشی
فصل ِ شاعرهای پیر
فصل ِ نقاشان بی نظیر
کس چه می داند!
شایدم بس دلگیر!!

از آن اولین پاییز تا آخرینش
از عطر فروردین تا باد پاییزی
از نیاز آن عاشق تا ناز آن معشوق
از کنج آن مسجد تا بعدِ میخانه!
من همه را پیموده ام!

من مسلمانی دیدم از قوم یهود!
که چون آن درویش ِ پیر
نعره یا هو می کشید!
من به او گفتم : هـــو یا « یا هـو»؟!
او با تمسخر گفت : هم من هم هـــــو!!


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 31 مرداد 1388  12:07
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

ع.م. آزاد :              a_undefined@yahoo.com

رضا عباس نژاد :      PDCA4U@yahoo.com

مریم تاجیك :          mar_tajik@yahoo.com


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 31 مرداد 1388  11:53
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

بال هایم سوخت از خورشید و باز
 در خیال اوج پروازم هنوز
غرقه در آتش میان موج خون
ساحل مرغان آوازم هنوز
بی که بی بال به خاکم افکند
 آسمان را بال خود پنداشتم
 گرچه بودم همقفس با اختران
در دل یاران سحرها داشتم
 دست ما و من به چشمت خاک ریخت
هست را چون نیست با من کار نیست
 می پرم با بال خورشید و دگر
 جان من زنجیری رفتار نیست
آن شبانگردی که غرق نور گشت
دیگرش پروای ساحل نیست ، نیست
دام ظلمت ناتوان از صید اوست
 بر کران بنشستگان باید گریست
 ای تو بال ذره های ناامید
 در خیال اوج پروازی هنوز ؟
غرقگان را همنفس در عمق درد
ساحل مرغان آواز هنوز ؟


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 30 مرداد 1388  18:36
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
 آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
 وای جغدی هم نمی اید به گوش
 دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
 آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
 در سکوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
 آبها از آسیا افتاد هاست
 دارها برچیده خونها شسته اند
 جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
 خشکبنهای پلیدی رسته اند
 مشتهای آسمانکوب قوی
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 یا نهان سیلی زنان یا آشکار
 کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
 و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود ....

ادامه شعر در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 30 مرداد 1388  18:33
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

همان رنگ و همان روی
 همان برگ و همان بار
 همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
 همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار
 همان جلوه و رخسار
 نه پژمرده شود هیچ
 نه افسرده ، که افسردگی روی
 خورد آب ز پژمردگی دل
 ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
 به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
 ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
 مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 29 مرداد 1388  17:16
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

گفتم : که چیست فرق میان شراب و آب
 کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
 گفتا : که آب خنده ی عشق است درسرشک
 لیکن شراب نقش سرشک است در سراب


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 29 مرداد 1388  17:14
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

تا روح بشر به چنگ زر ، زندانیست
 شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
 جان از ته دل ،‌ طالب مرگ است ... دریغ
درهیچ کجا ‌برای مردن جا نیست ؟


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 29 مرداد 1388  12:45
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

این روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پای كسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشكل بی ستاره ها یه كم ستاره چیدنه
این روزا كار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب كبوتر شدنه
این روا آسمونمون پر از شكسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا كار آدما دلهای پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یكی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلكه
قلبای مثل دریامون پر از خراش و تركه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشمای آدما دل رو دیونه كردنه


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 28 مرداد 1388  14:44
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

اکبر آقا که می اومد ، می دویدیم، حسن قبل از همه تو کوچه بود. یه تومن پنج دور. همه از سر و کول چرخ و فلکش بالا می رفتیم و اونی که زورش بیشتر بود تو قرمزه سوار می شد.

ولی حسن می ایستاد و به شادی ما می خندید. دستاشو باز می کرد و دور خودش می چرخید که یعنی سوار چرخ و فلک. هیچ وقت سوار نمی شد. یه بار بهش گفتم: بیا سوار شو !گفت: دوست ندارم. دروغ می گفت ... بردمش که سوار شه. اکبرآقا با اخم گفت: یه تومن... !

حسن سرشو انداخت پایین و برگشت. گفتم : پولشو می دم !

حسن گفت : نه و شروع کرد به چرخیدن . نگاهمون به  صورت سرد اکبر آقا بود وحسن مدام می چرخید .           .

فردا تو کوچه بچه ها دستاشونو باز کرده بودند و مثل شکوفه می چرخیدند .

 اکبر آقا دیگه هیچ وقت نیومد تو کوچه ما .

 

 

حامد حجابی

ح . خط فکر

7/9/87


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 28 مرداد 1388  14:41
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***

ادامه شعر در ادامه مطلب...


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 28 مرداد 1388  14:39
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 28 مرداد 1388  13:00
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

 کمی جلوتر
من آن طرف امروز پیاده می شوم
 
كمی نزدیك به پنجشنبه نگهدار
كسی از سایه های هر چه ناپیدا می آید
از آن
طرف كودكی
و نزدیك پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد
كمی نزدیك به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترین صدای این حدودی
كه مرا میان مكث سفر
به كودك ترین سایه ها می بری
با دلم كه هوای باغ كرده است
با دلم كه پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
و مرامی نشیند
 
می
نشینم و از یادمی روم
می نشینم و دنیا را فكر می كنم
آشناترین صدای این حدود پنجشنبه
 
كنار غربت راه و مسافران چشمخیس
 
دارم به ابتدای سفر می روم
به انتهای هر چه در پیش رو می رسم
 
گوش می كنی ؟
می خواهم از كنار همین پنجشنبه حرفی بزنم
حالا كه دارم از یاد
می روم


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 28 مرداد 1388  12:38
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

اونی كه گفتم نرو گفت نمی شه
 
دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه
وقتی می خواست بره من رو صدا كرد
وایساد و تو چشمای من نگاه كرد
گفت می دونی خودت
واسم عزیزی
 
این اشكا رم بهتره كه نریزی
باید برم سفر واسم بهتره
 
ولی كسی كهمونده عاشقتره
تقدیر ما از اولم همین بود
 
یكی تو آسمون یكی زمین بود
هرجا برم همیشه ایرونی ام
غرق یه جور حس پریشونی ام
 
خدا نخواست همیشه پیشم باشی
 
ولی مهم اینه كه
مریم باشی


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 28 مرداد 1388  10:51
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

لاابالی چه کند دفتر دانایی را

 

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

 

نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آنست که دلبر بیند

 

ور نبیند چه بود فایده بینایی را

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست

 

یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را

همه دانند که من سبزه خط دارم دوست

 

نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را

من همان روز دل و صبر به یغما دادم

 

که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

سرو بگذار که قدی و قیامی دارد

 

گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

گر برانی نرود ور برود بازآید

 

ناگزیرست مگس دکه حلوایی را

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس

 

حد همینست سخندانی و زیبایی را

سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت

 

یا مگر روز نباشد شب تنهایی را


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 27 مرداد 1388  14:26
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

آندژ اندازه گر :            procivier@hotmail.com 

مهدی فاضل :             me_fazel@yahoo.com

فریبا شش بلوكی :      fariba_sheshboluki@yahoo.com

هومن ربیعی :            lida_eelya@yahoo.com

احسان ضامنی :         ehsan.totti2006@gmail.com


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 27 مرداد 1388  14:14
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

روی خواب های خاکستری ام ، ستاره بپاش

زنگ بزن شب ها به شماره ی بی گوشی

به جای لامپ های تنگستن، ماه را بیاویز

لاک گرفتن نام تو به این سادگی ها نیست ، لای سررسیدم بمان

و گاهی نگاه کن
به نیازمندیهایی
که فهرست کرده ام.


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 27 مرداد 1388  14:12
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

انتظار
سردرگمی
جستجو
هدایتی است از جانب تو
و قطره های اشکی که از فراق تو می چکد
روح عطشوار مرا سیراب می کند
اینک چه سخت
لبخند معصومانه ی تو
دستان اراده ی مرا تا اوج سقوط می کشاند
و چه بی رحم است
چشمان زیرک تو
در خواب های آشفته ی من
ای کاش بی دریغ بود روزگار در سخاوت خویش
تا ستارگان
آذین آسمان پیوند ما می شدند


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 27 مرداد 1388  14:11
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم
پهنه ی دشتی ز وحشی لاله ی پر خون نخواهم
من گلی همچون تو دارم
اشتیاق وصل را با دیگری هرگز نخواهم
چونکه امید تو دارم
چشم شهلای پر از افسون نخواهم
بلکه خود افسونگری همچون تو دارم
خنجری آغشته با خون را چه خواهم؟
چونکه ابروی تو دارم
من خروش آبشاران را نخواهم
چون که گیسوی تو دارم
آسمانی پر ستاره را نخواهم
چونکه مه روی تو دارم
من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 27 مرداد 1388  13:27
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

برف، برف، برف و دیگر هیچ...
آنچه سپید است دل عاشقان است و دفترهای کهنه ی خاطرات،
وگرنه دیگر همه سرماست اینجا.
می دانم،
تا صبح جز یخ نخواهد ماند بر زمین،
جز یخ نخواهد ماند بر دل عاشقان.


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3