دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال یا از طریق فرم تماس با ما در همین وبلاگ پست های خود را ارسال كنند :
به روایت افسانهها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبی و دیگر شرارتها بود. ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»
شیطان پاسخ داد: «این نومیدی و افسردگیست.»
آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بیاثر میشوند، فقط با این وسیله میتوانم در قلب انسانها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، میتوانم با او هر آنچه میخواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به كار بردهام. به همین دلیل این قدر كهنه است.
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا شربتی تلختر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا
چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا
مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت
تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب
ستاره می تابید
بنفشه می خندید
زمین به گرد سر آفتاب می گردید
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
همان هیاهو
جاری به کوچه و بازار
همان تکاپو
آن گیر و دار آن تکرار
همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا
نه مهر گفت و نه ماه
نه شب نه روز
که این رهگذر که بود و چه شد؟
نه هیچ دوست
که این همسفر چه گفت و چه خواست
ندید یک تن ازین همرهان و همسفران
که این گسسته
غباری به چنگ باد هوا است
تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی
همین تویی تو که شاید
دو قطره پنهانی
شبی که با تو درافتد غم پشیمانی
سرشک تلخی در مرگ من می افشانی
تویی
همین تو
که می آوری به یادمرا
فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !
دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد
وز معبر قوافل ایام رهگذر
با میوده ی همیشگیش ،سبزی مدام
ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر
او در جوار خویش
دیده ست بارها
بس مرغهای مختلف الوان نشسته اند
بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها
پر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهار
اندیشنک قمری تابستان
اندوهگین قناری پاییز
خاموش و خسته زاغ زمستان
اما
او
با میوه ی همیشگیش ، سبزی مدام
عمری گرفته خو
گفتمش برف ؟ گفت : بر این بام سبز فام
چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت
گفتم تگرگ ؟ چتر به سردی تکاند و گفت
چندی چو اشک شوق تو ، امید بست و رفت
گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست
ای دختر شوریده دل مست پرست
گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
من مست باده می خواهم ، پست
یک شاخه ی خشک ، زار و غمناک ، شکست
آهسته فروفتاد و بر خاک نشست
آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد
وان خاک ، دلم ... که طرفی از عشق نیست
جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست
با مسخرگی ، جهانی انداخته دست
ایکاش که در دل طبیعت می مرد
این طفل حرامزاده ، از روز الست
صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از اینکه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنکه ،گول خوردم صد بار
افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
تا زنده نگاه دارد افسانه ی من
افسانه ی من تو بودی ای "افسانه"
جان از کف من ربودی ، ای افسانه
صد بار شکار رفتم دل خونین
نشناختمت چه هستی ای "افسانه"
گفتم : بگو به من ، ای فاحشه ! که داد به باد
شرافت و غرور تو را ؟ ناله از دلش سر داد
کای احتیاج زاده ی زر ، مادر فساد
لعنت به روح مادر معروفه ی تو باد
از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
بیزارم و دلشکسته ،ازهر چه که هست
من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست
در حسرت هست پشت من پاک شکست
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را از مایه بیچارگی قطمیر مردم میشود ماخولیای مهتری سگ میکند بلعام را زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
یكی بود، یكی نبود. تاجری بود، سه تا دختر داشت. روزی می خواست برای خرید و فروش به شهر دیگری برود، به دخترهایش گفت: هر چه دلتان می خواهد بگویید برایتان بخرم.
یكی گفت: پیراهن.
یكی گفت: جوراب.
دختر كوچكتر هم گفت: گل می خواهم به موی سرم بزنم.
تاجر رفت خرید و فروشش را كرد، پیراهن و جوراب را خرید اما گل یادش رفت. آمد به خانه. توی خانه نشسته بودند كه یك دفعه یادش افتاد و آه كشید. در این موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت دید كسی ایستاده دم در، یك قوطی هم دستش. تاجر گفت: تو كیستی؟
آن یك نفر گفت: من آه هستم. گل آوردم برای موهای دختر كوچكترت.
تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر دید عجب گل قشنگی است. زد به موهایش.
سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را ببرم.
تاجر رفت توی فكر كه چكار بكند چكار نكند. عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت خوب، بیا از این كار بگذر.
آه گفت: ممكن نیست، باید دختر را ببرم.
آخرش تاجر دختر كوچكترش را سپرد به دست آه و برگشت.
آه چشم های دختر را بست و سوار ترك اسبش كرد و راه افتاد.
دختر وقتی چشم باز كرد، باغی دید خیلی خیلی بزرگ و زیبا. از لای هر گل و بوته آوازی می آمد. آه گفت: اینجا خانه ی تست.
چند روزی گذشت. دختر فقط خودش را می دید و آه را. می خورد و می خوابید و گردش می كرد اما همیشه تنها بود. روزی دلش برای پدر و مادرش تنگ شد. آه كشید. آه آمد. گفت چرا آه كشیدی؟
دختر گفت: دلم برای پدر و مادرم تنگ شده.
آه گفت: فردا می برمت پیش آنها.
فردا آه چشمهای دختر را بست و به ترك اسبش گرفت و برد به خانه ی تاجر، دم در به زمین گذاشت چشمهایش را باز كرد و گفت: فردا می آیم می برمت.
دختر تو رفت. با همه روبوسی كرد و نشستند به صحبت كردن و درد دل كردن. دختر گفت: توی باغ تنها هستم. یك نوكر هم دارم كه هر كاری بهش بگویم می كند. خورد و خوراك هم فراوان است.
خاله ی دختر هم پیش آنها بود، گفت: دخترم، اینطورها هم نباید باشد، زیر كاسه نیم كاسه ای هست. تو حتماً شوهری داری. باید ته و توی كار را دربیاوری. حالا بگو ببینم شب كه می خواهی بخوابی چی بهت می دهند كه بخوری؟
دختر گفت: یك استكان چایی.
خاله گفت: یك شب چایی را نخور و انگشتت را ببر و نمك روش بریز كه خوابت نبرد، آنوقت ببین چی پیش می آید.
دختر گفت: خوب.
مردی خواب عجیبی دید. او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته و به كارهای آنها نگاه میكند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند، باز می كنند و آنها راداخل جعبه هایی میگذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما دارید چكار میكنید » ؟
فرشته در حالیكه داشت نامه ای را باز میكرد، جواب داد: اینجا بخش دریافت است، ما دعا ها و تقاضاهای مردم زمین را كه توسط فرشتگان به ملكوت میرسد به خداوند تحویل میدهیم مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چكار میكنید؟
یكی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین میفرستیم
مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چكار میكنی و چرا بیكاری ؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا بفرستند . ولی تنها عده بسیار كمی جواب میدهند .
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جو اب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است، فقط كافیست بگویند:
خدایا متشكرم
امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت میدهی جز سر نمیدانم نهادن عذر این اقدام را چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد بگذار تا جان میدهد بدگوی بدفرجام را سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان ما بت پرستی میکنیم آن گه چنین اصنام را
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را همچنان امید میدارم که بعد از داغ هجر مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش قبلهای دارند و ما زیبا نگار خویش را خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار من بر آن دامن نمیخواهم غبار خویش را دوش حورازادهای دیدم که پنهان از رقیب در میان یاوران میگفت یار خویش را گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود به که با دشمن نمایی حال زار خویش را گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق تا میان خلق کم کردی وقار خویش را ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
روزی روزگاری پادشاهی بود و دختری داشت شش هفت ساله. این دختر كنیز و كلفت خیلی داشت، نوكری هم داشت كمی از خودش بزرگتر به نام قوچ علی. وقت غذا اگر دستمال دختر زمین می افتاد، قوچ علی بش می داد. وقت بازی اگر توپ دورتر می افتاد، قوچ علی برایش می آورد. گاهی هم دختر پادشاه از میلیونها اسباب بازی دلش زده می شد و هوس الك دولك بازی می كرد. الك دولك دختر پادشاه از طلا و نقره بود.
اول دفعه ای كه دختر هوس الك دولك بازی كرد، پادشاه تمام زرگرهای شهر را جمع كرد و امر كرد كه تا یك ساعت دیگر باید الك دولك طلا و نقره ای دخترش حاضر شود. این الك دولك صد هزار تومان بیشتر خرج برداشت. یك زرگر هم سر همین كار كشته شد. چون كه گفته بود كار واجبی دارد و نمی تواند بیاید. زرگر داشت برای دختر نوزاد خود گوشواره درست می كرد.
هر وقت كه دختر پادشاه هوس الك دولك می كرد، قوچ علی به فاصله ی كمی از او می ایستاد و منتظر می شد. دختر پادشاه چوب كوتاه نقره ای را روی زمین می گذاشت، با چوب دراز طلایی به سر آن می زد و آن را به هوا پرتاب می كرد. قوچ علی وظیفه داشت دنبال چوب بدود و آن را بردارد بیندازد به طرف دختر. دختر آن را توی هوا محكم می زد و دورتر پرتاب می كرد. قوچ علی باز می رفت آن را برمی داشت می انداخت به طرف دختر. وقتی دختر خسته می شد، قوچ علی می رفت كنیز كلفتها را خبر می كرد می آمدند دختر را روی تخت روان به قصرش می بردند. قوچ علی هم می رفت خزانه دار مخصوص اسباب بازی های دختر را خبر می كرد كه بیاید الك دولك را ببرد بگذارد سر جایش كنار میلیونها اسباب بازی دیگر، قوچ علی بعد می رفت پیش خزانه دار لباس های دختر پادشاه كه لباس مخصوص غذا برای دختر ببرد و لباس مخصوص الك دولك بازی را بیاورد سر جایش بگذارد.
قوچ علی بعد می رفت آشپز مخصوص دختر پادشاه را خبر می كرد كه غذای بعد از الك دولك بازی دختر را ببرد. دختر پادشاه بعد از هر بازی غذای مخصوصی می خورد.
قوچ علی همیشه دنبال اینجور كارها بود. وقتی دختر می خوابید، او وظیفه داشت پشت در بخوابد تا كنیز و كلفتها و نوكرها بدانند خانم خوابیده و چیزی نپرسند و نگویند.
دختر پادشاه هر امری داشت قوچ علی با میل دنبالش می رفت و كارها را چنان خوب انجام می داد كه دختر پادشاه هرگز دست روی او بلند نكرده بود. قوچ علی عاشق دختر پادشاه بود. صاف و ساده دوستش داشت. به نظر خودش هیچ عیب و علتی تو كارش نبود. به همین جهت روزی راز دلش را به دختر گفت.
آن روز دختر در باغ پروانه می گرفت. قوچ علی هم پای درختی ایستاده بود و او را تماشا می كرد و گاهی هم كه پروانه ای می رفت بالای درختی می نشست، قوچ علی وظیفه داشت از درخت بالا رود و پروانه را بلند كند. یك بار دختر پروانه ی درشتی دید. قوچ علی را صدا كرد و گفت: قوچ علی، بیا این را تو بگیر. من ازش می ترسم.
قوچ علی تندی دوید، پروانه را گرفت انداخت توی سبد توری. وقتی سرش را بلند كرد، دید دختر روبرویش ایستاده، صاف و ساده گفت: شاهزاده خانم، من عاشق شما هستم. خواهش می كنم وقتی هر دو بزرگ شدیم، زن من بشوید.
اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه دختر پادشاه كشیده ی محكمی زد بیخ گوشش و داد زد: نوكر بی سر و پا، تو چه حق داری عاشق من بشوی؟ مگر یادت رفته من یك شاهزاده خانمم و تو نوكر منی؟ تو لیاقت دربانی سگ مرا هم نداری. توله سگ!.. گم شو از پیش چشمم!.. برو كلفتهایم را بگو بیایند مرا ببرند، ترا هم بیرون كنند كه دیگر نمی خواهم چشم كثیفت مرا ببیند.
قوچ علی گذاشت رفت و كلفتها را خبر كرد، كلفتها با تخت روان آمدند دیدند دختر پادشاه بیهوش افتاده. ریختند بر سر قوچ علی كه پسر، دختر پادشاه را چكار كردی. قوچ علی گفت: من هیچكارش نكردم. خودش عصبانی شد، مرا زد و بیهوش شد. به كی به كی قسم!
اما كی باور می كرد. گلاب و شربت آوردند، حال دختر را جا آوردند گذاشتندش روی تخت روان و بردند به قصرش. دختر پادشاه امر كرد: به پدرم بگویید گوش این نوكر نمك نشناس كثیف را بگیرند، مثل سگ از قصر بیرون كنند. نمی خواهم چشمهای كثیفش مرا ببیند.
یک روزنامه انگلسی مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد.
سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت ، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است .
جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را شب همه شب انتظار صبح رویی میرود کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد !
آخرین پست ها