شنبه 7 شهریور 1388  17:07
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب

 

هزار مومن مخلص درافکنی به عقاب

که را مجال نظر بر جمال میمونت

 

بدین صفت که تو دل میبری ورای حجاب

درون ما ز تو یک دم نمیشود خالی

 

کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب

به موی تافته پای دلم فروبستی

 

چو موی تافتیای نیکبخت روی متاب

تو را حکایت ما مختصر به گوش آید

 

که حال تشنه نمیدانی ای گل سیراب

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

 

و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب

دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلست

 

که با شکردهنان خوش بود سوال و جواب

کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی

 

تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب

اسیر بند بلا را چه جای سرزنشست

 

گرت معاونتی دست میدهد دریاب

اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست

 

همیکنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب

تو باز دعوی پرهیز میکنی سعدی

 

که دل به کس ندهم کل مدع کذاب


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 6 شهریور 1388  17:04
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

وقتی دل سودایی میرفت به بستانها

 

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

 

با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها

ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها

 

وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

 

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

 

کوته نظری باشد رفتن به گلستانها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

 

باید که فروشوید دست از همه درمانها

گر در طلب رنجی ما را برسد شاید

 

چون عشق حرم باشد سهلست بیابانها

هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید

 

ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو

 

باید که سپر باشد پیش همه پیکانها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

 

میگویم و بعد از من گویند به دورانها


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 5 شهریور 1388  20:15
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

پرویزم نامه ی تو رسید بارک الله حالا شدی پسر خوب از تو خیلی ممنونم که هم زود به نامه ام جواب دادی و مرا در انتظار باقی نگذاشتی و هم عکست را برایم فرستادی به خدا خیلی خوشحال شدم هیچ چیز دیگری نمی توانست مثل دیدن عکس تو مرا به آن هیجان و مسرت دچار سازد حالا مثل این که دیگر تنها نیستم خیال تو و عکس تو هر دو با منند و لی تو خودت با من خیلی فاصله داری درست است که جای تو در قلب من است ولی این را هم نباید فراموش کنی که قلب ممن هم در پیش توست بهتر بگویم تو در دل منی و من این قدر از تو دور یارب چه قدر فاصله بین من و دل است پرویز عزیزم می دانی چرا این قدر تو را دوست دارم برای این که تو هیچ وقت در مقابل سوالات من در نمی مانی و من هر چه بگویم تو آن قدرت را داری که بلافاصله با یک جواب حسابی و منطقی مرا سرجایم بنشانی باور کن در مقابل تو خیلی درمانده شده ام تو خیلی شیطان هستی و می خواهم بگویم که در حاضر جوابی دست همه را از پشت بسته ای پرویز یک چیز دیگر هم هست و آ“ این که تو همیه ی افکار مرا مثل خودم می خوانی و درک می کنی همه ی آنهایی را که نوشته ای قبول دارم انسان در مقابل منطق و طرز استدلال تو بیچاره می شود مثل من که الان هیچ چاره ای ندارم جز اینکه همه ی حرف های تو را بپذیرم و به تو حق بدهم که راست می گویی و من هم چز این منظور و مقصودی نداشتم و من انشاالله سر فرصت این نامه ی تو را جلویت باز می کنم و به یک یک آنها جواب می دهم ( البته جواب هایم از همان قماش است که خودت می دانی ) معلوم می شود تو در اداره خیلی گرفتار بی کاری و خماری شده ای که به نامه های من هم در آنجا جئاب می دهی و دیگر کارت به جایی رسیده که از پکت های اداری هم سوء استفاده می کنی پرویز محبوبم حالا که دانستم منظور تو از استعمال کلمه ی ( به خاطر ... ) ترحم و... نبوده برای جندمین بار بگویم که به خاطر من به خاطر فروغ که تو را خیلی دوست دارد بیا و از خر شیطان بپر پایین تو آخر با این اصرار عجیبن که اتفاقا خیلی هم به جا و صحیح است می ترسم من و خودت را بدبخت کنی آخر پرویزم من قبول دارم که تو راست می گویی و حق داری ولی آنها که نمی پذیرند و تو هم که حاضر نیستی دست از عقیده ات برداری آن وقت می دانی چه طور می شود ؟ من و تو برای ابد از هم جدا می شویم این هم که حالا دیگر برایم مسلم شده است که تو دوستم داری دیگر بعد از تو زندگی برایم ارزشی نخواهد داشت خیال نکنی که دروغ می گویم آن دفعه هم تصور کرده بودی که من دروغ گفته ام ولی این طور نبود پرویز من و به آنچه که گفتم عمل نمودم ولی خدا نخواست من بمیرم و تو را نداشته باشم خدا عادل است و امیدوارم که مرا به تو و تو را به من و من و تو را به سعادت ابدی برساند . من هم مثل تو از این وضع رنج می برم و ناراحتم به خدا حیران مانده بودم می دانستم چه کار کنم اما نامه ی تو رسید و راه حلی جلوی پایم گشود اما بپذیر پدرم حالا تهران نیست تقریبا یک هفته است که ظاهرا برای هوا خوری و باطنا به منظور دیدار تازه کردن به زنجان رفته همین چند روزه مراجعت می کند و ما باید تا پیش از مراجعت او ترتیب کار را تعیین کنیم تو اول برای من بنویس ببینم چه قدر پول داری آخر من که پیغمبر نیستم تا حدس بزنم تو می نویسی مقدار جزیی بسیار خوب این مقدار جزیی را با عددد معین کن تو از من که نباید چیزی پنهان کنی بنویس چه قدر می توانی خرج کنی الهی خدا نسل هر چه اسکناس است از روی زمین بردارد تا من و تو راحت شویم پرویز من که برای تو نوشتم چرا پدرم گفت چهار ماه دیگر و ضمنا مقداری را که تو باید ذخیره کنی معین کردم حالا ایا تو آن قدر پول داری اگر نداری چه قدر داری من می خواهم پیش از وقت کار را طوری ترتیب دهم که با وضع مالی تو مناسب باشد و بنابراین باید در مقداری که تو قادر هستی در این راه مصرف کنی با خبر باشم پس تو صریحا این موضوع رابرایم بنویس بعد تا پدرم بیاید من با مامانم مذکره می کنم هر چند حالا هم با مامانم صحبت کردم مامانم موافق است و حاضر است به ما کمک کند ( دروغ نمی گویم ) تو پرویز وقتی برای من نوشتی که از لحاظ مالی آماده ای یا نه آن وقت من هم می فهمم که باید چه کار کنم اگر آماده بودی وقتی پدرم آمد مامانم این موضوع را با او در میان می گذارد وتو هم به وسیله ی یک نامه البته نه با مضمونی که برای من نوشته بودی او را از تصمیم خودت با خبر می کنی و ضمنا من هم وظیفه ی خودم را یعنی اصرار و پافشاری را انجام می دهم با این ترتیب مطمئنم که کار بر وقف مراد ما پایان می یابد پرویز تو باید نامه ات را طوری ترتیب دهی که دیگر جای کوچک ترین ایرادی باقی نماند من بعدا برای تو می نویسم که چه کار کنی اما پرویز این را فراموش نکن که باید قیمت آن ... را پشت قباله بیندازی تا آنها راضی شوند ( البته به خاطر من ) بعد یک روز می رویم خرید و یک شب من عروس می شوم و تو داماد و بعد هم ... دیگر بقیه اش را خودت حدس بزن راستی خیلی خوشبختیم اما پرویز تو چرا اظهار نا امیدی می کنی من بدبخت تا می ایم یک قدری به اینده امیدوار شوم و درسم را بخوانم یک مرتبه نامه ی تو می رسد و نوید بدبختی و جدایی می دهد و مرا از ترس زهره ترک می کند آخر ما چه طور می توانیم از یک دیگر جدا بشویم ایا این انصاف است که آدم بیاید و به خاطر چیزهای جزیی و اختلافات کوچک سعادت خودش را لگدمال کند پرویز تو را به خدا این قدر سخت نگیر تو مرا خیلی اذیت می کنی اما از انتقام من هم بترس کاش آن قدر قدرت داشتم که همه ی موانع و مشکلاتی را که در راه ازدواجمان موجود است در یک لحظه از میان بردارم و در کنار تو به یک سعادت حقیقی ویک خوشبختی ابدی برسم من کاملا از حیث فکری در اختیار تو هستم هر چه بگویی با جان و دل اجرا می کنم تو گفته ای که باید با تو همکاری کنم بسیار خوب من حاضرم اما به شرطی که تو موفق شوی به من قول بده تا من همه ی سعی و کوششک را در این راه مبذول دارم حالا پرویزم منتظر جواب تو هستم تا ببینم چه عقیده ای داری ایا قبول می کنی و یا نه باز هم می خواهی مرا اذیت کنی خدا کند من و تو زودتر به هم برسیم تا من تلافی کارهای تو را ( البته کارهای نکرده ) سرت در بیاورم اما پرویز از عکس های تو هیچ صحبت نکردم ژست که خیلی گرفته بودی خیلی مثل خودت آه آن یکی ... ای بلا چشم ها را خمار کرده ابروها را بالا برده موها را مرتب کرده فرق کج دیگر چه می دانم ... چشمم روشن تو هم از این چیزها بلدی ؟ پرویز مهربانم یک سوال از تو می کنم باید حتما جوابش را بدهی اجازه می دهی آن قدر که دلم می خواهد عکس تو را ببوسم ؟ ( ژست نگیر ) یک چیزی یادم رفت پرویز حالا دو سه روز دیگر امتحانات ما شروع می شود و تو هم که می دانی من تجدیدی هستم پس دعا کن قبول شوم مطمئنم اگر تو دعا کنی حتما قبول خواهم شد ببین هر شب وقتی می خواهی بخوابی بگو ای خدای بزرگ مرا به فروغ فروغ را به من و باز هم فروغ را به نمره ی 20 ( یا 18 یا 16 و بالاخره به هفت هم راضی هستم ) در امتحان شیمی برسان یادت نرود پرویز من عقیده دارم این موضوع را بگذاریم برای بعد از امتحان من هر چند تا نامه ی من به تو برسد و تا تو به من جواب بدهی یک هفته طول می کشد و تا پدرم بیاید و این موضوع مطرح شود من هم امتحانم را داده ام ولی اگر نداده بودم تو هم صبر کن پرویز من در همه کار و همیشه از خدا کمک می خواهم و خدا هم مثل این که به من نظر لطفی دارد و آرزوهایم را اجابت می کند تو هم از خدا کمک بخواه مطمئنم موفق خواهی شد و پرویز من از آنمعما سر درآوردن و فهمیدم معنی ق-ت چیست حالا که تو نگفتی من هم از لج تو از آن استفاده می کنم حق اعتراض هم نداری خداحافظ تو پرویز محبوبم
ق - ت
ف
ف
روز چهار شنبه ی هفته ی دیگر من منتظر جواب نامه ام هستم 2/6/1329


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 5 شهریور 1388  19:14
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

پرویز...
به خدا اگر امروز نامه ی تو به دست من نمی رسید دیگر با تو قهر می کردم دو هفته ا نتظار شوخی نیست آن هم برای من که بزرگ ترین دلخوش ام خواندن نامه های توست اما بالاخره خدا رحم کرد و نامه ی خیلی شیرین و یک کمی تلخ تو امروز به دست من رسید پرویز به خدا تو خیلی مرا اذیت می کنی می دانی من تصمیم گرفته بودم اصلا دیگر به گذشته فکر نکنم اگر نه من هم بلدم از تو گله کنم و من هم می توانم اشتباهاتی را که تو مرتکب شده ای شرح دهم و یک قدری قانعت کنم ولی تو ... نمی دانم چه بگویم
اول از همه باید موضوع نمه ا برایت روشن کنم پرویز گفته ی تو درست است من هم مقصودم همین بود راست است من به تو گفتم مجبورم کردند ولی تو نمی دانی به چه ترتیب آخر پرویز عزیز من مجبور کردن تنها این نیست که یک کارد دست بگیرند و سر مرا دم باغچه بگذارند و بگویند یا بنویس یا سرت را می بریم ته گاهی اوقات با تحریک احساسات و پرورش غرور صدمه دیده و در هم شکسته انسان را وادار به ارتکاب اعمالی می کنند که نه تنها راضی نیست بلکه در حین ارتکاب هم نمی تواند بفهمد که چه می کند من هم گرفتار یک چنین وضعی شده بودم و آنها بعد از این که با سرزنش بدگویی مذمت احساسات مرا به حد کافی تحریک کردند آن وقت من هم تحت تاثیر احساساتی که آنها برانگیخته بودند به نوشتن آن نامه مبادرت نمودم و در حقیقت مجبورم کردند من از دست احساسات و در زیر فشار هیجانات روحی به این وسیله فرار کردم در حالی که ابدا راضی نبودم و این یک عمل اختیاری نبود یعنی در آن ساعت عقل بر اعمال من حکومت نمی کرد و کاری هم که از روی بی عقلی انجام داده شود نمی تواند برای کسی مدرک دروغگویی و تظاهر باشد یک بار دیگر هم به تو گفتم پرویز به خدا دروغ نمی گویم من بلافاصله بعد از نوشتن آن نامه و فرستادن آن نامه به قدری پشیمان شده بودم که می خواستم به پستخانه بروم و نامه را بگیرم و چون دیدم این عمل غیر ممکن است تصمیم گرفتم برای تو تلفن کنم و خواهش کنم آن نامه را نخوانده برای من پس بفرستی و حتی دو سه بار هم به عزم تلفن کردن از منزل بیرون آمدم ولی چون وقت کم بود و در هر بار هم برای تلفن کردن به تو باید یک ساعت معطل شوم نشد که نشد و نتیجه را هم که خودت می دانی این موضوع نامه پس همان طور که خودت نوشته ای مرا مجبور نکردند یعنی مستقیما مجبور نکردند بلکه با تحریک احساسات من مرا وادار کردند که اشتباهی مرتکب شوم یک بار هم از تو خواهش کردم این موضوع رافراموش کنی و تو مثل این که یادت رفته باز هم از این نامه ی جهنمی من صحبت می کنی من از این به بعد حاضر نیستم حتی یک دقیقه از وقتم را به شنیدن هر چه مربوط به این نامه است اختصاص دهم . همین و بس . ( و اما راجع به وعده ی سرخرمنی ) اولا این لقبی که تو به این وعده عطا کردی زیاد برازنده و مقرون به حقیقت نیست چون این وعده صحیح و درست و پابرجاست تا موقعی که تو وضع مالیت را اندکی مرتب کنی و بتوانی پول جمع کنی پرویز با وجود اینکه می دانم زیاد برای حرف های من ارزش قایل نیستی باز هم می گویم که مامانم دیگر مخالفتی ندارد و موضوع شرط ها را کنار گذاشته ( آن هم به خاطر من ) پس تو از این حیث نگران نباش تقریبا همه مواففق اند این هم گزارش من می خواهی باور کن می خواهی باور نکن من فقط می گویم که بعد ها نگویی چرا به من نگفتی پرویز عزیزم یک دفعه به تو گفتم که برای موفق شدن احتیاج به پول داری اگر من خودم یک قدری بزرگ تر بودم و به سن قانونی رسیده بودم این مشکل را هم به نفع تو حل می کردم ولی افسوس که دیگر در اینجا اختیار از من سلب میشود و در حقیقت این بندها و قیودات خانوادگی برای من مشکلی بزرگ و مانع پیشرفت کار من اند من به خاطر این که تو فرصت بیشتری داشته باشی و بهتر بتوانی فعالیت کنی مدت چهار ماه را به شش ماه یعنی تا بهار سال اینده تمدید می کنم این موضوع را با پدرم هم در میان گذاشته ام و او موافق است پرویز تو اگر ماهی 150 تومان هم ذخیره کنی بعد ازگذشتن شش ماه 900 تومان پول خواهی داشت من فکر نمی کنم تو به غیر از خرج لباس و خرج های جزیی دیگر خرجی داشته باشی پس به آسانی می توانی ماهی 150 تومان از حقوقت کنار بگذاری و به علاوه وقتی انسان اراده و پشتکار داشته باشد 9 ماه نه یک ماه هم می تواند آنچه را که اراده کرده است به دست بیاورد من به تو گفته بودم که به بیش از 500 تومان احتیاجی نیست ولی تو بین این دو هر مقداری را که می خواهی ذخیره کن چون لازم است من هم مثل تو با تشریفات با جشن با تجملات و از این قبیل چیزها مخالفم و آن را در صورتی شایسته می دانم که شوهرم پولدار و ثروتمند باشد ولی وقتی می بینم تو هنوز آن قدرها استطاعت مالی نداری که بتوانی مثلا جشن مفصلی بگیری نه تنها راضی نمی شوم بلکه حتی الامکان سعی می کنم باری از دوش تو بردارم و از اسراف و زیاده روی جلوگیری کنم پس تو هیچ وقت نباید از این حیث ناراحت باشی و به مقداری که من تعیین کرده ام اعتراض کنی چون من همه ی حساب ها را کرده و تا آنجا که توانسته ام موضوع را به نفع تو خاتمه داده ام بدیش اینجاست که پدر و مادر من به این چزها خیلی اهمیت می دهند و مثلا وقتی پدر من به تو می گوید من با تشریفات مخالفم مقصودش این نیست که اصلا جشنی گرفته نشود من او را از تو بهتر می شناسم او تشریفات را ایت می داند کهمثلا در کافه جشنی بگیرند و هزار ها تومان خرج کنند و با این مخالف است نه با جشنی که در منزل گرفته می شود و عدم آن را اهانتی به حیثیات وشئونات خانوادگی خود می داند و این که به تو پیشنهاد کرد صبر کنی مقصود اصلی اش این بوده است که تو بتوانی پولی جمع کنی و جشن مختصری بگیری ببین پرویز به عقیده ی من انسان با کنمترین مقدار می تواند بهترین کارها را انجام دهد و بهترین چیزها را فراهم کند به شرطی که اندکی سلیقه و یک قدری حس مجلسی ترتیب بدهم که همه تعریفش را بکنند و به همه خوش بگذرد تا تو ه عقیده ای داشته باشی ولی من همان طور که گفتم زیاد به این چیزها پایبند نیستم و فقط می خواهم رضایت پدر و مادرم را فراهم کرده باشم من سعی می کنم آن قدر خرج کنم که تو استطاعت داشته باشی و تو نباید هرگز از این بابت ناراحت شوی تو به من بگو چه قدر می توانی برای این منظور خرج کنی تا من هم یک قدری فکر کنم و راه حل را گیر بیاورم و اما حالا برویم سر گله ها و شکایت ها ...
پرویزم تو همیشه سعی می کنی از من گله کنی تا اندازه ای هم حق داری و من هم اعتراف می کنم که گاهی اوقات مرتکب اشتباهاتی می شوم ولی باید این را هم به خاطر داشته باشی که فروغ پیغمبر نیست ویک انسان ساده و عادی غیر ممکن است در زندگی مرتکب خطاو اشتباهاتی نشود ولی باور کن پرویز من هیچ وقت نمی خواسته ام به تو دروغ بگویم و بر خلاف آنچه که گفتم رفتار کنم مخصوصا نسبت به تو اصلا من اگر بخواهم به تو دروغ بگویم ناراحت می شوم چون تو را دوست دارم تو را همسر اینده و شریک طندگیم می دانم و بنابراین اگر به تو دروغ بگویم مثل این است که خودم را گول زده ام زیرا چون تو شریک زندگانی من هستی بین من و تو کوچک ترین پرده و حایلی نباید وجود داشته باشد و ما باید نسبت به هم فوق العاده صمیمی و مهربان باشیم پس این گناه وخیانت بزرگی محسوب می شود اگر من به تو دروغ بگویم و یا موضوعی را از تو پنهان کنم درست است من حرف هایی زده ام که بعد ها بر خلاف آن عمل کرده ام ولی به خدا پرویز تقصیر من نیست انسان گاهی اوقات در موقعیتی قرار می گیرد که مجبور می شود بر خلاف میل و رضایت قبلی اش حرف هایی بزند و یا اشتباهی مرتکب شود اما تو مثل این که تنها به قاضی رفته ای و کارها و حرف های خودت را فراموش کرده ای من از تو یک گله ی بزرگ و خیلی هم بزرگ دارم تصمیم گرفته بودم آن را هرگز به تونگویم ولی تو مرا وادار می کنی حالا که این طور است از لج تو من هم می گویم اما زیاد عصبانی نشو درست فکر کن بعد جواب مرا بده
آخرین باری را که به خانه ی ما آمدی به یاد داری تو در آن شب خیلی حرف ها زدی که زیاد به مذاق من خوشگوار نبود ولی وقتی که می خواست یبروی یک حرف عجیبی زدی که به خدا اگر تو را دوست نداشتم و اگر برای تو ارزش و اهمیتی قایل نبودم همان جا تلافی می کردم دلیل و علت آن را از تو نخواستم اما من چیزی نگفتم فقط به خاطر تو و بعد هم سعی کردم این موضوع را فراموش کنم و کمتر به آن بیندیشم حتما الان از خودت می پرسی چرا مگر من چه حرفی زده ام ؟ یادت رفته حق هم داری فراموش کنی برای این که حرف های بد کمتر در خاطر انسان می ماند خودت را حاضر کن الان می گویم یک دو سه ( مواظب باش ) « تو گفتی : فروغ من دیگر ( حاضر نیستم ) قیمت اینه و شمعدان را پشت قباله بیندازم و مهر را هم فقط ( به خاطر تو ) بالا بردم » به خدا من نمی فهمم مقصود تو از گفتن این حرف ها چیست تو اگر مرا دوست داری چرا با کمال میل و رضایت قبول نمی نی و اگر دوست نداری چه لزومی دارد بعد از آن همه گفت و گو تنها به خاطر من قبول کنی در صورتی که اگر تو مرا دوست نداشته باشی منهم در نزد تو خاطری نخواهم داشت پس چه ! ایا تو خواسته ای به من ترحم کنی و به احترام عشق من به این عمل دست زده ای ؟ و ایا این کلمه ی به خاطر تو معنی ترحم را بیشتر نمی دهد تا عشق ؟ به خدا وقتی به این چیزها فکر می کنم وقتی این حرف های عجیب تو را به خاطر می آورم نه تنها از زندگی بلکه از خودم که این قدر پست و بیچاره شده ام متنفر می شوم تو خیال می کنی که من احتیاجی به ترحم دارم نه هرگز هرگز . من این عشق دیوانه و سرکش را در قلبم خفه می کنم . من از این همه امید و آرزو چشم می پوشم من سعی می کنم حتی اگر به قیمت زندگیم هم تمام شود تو را و عشق تو را فراموش کنم ولی هرگز راضی نمی شوم کسی از راه ترحم با من ازدواج کند چرا ؟ چرا ؟ مگر من چه گناهی مرتکب شده ام و کدام لکه ی ننگ بر دامانم نشسته است ؟ اگر من خوب و مهربانم اگر می توانم تو را خوشبخت کنم اگر می توانم برای تو همسری مطیع و باوفا باشم اگر تو مرا دوست داری و اگر من صاحب صفاتی هستم که یک دختر نجیب و برجسته می تواند داشته باشد پس چرا حاضر نیستی مثلا مهر مرا با کمال میل 10000 تومان کنی و آن را با کراه قبول می کنی چرا مگر در این معامله زیان می کنی و مگر در بهای آنچه که می دهی همسری به دست نمی آوری که یک عمر باعث خوشبختی و سعادتت خواهد شد و یک عمر به خاطر آسایش تو زحمت خواهد کشید ایا اگر تو تمام دنیا را هم به پای او بریزی زیان دیده ای ؟
ولی اگر نه من بد هستم من لیاقت همسری شخصی چون تو را ندارم من نمی توانم تو را خوشبخت کنم تو مرا دوستنداری پس چرا حاضر می شوی و تازه می گویی به اطر تو نه نگو اگر این طور است نمی خواهم دیگر این کلمه را تکرار کنی اگر من خاطری داشتم مزدی نداشت بعد از آن همه گفتگو و چانه زدن تازه نرخ مرا معین کنی و بپذیری انسان بلا را که به جان نمی خرد پس چه کسی تو را وادار کرده است که به این عمل مبادرت ورزی و رضایت دهی مگر نه این که تو خواسته ای به من رحم کنی در صورتی که اگر این طور باشد من هرگز راضی و خشنود نخواهم بود به خدا این چیزها آدم را دیوانه می کند اگر تو از من اطمینان داری و اگر می دانی که من می توانم یک عمر با تو زندگی کنم پس قباله و مهر و هزار چیز دیگر یعنی چه ایا این چیزها می تواند در زندگی ما تأثیر داشته باشد و ایا اگر مهر من 10000 نه صد هزار تومان باشد من هرگز آن را از تو مطالبه خواهم کرد تو تصور می کنی من آن قدر پست فطرت و دنی طبع هستم که به پولی که تو در بهای من می پردازی چشم داشته باشم و بخواهم روزی قباله ام را علیه تو و به نفع خودم به کار برم نه من این طور نیتسم و این بندها و قیودات خانوادگی ست که مرا وادار مرده است به این چیزها اهمیت بدهم . بزرگ ترین هدیه ای که همسر من می تواند به من تقدیم کند روح اوست اخلاق اوست نجابت اوست نجابت و شرافت اوست بلندی طبع و استقلال فکر اوست من می خواهم چه کنم و چه نفعی به حال من می تواند داشته باشد یک قباله من خودم را بالاتر و بزرگ تر از آن می دانم که به این چیزها خودم را دلخوش کنم و به این قیود پابند باشم نه تو نگو به خاطر من این حرف مرا آتش می زند من در این یک کمه ی کوچک به قدر یک دنیا معنی می بینم مثل این که تو بخواهی یک حیوان بی ارزش را خریداری کنی و برای آن حیوان قیمت زیادی تعیین کرده باشند و تو راضی نباشی و بالاخره الحاح و التماس او تو را راضی کند و او را به همان بهای گزاف خریداری کنی و بعد هم بگویی من این پول را فقط به خاطر تو دادم یعنی ترحم کردم یعنی تو این قدر ارزش نداشتی یعنی تو لایق نبودی ولی من دلم سوخت به تو رحم کردم مطمئن باش اگر ارزشی داشتی به بهای بیشتر و با کمال میل خریداریت می کردم . بله پرویز تو می خواهی با من همین معامله را بکنی تو با این کلمه می خواهی به من بگویی فروغ من به تو رحم کردم دلم سوخت تو ارزشی نداشتی . اگر نه من راضی می شدم و با کمال میل و رضایت و از همان اول قبول می کردم . به خدا دلم می خواهد از شدت تأثر گریه کنم آخر چرا باید این طور باشد من از تو توقع شنیدن چنین سخنانی را ندارم من ‌آن قدر که به بلندی طبع و نظر مردی اهمیت می دهم به ثروت و شغل و مقام و شخصیت اجتماعی او توجه ندارم چرا تو باید این طور باشی ؟ نمی دانم خدا کند من اشتباه کرده باشم در جای دیگر تو می گویی ( من دیگر حاضر نیستم قیمت اینه و شمعدان را پشت قباله بیندازم ) این باز هم همان معنی را می دهد تو باز هم با این حرف مرا تحقیر کرده ای مرا کوچک و پست کرده ای و باور کن این حرف های تو تاثیر بدی در من می کند نسبت به تو بدبین می شوم اعتمادم از تو سلب می شود آخر چه دلیل دارد و تو چرا این حرف را می زنی ؟ این چیزها در من خیلی تاثیر می کند و من به این جزییات بیش از اندازه توجه دارم . هر چه فکر می کنم دلیل این مخالفت تو را نمی فهمم تو می ترسی قباله زیاد سنگین شود و تو نتوانی به موقع از عهده ی آن بر ایی این که فکر پچه گانهای است چه طور تو از اول زندگی به فکر روزهای جدایی هستی و می خواهی جاده را صاف کنی به خدا خیلی بد است من خیلی رنج می برم تو تصور می کنی که ممکن است روزی من و تو هم جدا شویم نهاین غیر عملی است این باور کرددنی نیست و تازه تو تصور می کنی اگر ما در زندگی زناشویی مجبور شویم از هم جدا شویم من به قباله و مهر ... اهمیتی می دهم نه به خدا من فقط برای این که به تو ثابت کنم چنین فکری ندارم در یک نامه همه چیز را به تو می بخشم زیرا می خواهم خیال تو راحت باشد من پست و کثیف نیستم من حتی فکر این را که بخواهم یک روز قباله ی خودم را منبع عایدی قرار دهم ننگ می دئانم من از آلودگی به این مادیات گریزانم هدف من در زندگی زناشویی غیر از اینهاست من وقتی شوهرم را دوست بدارم تا آخرین لحظه ی حیات و تا آخرین قطره ی خونم به خاطر او و به خاطر خوشبختی او کوشش خواهم کرد من امروز فقط می خواهم با تو ازدواج کنم زیرا احساس می کنم که به خوبی می توانم وسایل خوشبختی تو را فراهم سازم من از دسته ی دخترانی نیستم که منظورم در ازدواج فقط تحصیل ‌آزادی بیشتر و یا مثلا پوشیدن لباس های قشنگ تر و توالت کمردن باشد من این چیزها را ننگ می دانم پستی و رسوایی می دانم . ( ایا فکر می کنی که من این طور که به تو معرفی شده ام نباشم و بعد ها تغییر اخلاق بدهم و باعث زحمت تو بشوم نه اینهم قابل قبول نیست زیرا انسان تا به کسی اطمینان ندارد او را برای همسری خود انتخاب نمی کند ایا می خواهی تناسبی بین وضع مادی تو با این چیزها برقرار باشد این هم که غیر عملی است این چیزها به وضع مادی کسی بستگی ندارد و با شخصیت و مقام اجتماعی خانواده ها مربوط است و علاوه بر این رسم است و باید پیروی شود ) من شخصا به این چیزها عقیده ندارم من شرط ازدواج و سعادت عشق را صد هزار تومان مهر و انداختن قیمت اینه و شمعدان به پشت قباله نمی دانم من کسی نیستم که به مهر و از این قبیل چیزها چشم داشته باشم و همان طور که گفتم فقط به خاطر این که به تو ثابت کنم پست و کوته فکر نیستم حاضرم همه ی آنچه را که تو در قباله ی من منظور می داری به خودت ببخشم من این چیزها را فقط به خاطر پدر و مادرم و رضایت آنها می گویم آنها به طرز فکر و عقیده ی تو آشنایی ندارند و این مخالفت تو را حمل بر لئامت و خسیسی می کنند مثلا اگر تو فکر می کنی این موفقیت آخریت خیلی عادی بود نه درست است که بالاخره به نفع تو تمام شد ولی نظر پدرم درباره ی تو تغییر کرد و اگر تعریف های من و دلایل من نبود هنوز هم عقیده داشت که تو آدم خسیسی هستی ببین پرویزم این موفقیت به چه قیمتی برای تو تمام شد و حالا اگر از اول موافق می کردی آنها به تو خوشبین تر می شدند می دانی من فکر می کنم مخالفت تو با مقدار مهر صحیح بوده و کاملا موافق بودم و چون می دانستم که این جزو عقاید توست و انسان هم باید از عقیده اش دفاع کند وی این مخالفت دومی زیاد مرا ناراحت کرد درست است که من خودم به تو پیشنهاد کردم در صورتی که پدرم به من چیزی نداد تو هم قیمت اینه و شمعدان را پشت قباله نینداز ولی تو چرا پذیرفتی ؟ تو چرا باید قبول کنی ؟
پرویز محبوبم این افکار است که مرا دیوانه می کند این چیزهاست که مرا رنج می دهد وقتی فکر می کنم و می خواهم علت مخالفت تو را پیدا کنم و هیچ دلیلی برای آن نمی یابم آن وقت مجبور می شوم به این دلیل متکی شوم که شاید من آن قدرها ارزش ندارم که تو به خاطرم به این چیزها راضی شوی شاید نمی توانم نه این طور نیست اگر من و وجود من در نزد تو ارزشی نداشت تو هرگز مرا برای همسری انتخاب نمی کردی و باز هم فکر می کنم حتما این عشق زیاد در تو نفوذ نکرده اگر نه هر وسیله ای بود موفق می شدی و این چیزها را بهانه نمی کردی و برای خودت مانع نمی تراشیدی . و بعد .... دیگر خودت حالت مرا حدس بزن ... حالت انسانی را که در تنگنای فکر گرفتار شده و می خواهد محبوبش را تبرئه کند و نمی تواند و به ناچار همه ی گناه ها را به گردن خودش می اندازد ... پرویز دیگر گله ی من تمام شد فکر می کنم سر تو هم درد گرفته باشد اما من حالا که دل پرم را خالی کردم دیگر به این موضوع فکر نمی کنم اما تو باید به من جواب بدهی که چرا ؟ پرویزم اگر گفتی در بهار سال اینده چه اتفاقی می افتد . در همان روزی که من و تو برای اولین بار بعد از مدتی یکدیگر را دیدیم من می خواهم روزی که با تو ازدواج می کنم همان روز باشد تو هم باید موافقت کنی اصلا پرویز زمستان هیچ لطفی ندارد توی سرما و برف و باران که نمی شود خوش بود و شادمانی کرد من مخصوصا مدت را به شش ماه تمدید کردم که هم تو فرصت بیشاری برای فعالیت داشته باششی و هم بهار بیاید چون بهار فصل عشق است ( چه بی تربیت شده ام چه حرف هایی می زنم ) ببین شهریوز مهر آبان آذر دی بهمن اسفند فروغ + پرویز = خوشبختی این دیگر حتمی و قطعی است می خواهی باور کن می خواهی باور نکن . آزادی . خدا کند زودتر فروردین برسد تا من تلافی همه ی این گله ها وشکایت ها را سر تو در بیاورم بگو ان شائ الله نامه ام خیلی طولانی شد اما هنوز خیلی چیزها مانده که به تو نگفته ام و به نصف مطالب نامه ی تو جواب ندادهام این دیگر باشد برای فردا فردا یک نامه ی دیگر ممی نویسم و به بقیه ی گله های تو پاسخ می دهم پرویز به من گفتند تو رتبه گرفته ای حالا خواه راست و خواه دروغ من تبریکم را گفته ام اگر راست است که هیچی اگر دروغ است تبریک من مال روزی که این موضوع حقیقت پیدا کرد پرویزم آخر نامه ات یک شکلی نقاشی کرده بودی که من هر چه فکر کردم از معمای آن سر در نیاوردم آخر این چیست ق - ت به خدا من از این چیزها سرم نمی شود مثل یک فرمول می ماند ولی حل کردنش کار حضرت ... است پ ش که می دانم یعنی پرویز شاپور ولی از آن دو تا بالایی ها چیزی نفهمیدم راستش رابگو ق ت یعنی چه و مقصودت چیست دیگر یک علامت ضربدر هم میان یکی از صفحه ها کشیده بودی از این هم چیزی نفهمیدم گمان کنم برای من خط و نشان کشیده ای این طور نیست ؟ این را هم برایم بنویس یادت نرود دیگر از این به بعد جواب نامه ام را زودتر بده من شنبه ی گذشته برای تو کاغذ دادم و تو در هفته ی بعد جواب دادی بسیار خوب خیلی تنبلشده ای ... پرویزم دلم می خواهد همیشه به من بگویی فروغم یا فروغ من چون این کلمه به من قوت قلب و اطمینان می دهد و من در هر بار که آن را بشنوم به یاد می آورم که مال تو هستم مال تو که این قدر دوستت دارم دیگر از من گله نکن که چرا کاغذ مختصر می نویسم آخر پرویز در آنمرتبه من سوژه ای برای نوشتن نداشتم و به همین دلیل نامه ام مختصر و کوتاه بود. اما تو مثل این که دواخانه باز کرده ای پشت سر هم از داروهای اختراعی خودت تعریف می کنی و به من وعده ی معالجه می دهی اگر مریض های دیگرت را هم به همین سرعت و با همین روش بخواهی معالج ه کنی یک روز در داروخانه ات را می بندم و تحویل زندانت می دهم این از من به تو نصیحت که زیاد برای داروهای خودت تبلیغ نکنی و اما اگر از درد دست من بخواهی همچنان باقی ست این دفعه باید جواب نامه ام را زود بدهی نامه ام کتابی شد من دیگر رکورد پرحرفی را شکسته ام زود . زود امروز جمعه است من فردا این نامه را به پست می اندازم شنبه یک شنبه حتما دوشنبه به دست تو می رسد تا چهار شنبه عصری حتما باید جواب نامه ام را داده باشی و اگر نه به جرم اهمال در انجام وظیفه تسلیم مقامات جزایی ات می کنم .
خداحافظ تو فروغ تو
پرویز یک عکست را برای من بفرست یک دفعه ی دیگر هم از تو خواهش کردم ولی مثل اینکه یادت رفت اگر عذرت این است که عکس قشنگ نداری باشد من همان عکس زشت تو را دوستخواهم داشت تو در چشم من از همه ی مردم دنیا بهتر و خوب تری دیگر بهانه نیاور


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 5 شهریور 1388  17:03
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

 

فرمای خدمتی که برآید ز دست ما

برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک

 

هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما

با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی

 

ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما

جرمی نکردهام که عقوبت کند ولیک

 

مردم به شرع مینکشد ترک مست ما

شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد

 

باشد که توبهای بکند بت پرست ما

سعدی نگفتمت که به سرو بلند او

 

مشکل توان رسید به بالای پست ما


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 5 شهریور 1388  12:46
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

فصل‌ سوم‌

مطابقت‌

 

مطابقت‌ قضایا با واقع‌

بعد از بررسی‌ میزان‌ دخالت‌ عقل‌ و حس‌ در تصدیقات‌، نوبت‌ به‌مطابقت‌ قضایا با واقع‌ می‌رسد.

مشكل‌ اساسی‌ در ارزش‌ شناخت‌ این‌ است‌ كه‌ چگونه‌ می‌توان‌ اثبات‌و یا تبیین‌ كرد كه‌ شناخت‌ انسان‌ مطابق‌ با واقع‌ است‌؟ این‌ مشكل‌ وقتی‌ رخ‌می‌نماید كه‌ بین‌ شناسنده‌ (عالم‌) و متعلق‌ شناخت‌ (معلوم‌) واسطه‌ای‌ دركار باشد. بنابراین‌ شناختی‌ كه‌ می‌تواند مطابق‌ با واقع‌ یا مخالف‌ با آن‌باشد، همان‌ شناخت‌ حصولی‌ است‌. پس‌ به‌ بررسی‌ انواع‌ قضایا وتصدیقات‌ می‌پردازیم‌:

 

الف‌. وجدانیات‌

(قضایایی‌ كه‌ از حالات‌ درونی‌ و علوم‌ حضوری‌ گزارش‌ می‌دهند، مثل‌«من‌ شك‌ دارم‌») مطابقت‌ این‌ قضایا با واقع‌ قطعی‌ است‌، چون‌ گزارشگر ومطلب‌ گزارش‌ شده‌ هر دو در نفس‌ حضور دارند.

 

ب‌. قضایای‌ تحلیلی‌

مطابقت‌ این‌ قضایا با واقع‌ نیز مسلم‌ است‌، چون‌ مفهوم‌ محمول‌ درون‌مفهوم‌ موضوع‌ وجود دارد و ما به‌ همه‌ مفاهیم‌ علم‌ حضوری‌ داریم‌.

 

ج‌. قضایای‌ منطقی‌

قضایای‌ منطقی‌ همواره‌ با واقع‌ مطابق‌ است‌، زیرا حاكی‌ و محكی‌(قضایای‌ ذهنی‌، مفاهیم‌ ذهنی‌ و ویژگی‌ آنها) هر دو در ذهن‌ حاضرند.

 

د. بدیهیات‌ اولیه‌

در بدیهیات‌ اولیه‌ این‌ نكته‌ قابل‌ توجه‌ است‌ كه‌ علوم‌ حضوری‌می‌توانند زمینه‌ دست‌ یابی‌ عقل‌ به‌ مفاهیم‌ تصوری‌ این‌ قضایا (مفهوم‌موضوع‌ و مفهوم‌ محمول‌) را فراهم‌ آورده‌، مطابقت‌ این‌ مفاهیم‌ با منشاءانتراعشان‌ را نشان‌ دهند. دیگر مفاهیم‌ فلسفی‌ نیز به‌ گونه‌ای‌ بدانها قابل‌ارجاع‌ است‌.

اما مطابقت‌ این‌ قضایا با واقع‌ را از دو راه‌ می‌توان‌ تبیین‌ كرد:

 

راه‌ اوّل‌

حكما این‌ قضایا را یقینی‌ و همراه‌ با دو یقین‌ می‌دانند، یقین‌ به‌ اینكه‌الف‌ ج‌ است‌ و یقین‌ به‌ اینكه‌ محال‌ است‌ الف‌ ج‌ نباشد؛ برای‌ مثال‌ درقضیه‌ محال‌ بودن‌ اجتماع‌ نقیضین‌، دو یقین‌ وجود دارد: یقین‌ به‌ اینكه‌اجتماع‌ نقیضین‌ محال‌ است‌ و یقین‌ به‌ اینكه‌ محال‌ است‌ چنین‌ نباشد.بی‌تردید، با وجود این‌ دو یقین‌، احتمال‌ خطا در این‌ قضیه‌ راه‌ ندارد.

 

اشكال‌

مهم‌ این‌ است‌ كه‌ قضایای‌ بدیهی‌ علم‌ حصولی‌ است‌ و آن‌ را به‌ علم‌حضوری‌ مشاهده‌ نكرده‌ایم‌. پس‌ چگونه‌ می‌توان‌ اطمینان‌ یافت‌ كه‌ این‌قضایا با واقع‌ مطابق‌ است‌؟ همیشه‌ این‌ احتمال‌ وجود دارد كه‌ اگر عقل‌ مابه‌ گونه‌ای‌ دیگر آفریده‌ می‌شد، گونه‌ای‌ دیگر می‌فهمید و با وجود این‌احتمال‌، دیگر یقین‌ به‌ محتوای‌ قضیه‌ بی‌معناست‌ و كسی‌ نمی‌تواند ادعای‌مطابقت‌ كند.

 

پاسخ‌

این‌ یك‌ احتمال‌ ابتدایی‌ است‌ و با رجوع‌ به‌ متن‌ قضیه‌ دفع‌ می‌شود؛یعنی‌ وقتی‌ موضوع‌ ومحمول‌ قضیه‌ را درست‌تصورمی‌كنیم‌، درمی‌یابیم‌ نه‌تنهابدان‌ یقین‌داریم‌بلكه‌، طبق‌ علم‌حضوری‌ ما، شك‌ در آن‌ ناممكن‌است‌.

به‌ تعبیر دیگر، عقل‌ حكم‌ می‌كند كه‌ این‌ قضیه‌ با این‌ موضوع‌ و محمول‌در هر عقل‌ دیگر، هرگونه‌ كه‌ خلق‌ شده‌ باشد و هر حالت‌ و ظرفی‌ كه‌داشته‌ باشد، اگر همین‌ گونه‌ كه‌ ما درك‌ كرده‌ایم‌ درك‌ شود، دارای‌ همین‌حكم‌ خواهد بود و تفاوت‌ خلقت‌ و گونه‌های‌ مختلف‌ و ظروف‌ متفاوت‌وجود، تا وقتی‌ كه‌ مانع‌ فهم‌ صحیح‌ موضوع‌ و محمول‌ نشود، سبب‌ تفاوت‌حكم‌ نخواهد شد؛ یعنی‌ در همه‌ جهانهای‌ ممكن‌ و نزد همه‌ عقلها حكم‌همین‌ خواهد بود و خلاف‌ آن‌ محال‌ است‌.

پس‌ هر عقلی‌ اگر موضوع‌ و محمول‌ را، چنانكه‌ ما تصور كرده‌ایم‌،درك‌كند، قضیه‌ را تصدیق‌می‌كند، بدان‌ یقین‌ می‌یابد و نیز یقین‌ پیدا می‌كندكه‌ این‌ یقین‌ دائمی‌ و ضروری‌ است‌ و در هیچ‌ موقعیتی‌ از میان‌ نمی‌رود.

 


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 5 شهریور 1388  12:31
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی



این معلم ما مثل اكثر آدمها كه می خواهند نان بخور و نمیری داشته باشند، نبود. می خواست ترقی كند، بیش از توقع دیگران. زندگی داشته باشد، بهتر از آنچه دیگران می توانستند برایش پیش بینی كنند. وقتی از امتحان ورودی دانشسرا گذشت، شاید زیاد هم خوشحال نبود. اصلا یادش نمی آمد كه با كشش كدام نیرو به این محیط قدم می گذاشت، درباره ی خودش چطور فكر می كرد و عقیده ی صحیحش چه بود. از دوران دو ساله ی دانشسرا خاطرات شیرین و بیشماری در پرده های لطیف مغزش موج میزد كه بعدها یادآوری این خاطرات در لحظات تنهایی و بی كاری برای او نوعی سرگرمی و دلخوشكنك محسوب می شد.
مثل كودكی كه با هر كدام از اسباب بازیهایش مدتی ور می رود و از هر كدام لذت خاصی در درونش حس می كند، از هر یك از خاطراتش لحظه ای متأثر می شد و نوعی خوشی درونی توی دلش می جوشید. این خاطرات وقتی شاداب تر و زنده تر بودند كه بچه های مدرسه را می دید بازی می كنند و از سر و كول هم بالا می روند یا دور هم جمع شده اند و می خواهند كاری بكنند. لحظه ای لبخندی خوش روی لبانش بازی می كرد و بعد مثل شبنمی كه از تابش آفتاب محو شود، از روی لبانش لیز می خورد و می رفت. آن وقت‌ آقا معلم دستهایش را بهم می مالید و با صدایی كه آهنگ لذت و حسرت در آن موج می زد زیر لب زمزمه می كرد: خوش روزگاری بود كه گذشت.
زمانی او و دو نفر از دوستانش در دانشسرا روزنامه ی دیواری می نوشتند و اول هر ماه به دیوار می زدند. آن وقت دانش آموزان جلو آن جمع می شدند و برای مطالعه ی مطالب آن بهمدیگر پیشی می گرفتند و اینها از دور ناظر این صحنه ی خوشی آور بودند و با خود می گفتند كه این لحظات از بهترین اوقات زندگی آنهاست. مخصوصاً وقتی بیاد می آورد به خاطر مطالب تندی كه درباره ی وضع دانشسرا نوشته بود می خواستند چند روزی اخراجش كنند اما دبیر تاریخ و جغرافی از او دفاع كرده بود و گفته بود:
- « اگر نوشتن این مطلب بد باشد پس چه چیز خوب خواهد شد؟ دیگر قلم اینها را نباید مقید ساخت.» وقتی این را بیاد می آورد غرور لذت بخشی از نگاهش خوانده می شد.


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 5 شهریور 1388  12:11
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

دو شنبه 18/5/1329

پرویز من ...
اگر کلمات به راستی می توانستند معرف معانی خود باشند آن وقت من هم به آسانی می توانستم درجه ی خوشبختی و سعادت را برای تو تعیین کنم چه سعادتی از این بالاتر ؟
 ایا وجود تو خود به تنهایی برای من سعادت بزرگی نیست ؟ و ایا زندگی در کنار تو کمال مطلوب من نمی باشد ؟
 من از تو از تو کهاین قدر خوب و مهربان هستی تقاضا می کنم که گذشته ها را فراموش کنی . مگر این گذشته ها برای ما جز درد و رنج حاصلی به بار آورد ؟ پس چرا باید باز هم به گذشته فکر کنیم و باز هم به خاطر اشتباهاتی که مرتکب شده ایم رنج ببریم
من کنون از آن همه ماجرا فقط یک چیز یاد دارم و یک چیز از خاطرم نرفته و آن هم عشق توست
عشقی که برای من به منزله ی هوا و نور آفتاب ضروری و لازم است
 پرویز ... من اعتراف می کنم که اشتباه کرده ام و بیهوده به تو نسبت بی وفایی داده ام ولی تو خودت خوب می توانی درباره ی من قضاوت کنی وقتی وضع مرا در نظرت مجسم کردی درک این موضوع هم برای تو آٍان می شود و میفهمی که من گناهی نداشته و ندارم . من همیشه تو را دوست داشته ام و حتی بعد از نوشتن آن نامه هم تو با همان قدرت و نفوذ در قلب من باقی بودی
 من و تو هر دو مرتکب اشتباهاتی شده ایم و هر دو هم باید گذشت داشته باشیم و گذشته ها را فراموش کنیم
 تو از منچه می خواهی .... ایا محبت بی پایان من در اینده وسایل راحتی فکر تو را فراهم نمی سازد من همیشه آرزو کرده ام که برای شوهرم همسری وفادار و مهربان باشم و باز هم آرزو کرده ام که همسرم هم نسبت به من صمیمی و مهربان باشد در نامه های اینده ام سعی می کنم انتظاراتی را که از همسرم می توانم داشته باشم برای تو شرح دهم و ( تو را به وظیفه ات اگر آشنا نیستی آِنا سازم ) و از تو هم همین تقاضا را دارم پرویز ما در کنار هم زندگی شیرینی خواهیم داشت و تو باید به خاطر من هم شده ه فعالیت وکوشش خودت بیفزایی مطمئن باش زحمات تو همه قابل جبران است و من وقتی توانستم و قادر بودم پاداش زحمات تو را خواهم داد .
پرویز تو باید به این حقیقت ایمان بیاوری که اولین و آخرین عشق من هستی و بیش از همیشه دوستت دارم و سعادت تو منتهای آرزوی من است می خواهی باور کن و می خواهی باور نکن ، مختاری
 خداحافظ تو فروغ
جواب نامه ی مرا یا خودت به اداره ی روزنامه ی ترقی ببر و به سیروس بده یا با پست برای او بفرست روی پکت بنویس اداره ی روزنامه ی ترقی روزنامه ی آسیای جوان آقای سیروس بهمن دریافت دارند اسم خودت را هم پایین پکت بنویس دیگر احتیاجی به اسم مستعار نداری ولی من فکر می کنم طریقه ی اول بهتر باشد و زودتر به دست من برسد
 فروغ


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 5 شهریور 1388  08:10
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

دوشنبه 9/5/1329

پرویز ... همسر محبوبم
 فکر می کنم حالا دیگر این اجازه را دارم که تو را همسرم خطاب کنم . زیرا تو اگر بخواهی می توانی بعد از این و برای همیشه همسر محبوب من باشی .
 نامه های تو را دیروز دریاف کردم و باور کن بعد از خواندن آنها مخصوصا مطالبی که در پشت آن کارت پستال قشنگ نوشته بودی ، به طوری یأس و غم به روح من چیره شد که تصمیم گرفته بودم بعد از این همه بی وفایی تو و سنگدلی مادرم خودم را نابود سازم .
ولی باز هم خیال تو ،‌ خیال زندگی با تو ، خیال سعادتی که در آغوش تو می توانم به دستبیاورم مرا وادار کرد به نزد پدرم بروم و همه چیز را برای او تعریف کنم .
پرویز ... من در آن وقت از فرط هیجان و تأثر ، از شدت یأس و نا امیدی می گریستم و باور کن همینگریه ی من بود که زندگیم را تا اندازه ای نجات داد .
 به خدا و به آنچه که در نزد تو عزیز و مقدس است سوگند یاد می کنم که دیوانه وار دوستت دارم و پیش از این که تو بخواهی مرا ترک کنی ، من هم خود را از قید این زندگی سراسر رنج و نکامی آزاد خواهم کرد ، زیرا زندگی بدون تو برای من ارزشی ندارد .
 پرویز ... بعد از آن که همه چیز را برای پدرم تعریف کردم و علت مخالفت تو را با آن شروط همان طور که خودت نوشته بودی شرح دادم ،‌ پدرم گفت که ( از این حیث کاملا خیالت آسوده باشد ،‌ من تو را خودم می خواهم شوهر بدهم و هیچ کس نمی تواند در کارهای من دخالت کند . من خودم با این شروط مخالفم ، به پرویز بگو بیاید پیش من تا با او صحبت کنم )
 پرویز ... این عین گفته های اوست ، ولی در عوض به من حرفی زد که ناچارم آن را برای تو بنویسم ، ببین پرویز پدرم گفت ( درست است که اینشروط بی معنی و نابجاست ولی انسان به وسیله ی آن خوب می تواند میزان محبت طرف را بسنجد ) یعنی اگر کسی حقیقتا دوست بدارد ، در راه رسیدن بهمحبوبش نه تنها از مال و مذهب و مرام و عقیده و ایمان و خانواده می گذرد بلکه اگر جانش را هم بخواهند به رایگان می دهد .
با این حرفها کاری ندارم . بعد ها که رسما زنو شوهر شدیم آن قدر وقت خواهم داشت تا تلافی همه ی این بی مهری ها و رنج ها و غم هایی را که به من داده ای سرت در بیاورم .
از جانب شرط ها خیالت راحت باشد ، ولی در عوض پدرم یک شرط خیلی کوچک با تو خواهد کرد که فقط منظورشاز پیشنهاد آن این است ( علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد ) و من متن آن را در اینجا برایت می نویسم تا زیاد بی خبر نباشی .
( اگرتو روزی روزگاری گذشته ها را فراموش کردی و خواستی تغییر ذائقه بدهی و در زندگیت تنوعی ایجاد نمایی یعنی همسر دیگری اختیار کنی در آن موقع من حق داشته باشم از تو طلاق بگیرم . والسلام و نامه تمام ) و مطمئنم که من و تو هرگز بعد ها احتیاج نخواهیم داشت که از فواید و مضرات این شرط برخوردار شویم ، زیرا من تو را دوست می دارم و به زندگی آتیه ام کاملا خوشبین و علاقه مندم و معتقدم زن باید پوهرش را حفظ کند واو را برای خود نگه دارد . زن اگر مدبر ، نجیب ،‌ باوفا ،‌ مهربان و خانه دار باشد ،‌ هرگز شوهرش او را ترک نخواهد کرد ،‌ ولی برعکس اگر لیاقت نداشته باشد و نتواند آرزوها و تمایلات شوهرش را برآورده کند ، ناچار مردم هم از زن و خانه فراری می شود و در اینجا تمام تقصیرها به گردن زن است .
( و اما راجع به مهر )
اولا باید به تو بگویم که مهر مقداری نیست که تو بخواهی نقدا آن را بپردازی ، یعنی بستگی به استطاعت مالی تو ندارد و در ثانی در مقابل این همه مهربانی و لطفی که پدر من نسبت به تو ابراز می دارد ، اگر تو بخواهی بگویی نه ، مقدار مهر را هم تنزل بدهید ، نهایت بی انصافی را کرده ای و باید به تو بگویم آقای سیروس خان به مراتب وضع زندگیش از تو بدتر و کیسه اش خالی تر است . فقط چیزی که هست ( تو مو می بینی و من پیچش مو ) یعنی شما ظاهر را می بینید و از باطن خبر ندارید . ولی او با آن که استطاعت مالی نداشت ، به خاطر پوران همه ی آن چیزهایی را که به او پیشنهاد کردند پذیرفت .
گذشته از اینها وقتی پدرم می گوید من هیچ چیز نمی خواهم و در عوض به دخترم هم چیزی نمی دهم ، لزومی ندارد شما قیمت اینه و شمعدان و انگشتر را پشت قباله ثبت کنید .
 اما به عوض همه ی اینها مقدار مهر را همان مقداری قرار داده اند که برای پوران قرار دادند و من در اینجا باید بگویم پدر و مادر من در تعیین این مقدار بیشتر از من صلاحیت دارند و تو می توانی در این خصوص اگر ناراضی هستی با پدرم مذکره کنی .
 دیگر چیزی که باقی می ماند موضوع طرز برگزاری عقد است که همان طور که شما میل دارید باید خیلی بی سر و صدا و در یک محیط عادی مثل یک مجلس نامزدی برگزار شود و این کاملا مطابق میل شماست . شما از حیث مخارج زیاد ناراحت نباشید . من همیشه مطابق در آمدی که دارم خرج می کنم و هرگز حاضر نیستم بیش از نچه که شما می توانید خرج بنمایم ، با این ترتیب همه موافقند ، پس دیگر از هیچ جهت جای نگرانی باقی نمی ماند .
حال شما اگر حقیقتا مرا دوست می دارید می توانید اقدام کنید و سعادت مرا به من بازگردانید .
پرویز... نمی دانم چرا بی اختیار تو را شما خطاب کردم ،‌شاید از جهت احترامی ست که می خواهم به شوهر اینده ام بگذارم !!!
ولی باید بگویم که ( تو ) به قلب من نزدیک تر است .
پرویز ... من دیگر حرفی ندارم ، همه چیز را برای تو نوشتم و تا آنجا که می توانستم و قادر بودم در رفع موانع و مشکلات کوشش کردم ، چون دوستت داشتم ، چون پرستشت می کردم ،‌ ولی تو ... حالا کاملا آزاد هستی و من هم مثل تو هیچ وقت از کسی سلب آزادی نمی کنم ، می توانی هر که را که می خواهی دوست بداری و با هر که مایلی ازدواج کنی .
تو می توانی در این تهران بزرگ هزاران دختر بهتر و زیباتر از من بیابی و در آغوش آنها نه تنها من بلکه همه ی رنج ها و غم هایی را که مدت چهار ماه به من داده ای فراموش کنی ،‌ ولی مطمئن باش هیچ کدام از آنها تو را به اندازه ی من دوست نخواهد داشت و سعادتی را کهمن می توانم ببخشم تو در کنار هیچ یک از آنان حس نخواهی کرد . من در راه رسیدن به تو که هدف عالی زندگی من بودی تا این حد کوشش و مجاهدت کردم . حال تو هم اگر مرا حقیقتا دوست می داری بیش از این موضوع را سرسری نمی گیری و به آمال و آرزوهای من بی رحمانه پشت پا نمی زنی و وسایل نابودی و مرگ مرا فراهم نمی سازی ، من تو را دوست دارم ،‌ خیلی هم دوست دارم . نمی توانم فراموشت کنم . قادر نیستم بی تو به زندگی ادامه دهم ،‌ولی تو می توانی به من عمر و سعادت عطا کنی . تو می توانی حیات مرا پر از سرور و شادمانی سازی ،‌ تو می توانی همسر من باشی و تو می توانی مرا و زندگانی سراسر حرمان ونکامی مرا که در شرف نابودی ست نجات دهی . تو می توانی مرا دوست داشته باشی .
ولی نمی خواهی ، چرا ؟ ... نمی دانم چرا ...
اگر می خواستی می آمدی و ...........
من آنچه را که می خواستم برای تو نوشتم و حال تو را واگذار به عشقی می کنم که نسبت به من ابراز می داری . تا این عشق چه حد و تا چه اندازه در وجود تو نفوذ کرده باشد ... آن را هم نمی دانم .
 پرویز .... نوشته بودی ( حاضرم در راه حفظ تو همه گونه فدکاری کنم ) نه پرویز من احتیاجی به فدکاری تو ندارم . تو زنده باش و به خاطر کسانی که دوستت می دارند زندگی کن ولی ... گل خودت را حفظ نما و مخواه که این گل ناشکفته پژمرده شود .
مطمئن باش وقتی پژمرد تو پشیمان خواهی شد .
پرویز این آخرین حرف من است . تو را مجبور نمی کنم ، تو آزادی خیلی هم آزادی ، اگر مرا دوست نداری اگر نمی خواهی با من زندگی کنی من هم اصراری ندارم ،‌ مثلی است معروف که می گویند ( برای کسی بمیر که برایت تب کند )
من تا این درجه می توانستم به تو کمک کنم و کردم . من تا آنجا که قادر بودم به تنهایی در راه رسیدن به هدف و مقصودم یعنی تو کوشش کردم . حال وقتی تو را نسبت به خود بی اعتنا و نسبت به زحماتی که کشیده ام حق ناشناس می بینم ، بیش از این در مقابل تو نمی توانم پایداری کنم . من هم شخصیتی دارم و به شخصیت خودم فوق العاده علاقه مندم و هرگز حاضر نیستم آن را از دست بدهم . من تا این حد حاضر شدم خودم را در مقابل تو کوچک و بیچاره نمایم . یعنی این عشق تو بود که مرا وادار می کرد از همه چیز حتی از شخصیت خودم هم بگذرم .
ولی بیش از این نمی توانم و شئونات و حیثیات خانوادگی من به من اجازه نمی دهد باز هم به تو اصرار کنم ، نه
تو اگر مرا دوست داشته باشی می ایی و هر دو در کنار هم زندگانی نوینی را آغاز می کنیم ولی اگر نه نمی خواهی و مایل نیستی می توانی صریحا بگویی و من جز اینکه با یک دنیا حسرت و نکامی از تو چشم بپوشم و بعد یک عمر سراسر رنج و بدبختی را به احترام تو با تنهایی به سر آورم و در تمام آن مدت سعادت تو و همسر اینده ات را از خدا بخواهم و طلب کنم کار دیگری ندارم . پرویز اگر می توانی مرا فراموش کنی ، فراموش کن . اگر قادر هستی بی رحمانه آمال و آرزوهای مرا لگدمال سازی ، مرا فراموش کن . اگر نمی توانی و حاضر نیستی در مقابل این همه سعی و کوشش من پاداشی بدهی ، باز هم مرا ترک کن.
من نه تنها به تو اعتراض نمی کنم بلکه به خودم این حق را نمی دهم که اصلا بگویم چرا ؟ چرا ؟ چون من را دوست نداری .
پرویز دیگر قادر نیستم برای تو چیزی بنویسم . گذشته از اینکه دستم درد گرفته یک پرده اشک هم جلوی یددگانم را پوشانیده است . افسوس که اگر تو نخواهی دیگر ایندست قادر نخواهید بود تا در میان دست تو جای گیرد و همه ی درد خود را فراموش کند .
 و این دیده هرگز با آن همه امید و آرزو به دیدگان تو دوخته نخواهد شد و در نگاه تومستی یک عمر ... یک عمر پر از سرر و شادمانی را نخواهد یافت.
می دانم که خیلی بدبختم . اگر نتوانستم بعد از تو زندگی کنم و مرگ را ترجیح دادم تو هرگز ملامتم نکنی . زیرا وقتی انسان مایه ی زندگیش را از دست داد ، ناچار است بمیرد . زندگی بی وجود تو برای من ارزشی ندارد وقتی مردم راحت می شوم خیلی راحت . نه از بی وفایی تو رنج می برم و نه از سنگدلی مادرم . و تو در آن صورت هرگز نخواهی توانست با نامه های غم انگیز خودت یک مشت گوشت و استخوان بی جان را بی رحمانه آزار دهی . بله پرویز وقتی تو هم مرا ترک کردی من می میرم .
بالاتر از سیاهی رنگی نیست .
 خداحافظ تو یا فقط برای امروز یا برای همیشه آن هم بستگی کامل به تصمیم تو دارد
فروغ
 من به وسیله ی تلفن از تصمیم شما آگاه می شوم . روز پنجشنبه به شما تلفن می کنم .
 فروغ 9/5/1329


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 4 شهریور 1388  19:07
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

پنجشنبه 5 مرداد

 پرویز محبوب من
مطالبی را که در این نامه می خواهم برای تو بنویسم چیزهای تازه ای نیستند و علت تکرار آن ها فقط موقعیت مناسبی است که کنون برای ما پیش آمده یعنی موافقت پدرم بدون هیچ قید و شرطی شاید بپرسی چه طور شد که یک مرتبه پدرم تغییر عقیده داد ؟ این خود فصل جداگانه ای است که بعد ها اگر فرصت کردم برایت شرح می دهم .
پرویز... من که به سهم خودم خیلی خوشحالم بزرگ ترین آرزوی من فقط این بود که در کنار تو یک زندگی سعادتمندی داشته باشم . برای تو همسری وفادار باشم . وسایل راحتی و خوشبختی تو را فراهم سازم . تو اگر پیش من بودی و از همه افکار من آگاه می شدی و اگر نقشه هایی را که برای زندگی آتیه ام کشیده ام برای تو شرح می دادم . آن وقت می توانستی باور کنی که تا چه اندازه در زندگز من نفوذ کرده ای و چه قدر بر روح و نگرش من ملسط شده ای .
 با این وصف چه طور می خواهی خوشحال نباشم . فکر این که به زودی به آرزوهای بزرگ خودم خواهم رسید فکر این که در کنار تو زندگی خواهم کرد فکر این که با تو و به کمک تو نقشه هایی را که برای زندگیمان کشیده ام اجرا می کنیم . خود به تنهایی برای من شیرین و مسرت بخش است
 پرویز ... اما تو خیلی کمتر از من در این باره فکر می کنی و یقین دارم آن قدر که من تو را دوست دارم تو مرا دوست نداری
 می دانم که الآن می پرسی ( چرا ؟ ) به علت این که انسان وقتی کسی را حقیقتا دوست داشت در راه رسیدن به او از هیچ چیز دریغ نمی کند و با همه ی نیرو و توانایی خود در راه مقصود پیش می رود . حتما باز هم می پرسی ( مگر من چه کرده ام ؟ )
 بسیار خوب ... تو بدون هیچ دلیل و جهتی گفته ای که با پیشنهادات مادرم مخالفی در صورتی که این پیشنهاد نه برای تو ضرری دارد نه برای من منفعتی . درست است که این پیشنهاد تا اندازه ای مضحک و بدون نتیجه است . من هم با عقیده ی تو موافقم من هم بارها به مادرم تذکر داده ام که به جای این شرایط بی فایده سعادت مرا در نظر بگیرند و مطمئن باشند که هرگز این پیشنهاد نمی تواند ضامن سعادت و خوشبختی کسی باشد ولی مادر من به هیچ قیمتی حاضر نیست از عقیده ی خودش دست بردارد ( و بیشتر علت این پافشاری شکستی است که او در زندگی زناشویی خورده و همین شکست او را نسبت به همه ی مردها بدبین ساخته و ناچار می خواهد آتیه ی دخترش را تامین کند . چاره چیست ) ولی از طرف دیگر همان طور که این پیشنهاد نمی تواند برای اینده ی من مفید واقع شود برای تو هم قبول آن ضرری ندارد یعنی تو اگر به عشق و محبت خودت اطمینان داشته باشی هزاران هزار پیشنهاد دیگر را هم در این باب خواهی پذیرفت و هرگز ترس و واهمه ای از قبول آن به دل تو راه نخواهد یافت
 دیگران این مخالفت تو را طوری تعبیر می کنند که به عقیده ی من زیاد مقرون به حقیقت نیست آنها می گویند که تو با این مخالفت ثابت می کنی که به خودت و به عشق خودت اعتماد و اطمینانی نداری . می ترسی . می ترسی یک روز گذشته ها را فراموش کنی و از روشی پیروی نمایی که امروز پدر من از آ“ پیروی می کند و آن وقت مجبور شوی به این شرط عمل نمایی .
( سیاست ممنوع )
 ولی از نظر خود من
خود من هم همان طور که گفتم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم وعلت مخالفت من هم این است که عقیده دارم عشق حقیقی یعنی عشقی که از هوس های پلید و کثیف دور و مجزا باشد هرگز از بین نمی رود مخصوصا اگر دو همسر در حفظ این عشق کوشا باشند . پس با این وصف اینپیشنهاد نه تنها فایده ای ندارد بلکه دلیل مثبتی است بر این که مادر من به تو اعتماد ندارد و از اینده می ترسد به این جهت من هم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم .
 ولی پرویز ... تو نباید از این چیزها ترسی داشته باشی این قدر در عقیده ی خودت مصرو پابرجا نباش آن هم در چنین وقعیتی که ما حتی اگر نتوانیم تو باید حالا حدکثر استفاده را ببری از طرف دیگر من باید به تو اعتماد داشته باشم من می خواهم یک عمر با تو زندگی کنم .
اگر این پیشنهاد از جانب من بود آن وقت تو حق داشتی اعتراض کنی ولی وقتی من به تو بیش از اندازه اعتماد و اطمینان دارم و وقتی من سعادت زندگی در کنار تو را به همه چیز ترجیح می دهم دیگر مخالفت مرا دوستداشته باشی به خاطر من هم شده این پیشنهاد را می پذیری
 پرویز محبوبم
 حالا دیگر با این وضعی که پیش آمده موقعی ست که تو باید فعالیت کنی لابد بدیعه خانم همه چیز را برای تو تعریف کرده و دیگر احتیاجی به تکرار آن نیست فقط من می خواهم به تو بگویم که اگر این فرصت را از دست بدهیم دیگر هرگز نمی توانیم موافقت پدرم را جلب نمتییم زیرا او گفته است یا این که حالا این موضوع عملی شود یا من و تو باید از یک دیگر چشم بپوشیم و تصدیق کن که قسمت دوم غیر قابل تحمل است و من هرگز نمی توانم قسمت دوم ا بپذیرم
 خیلی میل دارم تو را ببینم و شخصا با تو صحبت کنم اگر روز شنبه وقت پیدا کردم برای تو تلفن می کنم
راستی پرویز تو چرا این قدر پشت تلفن آهسته صحبت می کنی اصلا صدا به گوش من نمی رسد و من ناچارم در مقابل حرف های تو سکوت کنم و این هم خیلی بد است
 دیگر حرفی ندارم
 جز این که یک بار دیگر بنویسم تو را بیش از همه ی دنیا دوست دارم و می پرستم
 خداحافظ تو فروغ
 پنجشنبه 5/5/1329


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 4 شهریور 1388  17:03
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

 

وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را

روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن

 

مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را

ای موافق صورت و معنی که تا چشم منست

 

از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را

گر به سر میگردم از بیچارگی عیبم مکن

 

چون تو چوگان میزنی جرمی نباشد گوی را

هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختست

 

دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را

ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق

 

کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را

بوستان را هیچ دیگر در نمیباید به حسن

 

بلکه سروی چون تو میباید کنار جوی را

ای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهار

 

مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را

سعدیا گر بوسه بر دستش نمییاری نهاد

 

چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 4 شهریور 1388  12:44
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

1) فلاسفه‌ حس‌گرا

این‌ فلاسفه‌ معتقدند كه‌ اولین‌ معارف‌ بشر، معارف‌ حسی‌ است‌. انسان‌هنگام‌ تولد فاقد هر نوع‌ علم‌ بوده‌، و ذهنش‌ چون‌ كاغذی‌ سفید است‌ وبتدریج‌، از طریق‌ حواس‌ پنجگانه‌، اموری‌ بر آن‌ نقش‌ می‌بندد. به‌ گونه‌ای‌كه‌ اگر فاقد یك‌ حس‌ باشد، علوم‌ مربوط‌ به‌ آن‌ حس‌ را به‌ دست‌ نخواهدآورد. این‌ فلاسفه‌ به‌ دو دسته‌ تقسیم‌ می‌شوند:

 

الف‌. پوزیتویستها

اینان‌ حس‌ را مبدأ علوم‌ و ملاك‌ صحت‌ آن‌ به‌ شمار می‌آورند. و علم‌غیر حسی‌ و غیر تجربی‌ را فاقد اعتبار می‌دانند. در نگاه‌ این‌ گروه‌، فلسفه‌ وعلوم‌ عقلی‌ بی‌اعتبار و غیر قابل‌ پذیرش‌ است‌ و حتی‌ قوانین‌ كلی‌ علوم‌تجربی‌، به‌ دلیل‌ ابتنا بر مبادی‌ عقلی‌، معتبر نیست‌.

این‌ گرایش‌، كه‌ حس‌گرایی‌ افراطی‌ است‌، به‌ پوزیتویسم‌ معروف‌ است‌.

 

ب‌. حس‌ گرایان‌

این‌ گروه‌ از دسته‌ قبل‌ معتدلترند. اینان‌ معتقدند كه‌ گرچه‌ ادراكات‌بشری‌ با حواس‌ پنجگانه‌ آغاز می‌شود، ولی‌، بعد از پیدایش‌ علوم‌ حسی‌،عقل‌ می‌تواند مفاهیم‌ كلی‌ و قوانین‌ فراگیربسازد؛ یعنی‌ اصالت‌ را به‌ حس‌می‌دهند، ولی‌ عقل‌ و ادراكات‌ را مطرود نمی‌دانند. این‌ گروه‌ حس‌ را به‌حواس‌ پنجگانه‌ بشری‌ محدودنمی‌دانند و به‌ حس‌ باطن‌ و علوم‌ حضوری‌نیز اعتقاد دارند.

 

2) فلاسفه‌ عقل‌ گرا

این‌ دسته‌ معتقدند عقل‌، بی‌آنكه‌ به‌ حس‌ نیازمند باشد، مفاهیمی‌ چون‌خدا، نفس‌، امتداد، شكل‌، علت‌ و معلول‌، و حدت‌ و كثرت‌ و زمان‌ و مكان‌را درك‌ می‌كند. اینان‌ مفاهیم‌ یاد شده‌ را لازمه‌ سرشت‌ و عقل‌ انسان‌می‌دانند و آنها را مفاهیم‌ پیشین‌ (مقدم‌ بر تجربه‌ و حس‌)می‌نامند. این‌دسته‌ محسوس‌ نبودن‌ مفاهیم‌ فوق‌ را گواه‌ درستی‌ سخن‌ خویش‌ می‌دانندو می‌گویند: چون‌ این‌ مفاهیم‌ در قلمروِ حواس‌ پنجگانه‌ بشری‌ جای‌ندارند، باید عقلی‌ محض‌ و مقدم‌ بر تجربه‌ و حس‌ باشند.

البته‌ می‌توان‌ فلاسفه‌ عقل‌گرا را نیز به‌ دو دسته‌ تقسیم‌ كرد، ولی‌ از آنجاكه‌ نقد و بررسی‌ آرای‌ آنها به‌ یك‌ گونه‌ است‌، ذكر ویژگیهایشان‌ ضروری‌نیست‌.

نظریه‌ حس‌گرایی‌ افراطی‌ فاقد ارزش‌ معرفت‌ شناسی‌ است‌؛ زیراپایه‌های‌ خود را بر سست‌ترین‌ ادراكات‌ بشری‌، كه‌ ادراكات‌ حواس‌ ظاهراست‌، بنا نهاده‌ و با این‌ كار قوانین‌ ریاضی‌ و قوانین‌ كلی‌ علوم‌ تجربی‌ را ازدایره‌ علوم‌ معتبر بیرون‌ كرده‌ است‌. افزون‌ بر این‌، علوم‌ حضوری‌، كه‌محكم‌ترین‌ پایه‌های‌ شناخت‌ است‌، در این‌ نظریه‌ نادیده‌ گرفته‌ شده‌است‌. بنابراین‌ می‌توان‌ آن‌ را منحط‌ترین‌ نظریه‌ در ادراكات‌ بشری‌ به‌ شمارآورد.

هر چند نظریه‌ حس‌گرایان‌ و عقل‌گرایان‌ غربی‌ همه‌ نقاط‌ ضعف‌ نظریه‌مذكور را ندارد، ولی‌ قابل‌ نقد و بررسی‌ است‌ و پس‌ از توضیح‌ نظریه‌فلاسفه‌ اسلامی‌ به‌ آن‌ اشاره‌ می‌شود.

 

نظریه‌ فلاسفه‌اسلامی‌ درباره‌ مبادی‌ معرفت‌

نظریه‌ فلاسفه‌ اسلامی‌ را در دو بخش‌ مورد مطالعه‌ قرار می‌دهیم‌.

 

الف‌. مبادی‌ ادراكات‌ تصوری‌

هر چند انسان‌ متعارف‌، در بدو تولد، فاقد هر نوع‌ علم‌ حصولی‌ است‌و یا حداقل‌ اثبات‌ علم‌ حصولی‌اش‌ بسیار دشوار است‌؛ ولی‌ علم‌ حضوری‌و احساس‌ درونی‌اش‌ نه‌ تنها قابل‌ انكار نیست‌، بلكه‌ قراین‌ فراوانی‌ آن‌ راتایید می‌كند، مانند احساس‌ درد و گرسنگی‌ كه‌ از همان‌ اوان‌ تولد با نوزادهمراه‌ است‌.

ادراكات‌ انسانی‌ به‌ وسیله‌ حس‌ شروع‌ می‌شود. حس‌ لامسه‌، چشایی‌،بویایی‌، بینایی‌ و شنوایی‌، هر كدام‌ بتدریج‌، تصورات‌ و علوم‌ را در انسان‌ایجاد می‌كنند و آشنایی‌ تدریجی‌ كودك‌ با محیط‌ پیرامونش‌ گواه‌ درستی‌این‌ مدعاست‌.

نباید فراموش‌ كرد كه‌، در كنار حواس‌ پنجگانه‌ حس‌ باطن‌ و علوم‌حضوری‌ نیز انسان‌ را در رسیدن‌ به‌ علوم‌ و تصورات‌ یاری‌ می‌دهد. درك‌مفاهیم‌ عقلی‌ و كلی‌ تنها با حس‌ ظاهری‌ حاصل‌ نمی‌شود؛ زیرا آنچه‌ درقلمرو حواس‌ پنجگانه‌ جای‌ می‌گیرد، همیشه‌ دارای‌ خصوصیات‌ است‌ ومفاهیم‌ كلی‌ عقلی‌ از همه‌ این‌ ویژگیها پیراسته‌ شده‌اند. افزون‌ بر این‌،مفاهیمی‌ چون‌ عدم‌ و انسان‌ چهارشاخ‌ و دیو مبدأ حسی‌ِ خاص‌ ندارند.پس‌ می‌توان‌ گفت‌ علوم‌ بشری‌ به‌ وسیله‌ حس‌ آغاز می‌شود؛ ولی‌ در ادامه‌به‌ ابزار دیگری‌ چون‌ حس‌ باطن‌، علوم‌ حضوری‌ و عقل‌ نیاز دارد.


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 4 شهریور 1388  12:05
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

چهار شنبه 26 تیر

 پرویز جان ... همین الآن پستچی کاغذ تو را آورد خوشبختی پشت سر خوشبختی ... من آن وقت ها همیشه از کمی کاغذ شکایت می کردم ولی حالا نزدیک است از زیادی کلافه شوم . من از صبح اینجا می نشینم و به نامه های تو حجواب می دهم . هنوز این یکی را به پست نینداخته یکی دیگرمی رسد باز قلم و کاغذ را بر می دارم و شروع می کنم یک مرتبه پستچی در می زند و یک کاغذ دیگر ... به خدا آن قدر خوشحالم که دوری تو را حس نمی کنم .
 پرویز عزیزم تو در نامه هایت سعی کرده ای اینه را برای من روشن کنی ولی من در بعضی موارد با تو مخالفم .
اول در طرز برگزاری عروسی . پرویز تو می دانی که علت حقیقی و اصلی علاقه ی من به رفتن اهواز چه بود ؟ چون من هیچ چیز ندارم هیچ چیز و با این ترتیب خجالت می کشیدم به خانه ی شما بیایم و سربار شما باشم و به همین جهت فکر می کردم اگر به جایی برویم که آِنایی نداشته باشیم و به علاوه خودمان تنها باشیم و بهخ وسایل زندگی کسی احتیاج نداشته باشیم بهتر است
 البته من قبلا توضیحاتی درباره ی همین مسافرت دادم ولی همه ی آنها جزییات را تشکیل می دهد و علت اصلی را من در بالا برای تو شرح می دهم پرویز وقتی من فکر می کنم که حتی رختخوابی که شب باید میانش استراحت کنم مال من نیست و من حتی در تهیه ی آن هم زحمتی نکشیده ام از خجالت می میرم . تو از وضع من اطلاع داری تو می دانی که پدر و مادر من اصلا به فکر من نیستند و تا به حال کوچکترین چیزی به نام من نخریده اند و من مطمئنم که اگر صد سال دیگر هم اینجا بمانم آنها هرگز از این حاتم لخشی ها نخواهند کرد
 برای من بسیار سخت است که بدون هیچ چیز فقط خودم به منزل شما بیایم از سفره ی شما غذا بخورم در رختخواب شما بخوابم و وسایل ناراحتی شما را فراهم سازم البته مقصودم از ذکر کلمه ی (‌شما ) تو نیستی من مادر تو پدرو تو برادران و خواهر تو را می گویم اگر تو تنها بودی و در یک اتاق بدون داشتن هیچ چیز زندگی می کردی به خدا و به مرگ تو که عزیزترین کسان من هستی همان شب که به من اصرار می کردی بمانم و دیگر به خانه نروم می ماندم بعد از این هم هرگز به آ“جا نمی ایم من حتی یک شب هم حاضر نیستم سربار آنها باشم و به همین دلیل با آمدن مادر تو و دیگران برای بردن خودم مخالفم من هیچ چیز ندارم و خجالت می کشم پرویز به خدا اگر مرابکشی نمی ایم من تحمل زخم زبان و طعنه ی دیگران را ندارم من مادر تو را نمی گویم زیرا او شریف ترین موجودی است که من تا به حال دیده ام ولی مسلما در خانه ی شما اشخاص دیگری هم زندگی می کنند و من نمی خواهم در نظر آنها خوار و خفیف جلوه کنم نقشه ی من این است تو بلیت قطار می گیری و صبح به خانه ی ما می ایی البته تو پیش از وقت در این باره با پدر و مادر من صحبت می کنی ولی اگر مخالفت کردند برای من ارزشی ندارد من خودم جواب همه ی آنها را می دهم بعد من و تو با هم به ایستگاه راه آهن می رویم و از تهران خارج می شویم همین این برنامه ی عروسی ماست و در غیر این صورت من هرگز به نزد تو نخواهم آمد .
 دیگر راجع به قرض کردن وسایل زندگی . باز هم با این موضوع مخالفم زیرا ما به هیچ وجه به اسباب زندگی دیگران احتیاجی نداریم حتی اگر خودشان حاضر شوند به ما بدهند .
پرویز تو حتما می خواهی فرش از مادرت بگیری ولی ما فرش نمی واهیم من حالا وضع اتاق و وسایل مورد احتیاج مان را برای تو شرح می دهم . اول این که ما یک اتاق بیشتر نمی خواهیم و این اتاق را طوری ترتیب می دهیم که در همه حال بشود از آن استفاده کرد ما در اهواز آشنایی نداریم و اگر داشته باشیم مسلما اتاقمان برای پذیرایی او مناسب خواهد بود .
می دانی چرا با قرض کردن قالی مخالفم ؟ چون آنها هر قدر هم قالی زیادی داشته باشند آن قدر نخواهد بود که یک اتاق ما را به طور کامل بپوشاند و به علاوه اتاقی که با مثلا 5 تا قالیچه رنگارنگ و ناجور فرش شده باشد زیبایی خود را از دست می دهد و از طرف دیگر ما همیشه باید در این اضطراب باشیم که ( آه قالی خراب نشود ) حتما تو در این مدت سه ماه که آنجا هستی به قدر قیمت یک مشمع خوب پول جمع خواهی کرد من عقیده ام این است که کف اتاق را مشمع کنیم زیرا هم به زیبایی اتاق می افزاید و هم تمیز کردنش آسان است و هم ارزان تو هم این عقیده را بپذیر . پرده های اتاق ما چون موقتی است از پارچه های خوش رنگ و ارزان قیمت تهیه می شود که حتما قدرت خریدش را خواهیم داشت . برای خوابیدن احتیاج به یک تخت چوبی داریم . ما در روز از آن تخت چوبی به جای کاناپه استفاده می کنیم . به این ترتیب که دشکها را زیر می اندازیم و با پارچه ی ساده و خوش رنگی روکش مناسبی برایش درست می کنیم من این روکش را به شکل قشنگی می دوزم و بعد روی این تخت یا کاناپه را به وسلیه ی کوسن ها و بالش های ظریف و زیبا تزیین می کنیم و کاناپه را در گوشه ی اتاق نزدیک پنجره قرار می دهیم ( این اتاق خواب ) یک دست صندلی داریم . احتیاج به یک میز هم داریم . ما می توانیم میز کهنه ای از دکان های سمساری بخریم و بعد رنگش کنیم روی آن را با رومیزی قشنگ که با کارهای دستی رونق گرفته باشد و یک گلدان گل بپوشانیم . صندلی ها را هم به طور پرکنده در اتاق می چینیم واین خود به زیبایی اتاق می افزاید بعد چهار پایه های کوچکی می خواهیم که می توانیم با کمترین قیمتی به نجار سفارش بدهیم مثلا 4 عدد این چهار پایه ها چوبی است حتی رنگ هم نمی خواهد من در مدرسه چیهایی یاد گرفته ام که حالا به دردم می خورد . من برای این چهار پایه ها بالشتک هایی که دورش چین های درازی داده شده درست می کنم این بالشتک ها را با نوار و پونز به چهار پایه ها وصل می کنیم و چین ها تا روی زمین کشیده می شود و به کلی چهار پایه ی چوبی زیر آن پنهان می شود پرویز نمی دانی اینها چه قدر قشنگ و کم خرج است از این چهار پایه ها برای جلوی میز آرایش کنار در ورود و کنار تختخواب و کنار بخاری می شود استفاده کرد بعد ما وسایل آرایش و به اصطلاح میز آرایش می خواهیم اینجا دیگر تو باید هنرنمایی کنی و میز کوچولوی خودت را رنگ بزنی روی میز را با پارچه ای از جنس همان پارچه ای که روی چهار پایه هکشیده ایم می پوشانیم و با یکی از آن چهار پایه هایی که جلویش به فاصله ی نسبتا دوری می گذاریم قسمت اصلی میز آرایش درست می شود تو وسایل خوب و لوکس به من داده ای که برای روی این میز کاملا مناسب است اینه ی دور طلایی را هم بالای میز به دیوار می کوبیم و از یک دسته گل یا گلدان قشنگ برای تزیین میز آرایش استفاده میکنیم
قاب عکس که داریم و در طرز کوبیدنش سلیقه من و تو باید رعایت شود من پول جمع می کنم و یک تابلو نقاشی با دو سه عدد مجسمه می خرم و تو خودت می دانی که با به کار برذن اینها صد مرتبه اتاقمان زیباتر و نشاط انگیزتر خواهد شد ما باید همیشه گل داشته باشیم و تهیه گل دیگر جزو وظایف توست
 پس وسایلی که ما باید بخریم و البته بعدا تکمیل می شود به قرار زیر است
1- یک مشمع 2- یک میز 3- پرده و پارچه برای تختخواب و چهارپایه ها 4- چهارپایه ی چوبی تخت چوبی (‌البته بدون رنگ خیلی ارزان ) 5- وسایل آشپزخانه ( بشقاب و قاشق چنگال قابلمه بادیه یک قوری برقی به جای سماور اجاق یا منقل اگر لازم باشد وسایل چای خوری ) اتو و چیزهای دیگری که من به فکرم نمی رسد ولی حتما لازم است
از این وسایل بشقاب و وسایل چای خوری را می شود به وسیله ی دادن لباس های کهنه به کاسه بشقابی
----!!!


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 4 شهریور 1388  08:04
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

پرویز
جواب دادن به نامه ی تو خصوصا به مطالبی که در آن نگاشته ای برای من تا اندازه ای سخت و مشکل است تو از آنجا که درس حقوق خوانده ای از خودت مثل یک وکیل مدافع دفاع می کنی و سعی داری در نامه های من نقاط ضعفی بیابی و آن ها را دستاویز قرار دهی و مرا اذیت کنی و در ضمن خودت را بی تقصیر جلوه دهی . اول باید بگویم که اینجا دادگاه نیست و تو هم متهمی نیستی که برای تبرئه خودت احتیاج به این همه دلیل و برهان داشته باشی و من هم قصد محکمه ی تو را ندارن فقط چیزی که هست تو نتوانسته ای مقصود مرا از به کار بردن ( شیرینی مفصل از ته قلب ) درک کنی تو فکر کرده ای که من هم مثل تمام دختران تشنه ی کلماتی هستم که جز گمراه کردن روحم ثمره و نتیجه ای ندارد
پرویز ... اصلا من چرا تو را دوست دارم ؟ ایا دختری که در پی عشق می رود که باهیجان و نوازش مصنوعی توام باشد و ایا دختری که در عشق فقط کلمات بی معنی و تغریف های خالی از حقیقت را هدف قرار می دهد هرگز نسبت به تو محبنی پیدا خواهد کرد و ایا اگر من دارای چنین صفاتی بودم و از تو همین توقع ها را داشتم می توانستم تا به حال با تو این قدر صمیمی و وفادار باقی بمانم و این قدر در قلبم نسبت به تو محبت داشته باشم . در صورتی که تو از تیپ مردانی نیستی که مورد پسند این گونه دختران قرار می گیرند . نه . من هیچ وقت مقصودم از نوشتن این کلمات این نبود که تو را وادار کنم از من تعریف کنی در صورتی که وجود فوق العاده ای نیستم . و هرگز از تو نخواستم که با کلمات دروغ حس نخوتت و غرور طبیعی مرا اطفا نمایی .
پرویز ... تو همه جا و حتی در مرحله ی عشق هم می خواهی از درسهایی که خوانده ای استفاده کنی به من چه مربوط است که تو حقوق دان ماهری هستی من وقتی همه ی قلب و روح و احساساتم را به تو تقدیم کرده ام طبعا از تو توقع محبت و صمیمیت بیشتری دارم و وقتی نتوانستم تو را ببینم و در حرکات و رفتار تو این محبت را بیابم از تو خواهش می کنم که آن را در نامه هایت منعکس کنی و تو در اینجا خیلی اشتباه کرده ای .
 من هرگز نخواسته ام که تو در نامه ات از موی و روی من تعریف کنی یا اگر دامنه ی فکرت وسیع تر باشد قد مرا به سرو یا به آسمان خراش های امریکا تشبیه نمایی . اصلا اگر تو دارای چنین صفتی بودی ممکن نبود بتوانی با این قدرت و نفوذ در قلب من حکمفرمایی کنی من از مردی که سعی دارد روح ساده ی دختری معصوم را با کلمات فریبنده و اغوا کننده ی خود گمراه سازد متنفرم . من تو را برای این دوست دارم که متملق و گزاف گو نیستی من تو را برای این دوست دارم که هرگز تا به حال از من تعریفی نکرده ای و با این تعریف وسایل انحراف فکر و عقیده ی مرا فراهم ننموده ای . آن وقت پرویز ... ایا تو فکر می کنی من که فقط فریفته ی پکی و نجابت ذاتی و صداقت و راستگویی تو شده ام می توانم از روش مبتذل و پیش پا افتاده ی عشق های امروز یعنی عشق هایی که با کلمات و نجابت به پایان می رسد پیروی کنم ؟ من که شرافت و آبرویم را بیش از همه چیز دوست دارم ...
پرویز ... تو هنوز نتوانسته ای مقصود مرا از نوشتن این کلمات درک کنی . تو نمی توانی تصور کنی که من چه قدر و تا چه اندازه احتیاج به محبت دارم من در زندگی خانوادگی هیچ وقت خوشبخت نبوده ام و هیچ وقت از نعمت یک محبت حقیقی برخوردار نشده ام . شاید این حرف من تا اندازه ای برای تو عجیب باشد . ولی اگر می دانستی باور می کردی . یک دختر جوان آن هم دختری که هیچ وقت پابند تجمل و تفریح و زرق و برق نیست وقتی ازطرف خانواده ، از طرف پدر ، مادر ، خواهر و برادر خود محبتی ندید وقتی در میان آنان کسی نبود تابتواند به فکر و احساسات و تمنیات روح و دل او وقعی گذراند طبعا وقتی کسی را پیدا کرد که همه ی آرزوهای خود را در وجود او منعکس و متمرکز دید به یک باره همه ی محبت و همه ی علاقه ی خود را به پای او خواهد ریخت و از خلال محبت و عشق او محبت های دیگری جست و جو خواهد کرد . محبت هایی که از آنها محروم بوده یعنی محبت مادر مهر پدر عشق برادر و علاقه ی خواهر...
پرویز... من همان طوری که برای تو شرح دادم در زندگی خانوادگی زیاد خوشبخت نبوده و نیستم . من مادر را دوست دارم ولی مادر من هرگز نتوانسته و نخواسته است برای من به راستی مادر باشد . پرویز ... من امروز چرا باید پنهان از او نامه های تو را دریافت کنم ؟ چرا ؟ مگر مادر نباید تنها رازدار و محرم اسرار دخترش باشد مگر من نباید همه ی غم ها و رنج های درونم را با مادرم در میان گذارم ؟ ولی مادر من هرگز با آن محبت و صمیمیتی که من آرزو می کنم با من روبه رو نشده و سعی نکرده است به اسرار دل من آشنا شود من پدرم را دوست دارم . ولی پدر من کجا می تواند و فرصت می کند به دختر جوانش توجهی داشته باشد . و در چه موقع وظیفه ی پدری خود رانسبت به من انجام داده است ؟ مگر پدر نباید راهنمای فرزندش باشد ؟ من به برادرانم علاقه دارم ولی آنها جز آزار دادن من و جز فراهم کردن وسایل ناراحتی من کار دیگیر نمی توانند انجام دهند آنها هیچ وقت با من صمیمی و یک دل نبوده و نیستند فقط من در میان افراد خانواده خودمان خواهرم را می پرستم زیرا او همیشه و در همه حال برای من حامی و پشتیبان فدکاری بوده است . به جز خواهرم هیچ گدام از آنها به وظیفه ی خود آشنا نیستند و آن روح صمیمی که بایددر میان افراد یک خانواده حکمفرما باشد در میان ما و من مسلما با این وصف نمی توانم خوشبخت باشم و از نعمت محبت های پاک و بی شائبه برخوردار گردم .
می دانی از تو چه می خواهم ؟... یک محبت بزرگ یک عشق سرشار یک محبتی که هر جز آن را محبتی دیگر تشکیل داده باشد من از تو می خواهم که با محبت خود به محرومیت های من در زندگی پاسخ دهی من در محبت تو محبت مادر مهر پدر و علاقه ی خواهر و برادر را جست و جو می کنم من از تو می خواهم در عین این که محبوب من هستی مثل پدر راهنمای من مثل مادر رازدار من و مثل خواهر تسلی دهنده ی من باشی . پرویز ... من هرگز از او نخواسته ام که در قالب کلمات فریبنده این محبت را آشکار سازی مقصود من از به کار بردن کلمه ی شیرین این نبوده است تو سراسر نامه ات را با جمله ی تو را دوست دارم و غیره پر سازی . نه ... پرویز ... تو اشتباه می کنی ... روح من تشنه ی محبت است . ایا یک نامه ی کوتاه یک نامه ی پر از دلیل و منطق می تواند روح تشنه ی مرا سیراب کند ؟ و ایا اگر تو به جای من بودی با این شدت دوست می داشتی چنین خواهشی از طرف نمی کردی .
نامه ی تو هر طور باشد برای من خواندنی ست ولی اگر جوابی به محرومیت های روحی من داده باشی تصدیق کن که خواندنی تر خواهد بود ومن به هنگام مطالعه ی آن احساس خواهم کرد که تو می توانی همه چیز من باشی و تو می توانی روح سرکش و محروم مرا تسلی دهی .
پرویز ... تو اشتباه می کنی ... تو تصور کرده ای من از خواندن نامه ای که سراپا نصیحت و راهنمایی باشد گریزانم و دلم می خواهد تو فقط نامه ات را به توصیف موی و روی من اختصای دهی . چه فکر باطلی . نه هرگز این طور نیست . تو مقصود مرا درک نکرده ای و من مجبورم از این به بعد هر کلمه ای کهمی نویسم یک صقحه را فقط به معنی کردن آن کلمه اختصاص دهم .
 تو هنوز مرا شما خطاب می کنی ... من حرفی ندارم ... و این را به حساب تربیت تو می گذارم ... پرویز دیگر بقیه ی مطالب نامه ی تو جوابی ندارد و من جز این که رضایت بی پایانم را ز طرز نوشتن نامه ی اخیرت اظهار کنم حرف دیگری ندارم قلمم هم شکسته است . می بینی که با چه خط بدی برای تو نامه می نویسم ... تقصیر قلم است نه من .
کارت پستال قشنگی را که برایم فرستاده بودی دریافت کردم از سلیقه ی تو از ذوق تو و از تبریکی که به من گفته بودی یک دنیا تشکر می کنم پرویز ... چرا نوشته ای که به وضع فعلی زیاد امیدوار نیستی . مگر به من و عشق من اعتماد نداری و نمی توانی باور کنی که من به خاطر تو حاضرم از همه چیز چشم بپوشم و سعادت زندگی در کنار تو را به دنیایی ترجیح می دهم و غیر ممکن است زندگیم را جز با تو با دیگیر پیوند دهم . به اینده امیدوار باش و همیشه به خاطر خوشبختی که انتظار ما را می کشد فعالیت کن مطمئن باش ما در کنار یک دیگر زندگی خیلی خوب خیلی ساده خیلی قشنگ خیلی شیک خیلی بدیع خیلی ارزان و خیلی ( متنوع ) خواهیم داشت پرویز افسوس که ریاضی دان نیستم اگر نه از فرمول انتهای نامه ی تو غلط می گرفتم به عقیده ی من بهتر بود نامه ات را با یک بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کردی تا در میان ابتدا و انتهای آن تناسبی برقرار باشد .
پرویز... من آن شب یک ساعت به تو سفارش کردم که اسمت را روی پکت ننویس آن وقت تو با آن اسم کذایی و آن خطی که کاملا معلوم بود که خط توست وهمه هم فهمیدند نزدیک بود آبروی مرا ببری این دفعه برای کاغذ تو یک پکت خودم نوشتم و فرستادم اسم تو جواد شریعتی است ولی فراموش نکن کهاین اسم مستعار فقط به پکت تعلق دارد نه به کاغذ آن و تو دیگر احتیاج نداری زیر نامه ات را هم اسم مستعار بگذاری اسم خودت را بنویس من اسم خودت را بیشتر دوست دارم پکت را حتما سفارشی کن چوناگر این کار را نکنی حتم دارم که این دفعه مامانم پکت را باز کند و آن وقت نتیجه را خودت حدس بزن
 پرویز ... سیروس به من می گفت که به تو بگویم اگر میل داشته باشی می توانی نامه هایت را شخصا به اداره ی ترقی ببری و به دست او بدهی و نامه های مرا از او دریافت داری به عقیده ی من این طریق خیلی خوب است چون گذشته از این که خطری ندارد بین تو و سیروس هم صمیمیتی و رفاقتی ایجاد می شود که بی فایده نیست . عقیده ی تو را نمی دانم ولی اگر این روش را نمی پسندی حتما باید نامه ات را سفارشی کنی فراموش نکن ... اسمت هم جواد شریعتی است .
پرویز ... خیلی نوشتم دیگر خسته شدم ولی یک موضوع کوچک مانده و آن این است که می خواهم از فرمول ریاضی تو استفاده کنم و نامه ام را با آن به پایان برسانم ( بدت نیاد وزیاد هم به خودت مغرور نشوی و نگویی که من چه قدر ریاضی دان ماهری هستم ) من به موقعش از تو خیلی ماهرتر می شوم و می توانم ادعا کنم که تو در آن موقع نمی توانی بین من و خانم دبیرمان تفاوتی قائل شوی
پرویز من تو را .... برابر دنیا دوست دارم و ... برابر کرات سماوی می پرستم و ستایش می کنم
 خداحافظ تو
 فروغ
21/4/1329


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 3 شهریور 1388  19:59
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

پرویز
این آخرین نامه ای ست که برای شما می نویسم و فقط میل دارم این آخرین نامه ی من قدری شما را از اشتباه بیرون بیاورد باید با کمال تأسف به شما بگویم که اگر از طرف من نسبت به شما اهانتی شده است بی جهت و بدون دلیل نبوده است و اگر تا دیشب به شما اعتماد و اطمینانی داشتم امروز دیگر نمی توانم به گفته های شما اهمیتی بدهم و نسبت به شما همان اعتماد و اطمینان سابق را داشته باشم .
مسلما خواهید پرسید چرا و به چه دلیل ؟
ولی من فقط برای اثبات مدعای خودم قسمتی از گفته های امروز صبح شما را با قسمتی از گفته های دیشب تان مقایسه می کنم تا خودتان هم بفهمید که کاملا اشتباه کرده اید .
شما دیشب در جواب سوال من که به چه دلیل این شرط را نمی پذیرید گفتید ( چون من به خودم اعتماد دارم و می دانم زنی را که گرفتم هیچ وقت طلاق نخواهم داد و گذشته از اینها این شرط عدم اعتماد را می رساند ) امروز صبح در جواب پدر من که چرا مقدار مهر را حاضر نیستید بالا ببرید می گویید ( به این دلیل که اگر روزی خواستم زنم را طلاق بدهم بتوانم یعنی سنگینی مهر مانع آن نباشد ) و در جای دیگر می فرمایید ( مهر حقی است که قانون اسلام در مقابل حق طلاق به زن داده است یعنی ترمز و مانع مستحکمی است که مرد را تا اندازه ای محدود کند ) بسیار خوب وی شما می خواهید این ترمز زیاد مستحکم نباشد تا هر وقت که دلتان خواست بتوانید آن را پاره کنید و به علاوه با تضادها و اختلافاتی که بین گفته های شما مجود است من چه گونه می توانم آن اعتماد سابق را نسبت به شما داشته باشم باور کنید اگر تا دیشب به من می گفتند که پدرم موافقت کرده است بدون هیچ قید و شرطی زن شما بشوم با دل و جان قبول می کردم ولی امروز اگر به من بگویند پرویز حاضر شده است صد میلیون هم مهر شما بکند و همه چیز هم بیاورد هرگز حاضر نخواهم شد زیرا تا دیروز به ثبات عقیده و استقامت شما اطمینان داشتم ولی امروز ندارم و حق هم دارم نداشته باشم به این کارها کاری ندارم تصمیم گرفته ام شما را فراموش کنم و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد به عقیده و فکر شما بی اندازه اهمیت می دادم ولی بی ثباتی آن بر من ثابت شد دنیا خیلی بزرگ است من اگر شما را که صورت آرزوها و امیال باطنم بودید از دست داده ام مسلما در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساساتن بی اعتنا نباشد و قدر مرا بداند و به علاوه اگر من شما را از دست داده ام شما هم در حوض دلی را از دست داده اید که تپش های عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت
بیش از این حرفی ندارم
سعادت شما را در زندگی از خداوند می خواهم و آرزو می کنم مرا فراموش کنید نامه های مرا بسوزانید این آخرین خواهش مرا بپذیرید من به مادر شما بی اندازه احترام می گذاشتم ولی او حتی از هتک آبرو و شرافت من هم خود داری نمی کرد باشد ... از او گله ای ندارم ... برای همیشه خداحافظ
فروغ
پاسخ پرویز شاپور در حاشیه ی نامه :
به خاطر دارم نخست نامه ای که از تو دریافت نمودم چند سطری در حاشیه آن نگاشتم کنون هم مصممم چند جمله ای در آخرین نامه ی تو منعکس نمایم تو را دختر ممتازی نسبت به سایر دوشیزگان می دانستم و می دانم و خواهم دانست زیرا دوستی من بر روی پایه های دیگری قرار داشت که محبت تو روی آن پایه ها بنا شده بود به همین جهت چنین سردی را در پس آن حرارت آتشین بی جهت حس می نمودم


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 1 شهریور 1388
سه شنبه 3 شهریور 1388  17:28
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

دخترک باز دستش را بالا برد و پاچه ی شلوار سرباز را گرفت و آنرا کشید :

                            عمو ... عمو ... نگام کن ... نگا کن ..عمو ...

سرباز بی اعتنا نگاهش را به اطراف بیرون خرابه چرحاند .

دخترک هق هق کرد و بینی اش را بالا کشید و باز شلوار مرد را کشید :

                           عمو ... عمو ... تو رو خدا ...

صدای انفجاری مرد را روی زمین انداخت . دختر دست سرباز را گرفت و

کشید .سنگینی دست مرد را نتوانست بلند کند : چشمانش خیس شد :

                          عمو چی شد ... بلند شو عمو....

سرباز روی پاهایش نشست و لباسش را تکاند و بینی اش را خاراند .

نگاهش به خانه ی خرابه افتاد .

دخترک لبخند زد :

                         عمو مامانم لالا کرده ... بلند نمی شه ...

    صدای افتادن چیزی مرد را ترساند ، نارنجکی را از توی کمربندش در آورد و

ضامنش را کشید . از جایش بلند شد و خمیده به زیر پنجره شکسته خانه

خزید.

دخترک دنبالش دوید :

                        مامانی ام اینجاس .. عمو..و.


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 3 شهریور 1388  17:01
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

تفاوتی نکند قدر پادشایی را

 

که التفات کند کمترین گدایی را

به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد

 

که در به روی ببندند آشنایی را

مگر حلال نباشد که بندگان ملوک

 

ز خیل خانه برانند بینوایی را

و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود

 

هزار شکر بگوییم هر جفایی را

همه سلامت نفس آرزو کند مردم

 

خلاف من که به جان میخرم بلایی را

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

 

به سر نکوفته باشد در سرایی را

خیال در همه عالم برفت و بازآمد

 

که از حضور تو خوشتر ندید جایی را

سری به صحبت بیچارگان فرود آور

 

همین قدر که ببوسند خاک پایی را

قبای خوشتر از این در بدن تواند بود

 

بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را

اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن

 

دگر نبینی در پارس پارسایی را

منه به جان تو بار فراق بر دل ریش

 

که پشهای نبرد سنگ آسیایی را

دگر به دست نیاید چو من وفاداری

 

که ترک میندهم عهد بیوفایی را

دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی

 

که یحتمل که اجابت بود دعایی را


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 3 شهریور 1388  16:59
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است؟
                                               م. امید     

تلخون به هیچ یك از دختران مرد تاجر نرفته بود. ماه فرنگ، ماه سلطان، ماه خورشید، ماه بیگم، ماه ملوك و ماه لقا، شش دختر دیگر مرد تاجر، هر یك ادا و اطوارهائی داشت، تقاضاهائی داشت. وقتی می شد كه به سر و صدای آنها پسران همسایه به در و كوچه می ریختند. صدای خنده ی شاد و هوسناك دختران تاجر ورد زبانها بود. خوش خوراكی و خوش پوشی آنها را همه كس می گفت. بدن گوشتالو و شهوانیشان، آب در دهن جوانان محل می انداخت. برای خاطر یك رشته منجوق الوان یك هفته هرهر می خندیدند، یا توی آفتاب می لمیدند و منجوقهایشان را تماشا می كردند. گاه می شد كه همان سر سفره ی غذا بیفتند و بخوابند. مرد تاجر برای هر یك از دخترانش شوهری نیز دست و پا كرده بود كه حسابی تنه لشی كنند و گوشت روی گوشت بیندازند. شوهران در خانه ی زنان خود زندگی می كردند و آنها هم حسابی خوش بودند. روزانه یكی دو ساعت بیشتر كار نمی كردند. آن هم چه كاری؟ سر زدن به حجره ی مرد تاجر و تنظیم دفترهای او. بعد به خانه برمی گشتند و با زنان تنه لش و خوشگذرانشان تمام روز را به خنده و هر و كر می گذراندند.
تلخون در این میان برای خودش می گشت. گوئی این همه را نمی بیند یا می بیند و اعتنائی نمی كند. گوشتالو نبود، اما زیبائی نمكینی داشت. ته تغاری بود. مرد تاجر نتوانسته بود او را به شوهر بدهد. مثل خواهرهایش لباسهای جور واجور نمی پوشید. دامن پیراهنش بیشتر وقتها كیس می شد، و همین جوری هم می گشت. خواهرهایش به كیسهای لباسش نگاه می كردند و در شگفت می شدند كه چطور رویش می شود با آن سر و بر بگردد. پدرش هیچ وقت به یاد نداشت كه تلخون از او چیزی بخواهد. هر چه پدرش می خرید یا قبول می كرد، قبول داشت. نه اعتراضی، نه تشكری، گوئی به هیچ چیز اهمیت نمی دهد. نه جائی می رفت، نه با كسی حرفی می زد. اگر چیزی از او می پرسیدند جواب های كوتاه كوتاه می داد. خرمن خرمن گیسوی شبق رنگ روی شانه ها و پشتش موج می زد. راه كه می رفت به پریان راه گم كرده ی افسانه ها می مانست. فحش می دادند یا تعریفش می كردند، مسخره اش می كردند یا احترامش، به حال او بی تفاوت بود. گوئی خود را از سرزمین دیگری می داند، یا چشم به راه چیزی است كه بالاتر از این چند و چون هاست.


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 3 شهریور 1388  12:40
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

فصل‌ دوم‌

معرفت‌، انواع‌ و مبادی‌ آن‌

 

 

پس‌ از تبیین‌ امكان‌ علم‌ و اینكه‌ نمی‌توان‌ در همه‌ امور تردید داشت‌،پرسش‌ اساسی‌ دیگری‌ مطرح‌ می‌شود و آن‌ اینكه‌: از كجا بدانیم‌ كدام‌ یقین‌و علم‌ ما مطابق‌ با واقع‌ است‌؟ به‌ عبارت‌ دیگر، معیار درستی‌ و نادرستی‌یقین‌های‌ ما چیست‌؟

برای‌ شناخت‌ این‌ مهم‌، باید ابتدا انواع‌، مبادی‌ و كیفیت‌ پیدایش‌ علوم‌را بررسی‌ كرد.

 

انواع‌ علم‌

چنانكه‌ گذشت‌ علم‌ به‌ دو نوع‌ حصولی‌ و حضوری‌ تقسیم‌ می‌شود.

 

الف‌. علم‌ حصولی‌

علم‌ ما به‌ اشیای‌ پیرامون‌ ما حصولی‌ است‌، زیرا اگر چشمان‌ خویش‌ راببندیم‌، نقشی‌ از آنها را در ذهن‌ خود می‌یابیم‌. این‌ نشان‌ می‌دهد كه‌ هنگام‌بازبودن‌ چشم‌ نیز، آن‌ نقش‌، واسطه‌ میان‌ ما و اشیاست‌. افزون‌ بر این‌، مامی‌توانیم‌ چیزهایی‌ مانند انسان‌ چهارشاخ‌، كه‌ در خارج‌ وجود ندارد،تصوركنیم‌. این‌ نشان‌ می‌دهد كه‌ تصاویری‌ از اشیای‌ خارجی‌ در ذهن‌ مایافت‌ می‌شود و ذهن‌ ما توان‌ تصویر سازی‌ دارد.

با توجه‌ به‌ مثالهای‌ بالا، می‌توان‌ علم‌ حصولی‌ را چنین‌ تعریف‌ كرد:علم‌ با واسطه‌، یعنی‌ علمی‌ كه‌ میان‌ عالم‌ و معلوم‌ (خارجی‌) واسطه‌ای‌باشد و انسان‌ به‌ وسیله‌ آن‌ واسطه‌ به‌ اشیا علم‌ پیدا كند. در علم‌ حصولی‌،مسأله‌ مطابقت‌ و عدم‌ مطابقت‌ با واقع‌ مطرح‌ است‌؛ یعنی‌ می‌توان‌ گفت‌:این‌ علم‌ مطابق‌ با واقع‌ است‌ یا مطابق‌ با واقع‌ نیست‌، برای‌ مثال‌ می‌توان‌درباره‌ تصویری‌ كه‌ از آسمان‌ داریم‌ گفت‌: آیا مطابق‌ با واقع‌ است‌ یا خیر؟

بنابراین‌ مطابقت‌ و عدم‌ مطابقت‌، صدق‌ و كذب‌ و درستی‌ و نادرستی‌در علم‌ حصولی‌ تحقق‌ می‌یابد.

 

ب‌. علم‌ حضوری‌

وقتی‌ میان‌ عالم‌ و معلوم‌ واسطه‌ای‌ نباشد، علم‌ حضوری‌ نامیده‌می‌شود، مانند علم‌ انسان‌ به‌ درد، شادی‌، رنج‌، فكر، شك‌ و خود.این‌ امورنزد ما حضور دارد و میان‌ ما و آن‌ها واسطه‌ای‌ نیست‌. علم‌ انسان‌ به‌ مفاهیم‌ذهنی‌اش‌ نیز حضوری‌ است‌، یعنی‌ ما به‌ یاری‌ نقشهای‌ ذهنی‌ خود به‌ اشیاعلم‌ پیدا می‌كنیم‌؛ ولی‌ علم‌ ما به‌ نقشهای‌ ذهنی‌، حضوری‌ است‌؛ به‌عبارت‌ دیگر، میان‌ صورتهای‌ ذهنی‌ ما و ما، نقشهای‌ ذهنی‌ دیگری‌واسطه‌ نیست‌. پس‌ علم‌ ما به‌ آسمان‌ حصولی‌ است‌، ولی‌ علم‌ ما به‌صورت‌ ذهنی‌ آسمان‌ حضوری‌ و بی‌واسطه‌ است‌.

با توجه‌ به‌ معنای‌ علم‌ حضوری‌، روشن‌ است‌ كه‌ مطابقت‌ و عدم‌مطابقت‌ و صدق‌ و كذب‌ در آن‌ معنا ندارد؛ یعنی‌ نمی‌توان‌ گفت‌ علم‌حضوری‌ مطابق‌ با واقع‌ است‌ یا نه‌، زیرا بین‌ عالم‌ و معلوم‌ واسطه‌ای‌ نیست‌تا مسأله‌ مطابقت‌ بین‌ صورت‌ ذهنی‌ و واقع‌ مطرح‌ شود.

پس‌ علوم‌ حضوری‌ عین‌ واقع‌ هستند، از ضمانت‌ صحت‌ و حقانیت‌صد در صد برخوردارند و مشكل‌ مطابقت‌ و درستی‌ و نادرستی‌ در آنهاراه‌ ندارد.

بنابراین‌، بخشی‌ از علوم‌ بشری‌ از دایره‌ تشكیكات‌ و شبهات‌،شك‌گرایان‌ درامان‌ می‌ماند وباید بحث‌ را در علوم‌ حصولی‌ پی‌ گرفت‌.


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 3 شهریور 1388  11:57
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

چهارشنبه 19 تیر

 پرویز جان نامه ی تو همین الان به دست من رسید تو خودت می توانی تصور کنی که در این مواقع چه قدر خوشحال و خوشبختمی شوم و چه قدر از تو در قلبم سپاسگزاری می کنم . من این نامه را با اشتیاق خواندم .
پرویز محبوبم از احساسات صمیمانه ی تو تشکر می کنم نه من باید اینجا بمانم من باید از کسانی که آزارم می دهند انتقام بکشم . حالا این طور تصمیم گرفته ام . شاید بد باشد ولی یادت می اید که همیشه می گفتی باید بدی را با بدی پاداش داد و خوبی را با خوبی . شاید بگویی احترام مادر در هر صورت واجب است . ولی من نمی دانم مادر چیست . زیرا از مهر و محبت مادری بهره ای نبرده ام من کنون در مقابل خودم دشمنی می بینم کهبا همه ی قوایش در صدد آزار دادن من است و طبیعی است که از خودم دفاع می کنم .
مقصود من از نوشتن آن نامه این نبود که مشکل دیگری بر مشکلات تو بیفزایم . نه پرویز من فقط به این وسیله خودم را تسلی می دهم و چون تو را دوست خودم می دانم برایت می نویسم . و تو نباید به خاطر من رنج ببری و نگران باشی .
 فکر نکن که آدم بیچاره ای هستم نه من هم می توانم ‌آنها را اذیت کنم یک کلمه حرف من کافی ست تا فریادشان را به آسمان بلند کند . من هرگز نمی توانم قبول کنم که مادر حق دارد گلوی آدم را هم بگیرد و آدم را خفه کند .من می توانم سکت بنشینم ولی تا موقعی که فحش ها فقط نثار منمی شود و تا وقتی که بی جهت به معبود من یعنی تو اهانت کنند آن وقت کاری می کنم که دیوانه شوند و فریاد بزنند .
من با کمال میل اینجا می مانم آن قدر اذیت می کنم تا از خانه بیرونم کنند بعد با هم زندگی سعادت آمیزمان را شروع می کنیم .
 این دو ماه هم به زودی می گذرد من پیوسته به امید اینده زندگی می کنم مطمئن باش نداشتن سرمایه نمی تواند در زندگی ما تأثیر داشته باشد من حتی برای سوزاندن دل اینها هم حاضرم در بدترین وضعی با تو زندگی کنم . وجود تو به تنهایی برای من بیش از همه ی دنیا ارزش دارد . من یک لبخند تو را به همه ی جواهرات دنیا نمی فروشم یک نگاه مهرآمیز تو یک فشار دست تو یک بوسه ی تو کافی ست تا مرا از همه چیز بی نیاز سازد من به آنها که سعادت را در میان پول و اسکناس و زندگی های افسانه ای و مجلل جستجو می کنند و می خواهند ثروت و دارایی هاشان را به رخ من بکشند می خندم به کوتاهی فکر و حماقت بی پایان آن ها می خندم من فقط دلم می خواهد که تو همیشه وستم داشته باشی و زودتر این دو ماه سپری شود و من به آغوش پاک و مهربان تو پناه آورم و با هم به جایی برویم که جز محبت و صفا چیزی نباشد و همه یک دیگر را دوست داشته باشند پرویز بسیار اتفاق افتاده است که من در این خانه گناه دیگران را به گردن گرفته ام و به جای دیگران تنبیه شده ام کتک خورده ام فقط به این امید که آنها با من صمیمی تر شوند باور کن راست می گویم ولی یکی دو ساعت بعد همان کسی که من گناهش را به گردن گرفته ام بر سر موضوعی جزیی با کمال پر رویی و وقاحت به روی من تاخته و هزار حرف زشت و نسبت ناروا به من داده است .
 این چیزها می گذرد من هرگز از این مردم پست توقع محبت و کمک ندارم پدر من هرگز در فکر من نیست مادر من با من دشمن است و دیگران که جای خود دارند .
پرویز فکر نکن که من خودم را مافوق یک بشر عادی و عاری از هر گونه عیب و نقص می دانم نه من هرگز چنین ادعایی نمی کنم ولی عقیده دارم که آنها از بشرهای عادی هم پست تر هستند . من در این خانه چیزهایی دیده ام که هنوز هم وقتی به آنها فکر می کنم دلم از خشم و کینه می لرزد پرویز من وقتی یاد کودکی خودم می افتم یاد آن موقع که هیچ کس از من مواظبت نمی کرد و من یک کودک بی خبر و ساده بیشتر نبودم دلم می خواهد همه را با چنگالهای خودم خفه کنم بی شک اگر مادر من از من مواظبت می کرد کنون این پرده ی رمز و ابهامی که در اطراف من بسته شده است از بین می رفت و من می فهمیدم همه چیز را می فهمیدم و اندکی آرام می گرفتم .
 این چیزها به من می فهماند که وقتی مادر شدم چه طور فرزندم را تربیت کنم. تو خواهی دید که من او را حتی از تو هم بیشتر دوست دارم و او از فرط خوشبختی مرا پرستش خواهد کرد و من دلم می خواست مادری داشته باشم که آغوشش پناهگاه من باشد و سعی می کنم برای فرزندم این طور باشم . در حقیقت این خانه برای من مدرسه ای ست و من در اینجا درس تربیت کودک را فرا می گیرم .
پرویز جانم همین الان که یاد بچه افتادم اشک توی چشمم حلقه زد خدای من آن روز که من و تو بچه ای داشته باشیم و با او از صبح تا شب بازی کنیم کی می رسد ؟ حتی این خیال قلب مرا می فشارد تو نمی دانی من چه قدر دلم می خواهد یک دختر چاق و سالم داشته باشم برایش لباس بدوزم عروسک بدوزم او را به گردش ببرم او را روی سینه ام فشار بدهم آه من او را به قدر تو دوست خواهم داشت . پرویز عزیزم پس چرا عکست را برایم نفرستادی این دفعه حتما بفرست من هم عکس می اندازم هفته ی اینده برایت م یفرستم نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده چه قدر دلم می خواهد تو را ببینم کاش یکی دو روز پیش من می آمدی آن قدر تو را می بوسیدم که خسته شوی آن قدر تو را به سینه ام فشار می دادم که فریاد بزنی پرویز نمی دانی چه قدر دوستت دارم چه قدر دوستت دارم پرویز آن روز که تو را دومرتبه در آغوش بگیرم کی می رسد برای من بگو کی می رسد روز سعادت من کی می رسد پرویز عزیزم .

خداحافظتو
 فروغ تو


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2