شنبه 14 شهریور 1388  17:16
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

 

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم

 

که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت

تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین

 

به چین زلف تو آید به بتگری آموخت

هزار بلبل دستان سرای عاشق را

 

بباید از تو سخن گفتن دری آموخت

برفت رونق بازار آفتاب و قمر

 

از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت

همه قبیله من عالمان دین بودند

 

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه

 

که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت

مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من

 

وجود من ز میان تو لاغری آموخت

بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع

 

چنان بکند که صوفی قلندری آموخت

دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن

 

کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش

 

ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت

به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست

 

ندانمش که به قتل که شاطری آموخت

چنین بگریم از این پس که مرد بتواند

 

در آب دیده سعدی شناوری آموخت


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 13 شهریور 1388  17:15
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

 

که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت

بلای غمزه نامهربان خون خوارت

 

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

 

که روزگار حدیث تو در میان انداخت

نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

 

برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت

تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

 

که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت

به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرند

 

دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت

همین حکایت روزی به دوستان برسد

 

که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 12 شهریور 1388  17:14
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

هر که خصم اندر او کمند انداخت

 

به مراد ویش بباید ساخت

هر که عاشق نبود مرد نشد

 

نقره فایق نگشت تا نگداخت

هیچ مصلح به کوی عشق نرفت

 

که نه دنیا و آخرت درباخت

آن چنانش به ذکر مشغولم

 

که ندانم به خویشتن پرداخت

همچنان شکر عشق میگویم

 

که گرم دل بسوخت جان بنواخت

سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست

 

تحفه روزگار اهل شناخت

آفرین بر زبان شیرینت

 

کاین همه شور در جهان انداخت


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 12 شهریور 1388  10:54
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  22:38
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

عالیه ی عزیزم
چیزهایی که زبانی برای مردم گفته می شود وقتی که مؤثر واقع نشد باید آن را نوشت ، ممکن است در صورت ثانی اثر کند
 به این جهت می نویسم . تو وقت داری که فکر کنی و آن وقت یقین خواهی کرد چیزی را که می نویسم در موقع نوشتن آن فکر کرده ام
در کوهپایه ، جایی که قدم به قدمش را با من تماشا کرده ای ، اواخر پاییز کبک هایی پیدا می شوند که می خواهند شکارچی را گول بزنند : سرشان را زیر برف می برند دمشان را به هوا . چون خودشان شکارچی را نمی بینند خیال می کنند شکارچی هم آن ها را نمی بیند .
دیشب وقتی که از اتاق بیرون آمدم و چشمم به ماه افتاد ، افسرده شدم . گفتم عالیه بی شباهت به این کبک هانیست و همین حالت که عبارت از خود را علنا مخفی فرض کردن باشد در روح انسانی وجود دارد . وقتی که کسی را نمی شناسند خیال می کنند کسی هم آن ها را نشناخته است
ولی نبض تو در دست من است . تو بی جهت به من می گویی بوالهوس . کدام بوالهوس عطر صبح و اتوی پیراهنش را فراموش کرده است . صبح از در خانه بیرون نمی روند مگر با بزک کامل . این اشخاص تمام پولشان را برای ظاهرشان خرج می کنند و تمام باطنشان را به یک پول می فروشند . نه عقیده ی ثابت دارند نه استقامت
 شاید تحریر زیاد ، اعمال شاقه ی فکری ، ناجور بودن با مردم ، خدمت بدون مزد به ملت ، گمنامی و فقر من دلیل بوالهوسی من باشد
درست است من یک وقت جور دیگر بوده ام ، ولی حالیه خیلی لجوج هستم و زیاده از حد بد بین
چیز هایی را که خیلی قبل از این روزگارها نوشته ام و برای تو خوانده ام برای این بوده است که وجود محبوب تو را بیش تر به خودم نزدیک کنم . تو مقصود مرا نمی دانی
 اگر چند سال زودتر به هم می رسیدیم به تو می گفتم هر پرنده کجا آشیان دارد ! حال از تو شکوه نمی کنم . از تصادف ! ... جهت این است که در ابتدای مواصلت خیلی لاابالی و بی قید شده بودم . پس تو این قدر بی قید نباش . روی این امواج ، زندگانی به پل کوتاه و تنگی شباهت دارد . کمی بی قید برای لغزیدن و تسلیم شدن به امواج غضبناک کافی است . این امواج ، حوادث است . انسان با قابلیت و تدابیر شخصی ممکن است آن ها را پس و پیش کند ، ولی نمی توان آن ها را کوچک شمرد
به تو یک فکر خوب بدهم . چون نوشته می شود شاید اثر کند : سعی داشته باش در قلب کسی که با او زندگی می کنی یادگارهایی بگذاری که در ایام پیری ، موقعی که خواهی نخواهی شکسته و ناتوان می شوی ، آن یادگارها مانع از این باشند که آن آدم از تو دور بشود
ظاهر آرایی برای خود مقامی دارد ولی همین که از بین رفت به آن حباب های خالی شباهت خواهد داشت که از سقوط قطرات باران روی آب تولید شده و انعکاسات رنگارنگی درسطح آن تصور یافته باشد . چون باطن ندارند ، بر می خیزند . روی کار آمده ، دورانی دارند پس از آن مثل خیال های گریزان ، مثل درآمدهای اول تو ، زود از بین می روند
عالیه ی عزیزم ! محبت های ظاهری فناپذیر هستند ، ولی همین که باطن و حقیقتی داشت برای همیشه حکم فرمای قلب انسان واقع می شوند . برای این که در موقع زوال صورت باطن، نایب مناب صورت خواهد شد
اگر در من فکر و احساسات خوب سراغ داری عالیه ! به توقعات من اهمیت بده
من از تو یک چیز می خواهم : « با من یک جور باشی » در اتاق تنها . سرت را به دو دست گرفته فکر کن
نیما


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  22:34
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

عزیزم!
امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد
شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد
من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که ...
اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت
این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد
کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست
نیما


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  21:32
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

عالیه ی عزیزم
نزدیک نیمه شب است . نمی توانم بخوابم . واقعه ی اخیر در زندگانی نویسنده بیشتر اهمیت دارد . دیشب خواستم از تو احوالپرسی کنم . مانع شدند . از دور به اتاق خودمان نگاه کردم . چراغ را خاموش دیدم . دیدن این منظره ، مرا غمگین کرد . ناچار از دیوار بالا آمدم . مدتی روی پشت بام نشستم ، ایراد نگیر ، محبت داشتن منوط به این نیست که شخص پول فراوان داشته باشد یا زیاد از حد وجیه و محبوب باشد . اگر خطایی از من سر زد ، کدام انسان بدون خطا زندگی کرده است
این هم در نتیجه ی جنونی است که صدمات زندگی برایم فراهم کرده است . خودت می دانی . طبیعتا تا دو جنس به هم جوش بخورند با هم کشمکش دارند
ولی این دفعه دعوا بی موضوع بود . هوا سرد شده ، سرما خوردی
ناخوش شدی . این خطای طبیعت است . بلکه خطای خود توست . چرا به حمام رفتی .
بالعکس به من تهمت زدند . می دانم اوضاع به کلی در این روزها به همین چیزها دلالت داشت . تو به من تهمت می زنی که با دخترها رفیق هستم ، آن ها تهمت می زنند از شر زبان من ناخوش شده ای . متشکرم . مفارقت شیرین است . از دشمنی کم می کند و به دوستی می افزاید . قلب نارضا را هم تسلی می دهد اما ...
به جنگل های « نی تل »‌ قسم من فقط یک نفر را دوست دارم و متارکه ی اخیر موضوعی نداشت ، مثل این بود که عمدا با فحش اسبابی فراهم آورند که من از آن جا دور باشم
از این ها گذشته خیلی اسباب نگرانی است . مخصوصا وقتی که می شنوم کمرت را سوزانیده اند . قلبم را سوزانیده اند
پس نگذار در این تنهایی کسی که هیچ کس را ندارد و امدیش رو به انقطاع است گریه کند و در این گریه به خواب برود
نیما


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  20:30
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

عالیه
به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبا چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید
روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « ایدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرینمقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر ...
به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم
پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت
نیما


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  19:28
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

عالیه ی عزیزم
 میل داشتم پیش تو باشم . چه فایده یک شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد کرد ، بلکه حالت حزن انگیزی به آشیانه ی توخواهد داد
 به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم ؟
 زندگانی یعنی غفلت چه چیز جز مرور زمان این غفلت را به قلب شکسته یاد بدهد
 عالیه ! چه وقت مهتاب می تابد . کی فرزندش را در این شب تاریک صدا می زند ؟
افسوس ! همه جا سیاه است . ولی تو نباید سیاه بپوشی . راضی نیستم در حال حزن به اینجا بیایی . خوب نیست . خواهی گفت به موهومات معتقدم . بله ، بدبختی شخص را این طور می کند . درد آدم را به خدا می رساند
دیشب تا صبح از وحشت نخوابیده ام . کی مرا دیده بود آن قدر ترسو باشم و مثل بید بلرزم
یک شعله ی نیم مرده ، یک کتاب آسمانی و یک پاره ی خشت ، گوشه ی اتاق پدرم ، جای پدرم را گرفته بود . مگر روح با این وسایل حاضر می شود ، شاید ! پدرم ! پدرم
دیشب دست سیاهی متثل به سینه ام فشار می داد . چرا دیوانه را در وسط شب هم آسوده نمی گذاشتند ؟
از ترس به مادرم پناه بردم . عجب پناهی . به راه افتادم . پاهایم می لرزید . سایه ی یک درخت شمشاد مرا به وحشت می انداخت . عالیه ! پس با من مهربان و وفادار باش . عمر گل کوتاه است
نیما


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  17:27
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

عزیزم
می نویسی با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو در سینه ام دوازده قلب وجود دارد ؟
کدام هوس بازی می تواند در میان محبت های شدید دوام پیدا کند ؟ انسان آب را می ماند : وقتی حواسش مثل جرعه های این مایع لطیف جمع شد ، به یک جا سوق پیدا می کند . بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گل های دیگر دوست دارد . زیرا سلیقه با همه ی جهات مطابقه نمی کند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیش تر متوجه نشود
عالیه ! باور نمی کنی آن گل تو باشی ؟ مختار هستی ! به تو اختیار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکنی . چرا از متزلزل کردن یک قلب کوچک عاجز باشی ؟
اگر بخواهم تو را از این کار که متزلزل کردن قلب من است ، ممانعت کنم مثل این است که خواسته باشم سلیقه و استعداد خودم را به تو تحمیل بدارم و تو که خوب حس می کنی به چه چیز مستحق تری قبول نخواهی کرد مردی که متاع را ارزان خریده است به تو چیزی را تحمیل کند
تصدیق می کنم چیزی از قلب کم بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده ام حال مرا سرزنش می کنی . زیرا نتوانسته ای از روی قلب من این خطوط را که خطوط یک سکه ی به نام تو ترسیم شده است ، بخوانی
چطور ممکن است در حالتی که خودت دعوی اعتبار می کنی من اعتبار نداشته باشم ، زیرا من سکه ای هستم که به وجود تو اعتبار می یابم
 شکل تو ، اسم تو و آثار تو همیشه با من است . برای این که این یادگارهای ثابت را نگاه بداری محتاج نیستم در دست تو باشم . نه و محتاج نیستم امشب پیش تو بیایم
 عالیه ! مرا سرکوب و خرد کن . یک قطعه ی کوچک من باز آثار وجود تو را نشان می دهد . مرا آتش بزن ، به قالب دیگر بریز . جنسیت و مقدار من همان خواهد بود
اگر گرد و غبار ایام روی یک سکه نشسته است به طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی و بشناسی آن را بردار روی آن دست بکش ، آن را صیقلی کن. به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود چه کسی است .
 قلب شاعر دریای بزرگ است ببین دریا را که با تمام وسعت خود به اندک نسیمی سیمایش را پرچین می کند . چرا اندک سوء ظنی سیمای مرا غمگین و متفکر نکند ، در صورتی که طبیعت قلب مرا حساس تر از قلب های دیگر آفریده است ؟
 به تو بگویم چه چیز باعث بد گمانی من شده است : محبت ، برای این که تو را دوست می دارم ! با وجود این که خواستم دوستی ام را مخفی بدارم آن را آشکار می کنم . شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زیرا می خواهد به او اطمینان کند
تو جز با راستی و دوستی نمی توانی قلبی را که می خواهد دنیا را تغییر بدهد تغیر دهی . ولی یک نکته ی قابل دقت در این جا وجود دارد که اشخاص با یک کیفیت ساختمان دماغی آفریده نشده اند تا تمام یک طور حس و مشاهده کنند
 شاعر ، این خلقت عجیب و نادر طبیعت از راست ، دروغ بیرون می آورد ، حساب کن . از چشمش بترس. وقتی به مردم نگاه می کند مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگار روزهای کهنه و مبهم اند . اگر هیچ کس نتواند این اوراق را بخواند ، شاعر می خواند . حال با هم معامله می کنیم ولی یقین بدار ضعفا و بد بخت ها ، زن ها و قلب هایی که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر و حامی و پناهی ندارند
تو در این راه خوب رو به پناهگاه خود می روی ولی لازم است یک قدم از سوی جاده منحرف نشوی ، مگر این که در این انحراف دست مرا بگیری
در سایر اوقات فکر تو به تو دستورهای جداگانه ای می دهد ولی هیچ کدام از این ها شبیه دستورهایی نیستند که از طرف یک قلب طاغی و شعله ور به عالم داده می شود
چه قدر این اشکال در نزد من منفور و مرده است ! این ها چه جانوران زشتی هستند که در معابر پر جمعیت حرکت می کنند ! مرگ محبوب را به من بده و منظره ی این شهر را از من بگیر ! زیر این سقف های خفه ، در شکاف این دیوارهای سکن ، کی می تواند به من یک قلب سالم را نشان بدهد ؟ هیچ کس
زبان عشق را خوب می شناسی . عالیه ! همین طور قلبی را که درد می کشد ، می شناسی . در این صورت من برای محبت تو با وجود هر تهمتی که به من می زنی تا مرگ پرواز می کنم . زنده باد عدم
 یک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست می دارد
نیما


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  17:12
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

متناسبند و موزون حرکات دلفریبت

 

متوجه است با ما سخنان بی حسیبت

چو نمیتوان صبوری ستمت کشم ضروری

 

مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت

اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت

 

و گرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت

به قیاس درنگنجی و به وصف درنیایی

 

متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی

 

نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت

عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند

 

مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت

تو برون خبر نداری که چه میرود ز عشقت

 

به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت

تو درخت خوب منظر همه میوهای ولیکن

 

چه کنم به دست کوته که نمیرسد به سیبت

تو شبی در انتظاری ننشستهای چه دانی

 

که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی

 

بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  14:23
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

عزیزم
می نویسی با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو در سینه ام دوازده قلب وجود دارد ؟
کدام هوس بازی می تواند در میان محبت های شدید دوام پیدا کند ؟ انسان آب را می ماند : وقتی حواسش مثل جرعه های این مایع لطیف جمع شد ، به یک جا سوق پیدا می کند . بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گل های دیگر دوست دارد . زیرا سلیقه با همه ی جهات مطابقه نمی کند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیش تر متوجه نشود
عالیه ! باور نمی کنی آن گل تو باشی ؟ مختار هستی ! به تو اختیار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکنی . چرا از متزلزل کردن یک قلب کوچک عاجز باشی ؟
اگر بخواهم تو را از این کار که متزلزل کردن قلب من است ، ممانعت کنم مثل این است که خواسته باشم سلیقه و استعداد خودم را به تو تحمیل بدارم و تو که خوب حس می کنی به چه چیز مستحق تری قبول نخواهی کرد مردی که متاع را ارزان خریده است به تو چیزی را تحمیل کند
تصدیق می کنم چیزی از قلب کم بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده ام حال مرا سرزنش می کنی . زیرا نتوانسته ای از روی قلب من این خطوط را که خطوط یک سکه ی به نام تو ترسیم شده است ، بخوانی
چطور ممکن است در حالتی که خودت دعوی اعتبار می کنی من اعتبار نداشته باشم ، زیرا من سکه ای هستم که به وجود تو اعتبار می یابم
 شکل تو ، اسم تو و آثار تو همیشه با من است . برای این که این یادگارهای ثابت را نگاه بداری محتاج نیستم در دست تو باشم . نه و محتاج نیستم امشب پیش تو بیایم
 عالیه ! مرا سرکوب و خرد کن . یک قطعه ی کوچک من باز آثار وجود تو را نشان می دهد . مرا آتش بزن ، به قالب دیگر بریز . جنسیت و مقدار من همان خواهد بود
اگر گرد و غبار ایام روی یک سکه نشسته است به طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی و بشناسی آن را بردار روی آن دست بکش ، آن را صیقلی کن. به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود چه کسی است .
 قلب شاعر دریای بزرگ است ببین دریا را که با تمام وسعت خود به اندک نسیمی سیمایش را پرچین می کند . چرا اندک سوء ظنی سیمای مرا غمگین و متفکر نکند ، در صورتی که طبیعت قلب مرا حساس تر از قلب های دیگر آفریده است ؟
 به تو بگویم چه چیز باعث بد گمانی من شده است : محبت ، برای این که تو را دوست می دارم ! با وجود این که خواستم دوستی ام را مخفی بدارم آن را آشکار می کنم . شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زیرا می خواهد به او اطمینان کند
تو جز با راستی و دوستی نمی توانی قلبی را که می خواهد دنیا را تغییر بدهد تغیر دهی . ولی یک نکته ی قابل دقت در این جا وجود دارد که اشخاص با یک کیفیت ساختمان دماغی آفریده نشده اند تا تمام یک طور حس و مشاهده کنند
 شاعر ، این خلقت عجیب و نادر طبیعت از راست ، دروغ بیرون می آورد ، حساب کن . از چشمش بترس. وقتی به مردم نگاه می کند مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگار روزهای کهنه و مبهم اند . اگر هیچ کس نتواند این اوراق را بخواند ، شاعر می خواند . حال با هم معامله می کنیم ولی یقین بدار ضعفا و بد بخت ها ، زن ها و قلب هایی که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر و حامی و پناهی ندارند
تو در این راه خوب رو به پناهگاه خود می روی ولی لازم است یک قدم از سوی جاده منحرف نشوی ، مگر این که در این انحراف دست مرا بگیری
در سایر اوقات فکر تو به تو دستورهای جداگانه ای می دهد ولی هیچ کدام از این ها شبیه دستورهایی نیستند که از طرف یک قلب طاغی و شعله ور به عالم داده می شود
چه قدر این اشکال در نزد من منفور و مرده است ! این ها چه جانوران زشتی هستند که در معابر پر جمعیت حرکت می کنند ! مرگ محبوب را به من بده و منظره ی این شهر را از من بگیر ! زیر این سقف های خفه ، در شکاف این دیوارهای سکن ، کی می تواند به من یک قلب سالم را نشان بدهد ؟ هیچ کس
زبان عشق را خوب می شناسی . عالیه ! همین طور قلبی را که درد می کشد ، می شناسی . در این صورت من برای محبت تو با وجود هر تهمتی که به من می زنی تا مرگ پرواز می کنم . زنده باد عدم
 یک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست می دارد
نیما


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  12:22
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

عالیه ! عزیزم
گمان نمی بردم در این شب تاریک برای کسی که اگر او را به هر جای عالم ببندند وصله ی ناجور عالم است ، کاغذ بنویسی
چندین ساعت است چیز می نویسم . حس می کنم خونریزی های مهمی عن قریب می خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از این ستاره آتش می بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهیبی تبدیل یافته است
نمی دانم این خیال از کجا در من قوت یافته است . وقتی که یک ساعت قبل برای انجام کاری اتفاقا از یک معبر پر جمعیت این شهر ( لاله زار ) عبور می کردم دلم می خواست کور باشم تا شکل و هیکل ناپسند انسان را نبینم . کر باشم . صدایش را نشنوم . یک وجود آشفته و یاغی و فراری از مردم ، مثل من ، وجودی است که طبیعت بدتر از آن را پرورش نداده است
فکر می کنم با چه چیزی می توانم زندگی را دوست بدارم : به یک جا دست می گذارم دستم به شدت می لرزد . پا می گذارم . زیر پایم زلزله ی شدیدی احداث می شود
اگر مدت های مدید با من زندگی کرده بودی از حالات یک شاعر تعجب نمی کردی
 گل کم طاقتی را که نمی توان به آن دست زد و آن را چید ، آن گل ، قلب شاعر است
چرا مثل یان ابر منقلب نباشم . مثل این ابر گریه نکنم ؟ چرا مثل این ابر متلاشی نشوم ؟
نه ، نه ! اگر زندگانی برای باور کردن و دوست داشتن است من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنیده ام . حال بس است
 آن چه بنویسم جز پریشانی چیزی از جبهه ی آن احساس نخواهی کرد . پس خاموش می شوم
دوستار مهجور تو
نیما


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  12:19
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

به عالیه ی عزیزم
خیلی پریشانم . برای من پیراهنی که از جنس خاک وسنگ باشد خیلی از این پیراهن که در تن دارم ، بهتر است . در زیر خاک شخص را آسوده می گذارند . چرا یک حربه در مقابل من نیست ! حربه ی عزیز مرا کی برد ! یک قطعخ فلز کوچک که می تواند آسایش ابدی یک فکر طاغی و خسته را تهیه کند چرا از من دور است ؟ چرا از چیزی که خوبی و بدی را در نظرم یکسان می کند بپرهیزم ؟
اسرار فراوان ، دردهای بی درمان ، ناامیدی ها و بدبینی ها در من خوب رشد و تربیت یافته اند . حال ایا وقت آن نیست که آن ها را از این محل تربیت ، قلب ، بیرون کنم ؟
 چرا این پرده پاره نمی شود . قلب سمج من در اینجا چه کند ؟
عالیه! از تو می پرسم این یک پاره خون مگر می تواند عالم ابدیت باشد ؟
ابدیت برای خودشان بماند . عدم مطلق را به من بدهند . اگر برای زندگی ام حرف بزنم ، مثل این است که وصیت کنم . وصیت هم که راجع به زندگان است . ببین چه قدر نتیجه ی افراط انسان در طلب موهوم است
این حالت مرموز مرا می گریاند . افسوس ! دیگر اشک های شاعر قیمت ندارند . قطرات چشم سرازیر می شوند : دریای بی آرامی را تکشیل می دهند . عالیه ! توی می خواهی با دست و زبان خودت این دریا را بپوشانی . حال که علاقه ی من نسبت به تو از دوستی هم تجاوز کرده است ، می خواهی چشم هایم را ببندی
اما اشک ... اشک راه سرازیر شدنش را از گوشه های چشم بلد است
دلم می خواست در صحراهای وسیع و خلوتی بدوم و فریاد بزنم
دلم می خواهد سم مهلکی روی لب های تو جا بگیرد . لب های تو را ببوسم و در زیر پای تو در هواص یافو آزاد ، دنیا را وداع کنم
این هم برای من میسر نیست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرس برای چه ؟ شاعر خلقتی است که هنوز دیگران عجایب آن خلقت را کاملا ادراک نکرده اند . توصیفات اشخاص درباره ی او ی نوع مقاربت روحانی است
فکر کن . به این حسرت نبر که چرا قصرهای مرتفع و باغ های مجلل نداری . آن ها را جنایت و خیانت فراهم می آورد . اگر طبیعت به تو قلب نجیب و همت عالی داده است خوشحال خواهی بود که نسبت به تمام آن تجملات بی اعتن هستی
درباره ی شوهرت ، وقتی که او را شناختی و بر دیگران ترجیح دادی ، او برای تو مایه ی تسلی آلام باطنی می شود
نمی دانم با این پریشانی خیال زندگانی را امتداد خواهم داد یا نه . می بینی عالیه ! عالیه ! من از همه چیز سیر و بیزار هستم . فقط وجاهت و محبت تو می تواند مرا نگاه بدارد . با مریض خودت مدارا کن
نیما


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 11 شهریور 1388  12:17
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

به عزیزم عالیه
به من گفته ای بدون خبر بازگشت نکنم ؟ ببین این ابرهای سفید را که از جلوی ماه رد می شوند از مغرب به مشرق خبر می برند ، ولی صبر لازم است . درباره ی خودم نمی دانم برای خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر کنم ، یا نه ؟
هنوز تو را می بینم در مقابل در ایستاده ای . رو به بالا بنا به عادت نگاه می کنی
کی خبر مرا به تو می آورد ؟
 نسیم خنکی که مو هایت را تکان می دهد صدای من است . بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت ! عالیه ! یک قطره ی شفاف در این وقت سحر روی دست تو می افتد . گمان نکن باران است طبیعت پر از کاینات است . وقتی که عاشق از معشوقه اش دور می شود ، بعد ها خیلی چیزها شبیه به آثار وجود آن دور شده ، از نظر می گذرند ، قطره ی باران که در خاموشی شب خیلی محزون به زمین می اید شبیه به اشک آن عاشق است
چه قدر رقت انگیز است که گل به محض شکفتن ، پژمرده شود ! قلب در دست اطفال همین حال را دارد
مگر تو نمی خواهی مرا از خودت دور کنی . اگر جز این است ، به من بگو امشب بدون خبر می توانم بازگشت کنم ، یا نه ؟
مخبر تو
نیما


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 10 شهریور 1388  17:10
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

سرمست درآمد از خرابات

 

با عقل خراب در مناجات

بر خاک فکنده خرقه زهد

 

و آتش زده در لباس طامات

دل برده شمع مجلس او

 

پروانه به شادی و سعادات

جان در ره او به عجز میگفت

 

کای مالک عرصه کرامات

از خون پیادهای چه خیزد

 

ای بر رخ تو هزار شه مات

حقا و به جانت ار توان کرد

 

با تو به هزار جان ملاقات

گر چشم دلم به صبر بودی

 

جز عشق ندیدمی مهمات

تا باقی عمر بر چه آید

 

بر باد شد آن چه رفت هیهات

صافی چو بشد به دور سعدی

 

زین پس من و دردی خرابات


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 9 شهریور 1388  17:09
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

ماه رویا روی خوب از من متاب

 

بی خطا کشتن چه میبینی صواب

دوش در خوابم در آغوش آمدی

 

وین نپندارم که بینم جز به خواب

از درون سوزناک و چشم تر

 

نیمهای در آتشم نیمی در آب

هر که بازآید ز در پندارم اوست

 

تشنه مسکین آب پندارد سراب

ناوکش را جان درویشان هدف

 

ناخنش را خون مسکینان خضاب

او سخن میگوید و دل میبرد

 

و او نمک میریزد و مردم کباب

حیف باشد بر چنان تن پیرهن

 

ظلم باشد بر چنان صورت نقاب

خوی به دامان از بناگوشش بگیر

 

تا بگیرد جامهات بوی گلاب

فتنه باشد شاهدی شمعی به دست

 

سرگران از خواب و سرمست از شراب

بامدادی تا به شب رویت مپوش

 

تا بپوشانی جمال آفتاب

سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ

 

گوشمالت خورد باید چون رباب

 


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 9 شهریور 1388  12:14
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

طوفان زده ست هیات دریا
و انگیخته نهفت صدایی
در گوشه ها نهان
دریای بی کران.
اندیشه های گوش ات را
با گوش های پر شده ز اندیشه های دور
می دار جفت.
با آن صدا نهفت
می باش هم نوا.
با آن خبر که هیات دریای تیره گفت.
دور آمدش ره و دیر آمدش سفر
وین ست از او خبر.
هر دم خیالی، در خواب می خورد
از لخته جگر.
خواب و خیالش می برد
زین تنگ ره به در.
برداشته است ره ولی اکنون
پیشی گرفته هر قدم اش از قدم که هست.
با آن که بسته اند
هر راهی و دری
او خواهد آمد با این خبر درست.
آمد شدن که دارد نازشت و عشوه ای ست
با آن نگار مست.

ادامه شعر در ادامه مطلب.....


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 8 شهریور 1388  22:47
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

به عالیه عزیزم
وقتی که بر خلاف توقعات ما ، کسی یا چیزی ، ما را مجذوب می کند نباید تعجب کنیم . قانون کلی این تجاذب گاهی چنان در طبیعت مستتر است که توقعات ما به آن مربوط نیست
به هر ترتیب که هست محبت من تو را جذب می کند . یقین بدار تمام قلب ها مثل قلب شاعر آفریده نشده است . ضعف و شدت در تمام اشیا مشاهده می شود . پس هیچ کس مثل من ، تو را دوست نخواهد داشت . از پشت یک ورقه کاغذ ، آهن ربا را تکان بده . سوزنی کهروی کاغذ است تکان می خورد . علاقه های دور دور با قلب همین حال رادارند . تو هم از پشت پرده ها به من دست تکان می دادی
در این صورت به قلب و مقدار حساسیت اشخاص نگاه کن . از این جاست که می توانی در آن قلب پناه جویی
عالیه ! میل داری امتحان کن . تاریخ و آثار شعرای بزرگ را بخوان . مسلم خواهد شد که قلب مبدأ همه چیز ها است و هیچ کس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسیت به خرج داده باشد . بعد از آلان نظرت را رو به جمعیت پرتاب کن : غالب اشخاص خوش لباس و خوش هیکل را خواهی دید که بد جنس بی محبت و بی وفا هستند . پس به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد . به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد
موج های دریا ، که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است ، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد ؟ ولی کوه محکم ، اگر چه به ظاهر خشن است ، تمام گل ها روی آن قرار گرفته اند
بیا ! بیا ! روی قلب من قرار بگیر


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 8 شهریور 1388  22:44
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

به عالیه عزیزم
قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در این حوالی تاریک شب مرا صدا می زنند ؟ از من چه می خواهند؟ هیچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را
فرستادگان آسمانی بدون جواب رد می شوند
خدا شاعرش را در زمین تنها می گذارد تا نیات تازه اش را دوباره بسنجد . او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه می دارد
چرا شعله های قلب این قدر ممتد است ؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست می دارد ؟
نشانه ی خون آلودی که قضای آسمانی آن را به زمین نشانید و حوادث آن را دمی آسوده نگذاشت تا این که از اثر تیرها کهنه شد و تبدیل یافت
آن نشانه ، قلب من است که مشیت الهی آن را برای تجدید تعالیم زمینی رو به زمین پرتاب کرد ولی یک اقتدار مقدس آن را نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت در انقلابات وسیع حیات به آتش و جنگ تسلیم شده خاموش شود . آن اقتدار اثره ی چند کلمه حرف و چند نگاه بود . بعد از آن فراموش کردم . دوباره در یک انقلاب غیر مریی و یک نواخت ، ولی تازه و عجیب ، قلب شاعر بین زمین و آسمان و فوق ادراک دیگران به خودش پرداخت
اگر دوست داشته ام یا نه . باور کن عالیه ، تو را دوست می دارم
می گویند عشق یک دفعه در مدت عمر هر کس به وجود می اید ، مراد عشقی است که از جدایی های غیر طبیعی کنونی ناشی شده ولی در آتیه قوانین عادله ، مثل عقد و نکاح ، آن را منسوخ می دارد
من به عکس بسیاری از علمای فلسفه ی علم الروح این عقیده را رد می کنم . عشق می اید ، می رود ، دوباره می اید
مرور زمان همان طور که یکی از قوانین اولیه تکامل است می تواند قانون اصلی اضمحلال اشیا هم باشد . مجاورت زمان و حوادث ، مقدمه ی یک کشمکش دائمی طبیعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق می کند . زمان ، آن جذبه و عشق را پاک می سازد. صفحه ی قلب ، مثل یک لوح است : همین که یک لکه از روی آن برداشته شد ، جای لکه دیگر باز می شود
انسان ، این طور با وسعت نظر خلقت یافته است . می بینی چه طور راست حرف می زنم . محبت با دروغ مبانیت دارد . خط تو ، تقریرات تو ، به من امید می بخشد . تو روشنی قلب منی ! خودم را به هدر نداده ام !
دلم می خواست با زبان مخصوصی که در بعضی مواقع به کار می برم قبل از وقوع امر بین خودمان بری تو چند کاغذ پی در پی هم بنویسم . برای امتحان ، حواست را مشوش کنم . و این بعد از دیدار عکس تو بود . ولی حوادث زودتر از من ، عمل را به دلخواه خود انجام داد . بی جهت عجله شد ! چرا . چرا الفاظ ملا و شاگردش ، ما را به هم نزدیک کرد ! قلب انسان کاری را می کند که آن الفاظ از انجام آن کار عاجزند
 من ننگ دارم که مثل دیگران به طور معمول زناشویی اختیار کنم
خوشبختانه می بینم این مواصلت برای من شباهت به علاقه ی محبتی را پیدا کرده است که نزد مردم مردود است و نزد من رشد می کند
مرا نگاه بدار . قلب من است که مرا به تو می دهد . نه الفاظ مذهبی ملا . دلت می خواهد شاعری را که بعد ها به فکرش بیش تر آشنا خواهی شد برای همیشه مطیع خودت داشته باشی ؟
جرأت داشته باش . امتحان کن . مطمئن شو و به او راست بگو
 خدمتگزار تو که همیشه تو را دوست می دارد
نیما


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2