دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال یا از طریق فرم تماس با ما در همین وبلاگ پست های خود را ارسال كنند :
آوردهاند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب كنید كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه كسی (هستی)؟ عرض كرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد میكنی؟ عرض كرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض كرد اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه كوچك برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیكنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه كه میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم..
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو میخواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه كسی؟ جواب داد شیخ بغدادی كه طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض كرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن میگویی؟ عرض كرد سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میكنم و چندان سخن نمیگویم كه مردم از من ملول شوند و دقایقعلوم ظاهر و باطن را رعایت میكنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بیان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمیدانی.. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او كار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض كرد آری. بهلول فرمود چگونه میخوابی؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیهالسلام) رسیده بود بیان كرد.
بهلول گفت فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربهالیالله مرا بیاموز.
بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدانكه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود. جنید گفت جزاك الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگویی آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد. و در خواب كردن اینها كه گفتی همه فرع است؛ اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد.
مپندار از لب شیرین عبارت که کامی حاصل آید بی مرارت فراق افتد میان دوستداران زیان و سود باشد در تجارت یکی را چون ببینی کشته دوست به دیگر دوستانش ده بشارت ندانم هیچ کس در عهد حسنت که بادل باشد الا بی بصارت مرا آن گوشه چشم دلاویز به کشتن میکند گویی اشارت گر آن حلوا به دست صوفی افتد خداترسی نباشد روز غارت عجب دارم درون عاشقان را که پیراهن نمیسوزد حرارت جمال دوست چندان سایه انداخت که سعدی ناپدیدست از حقارت
بی تو حرامست به خلوت نشست حیف بود در به چنین روی بست دامن دولت چو به دست اوفتاد گر بهلی بازنیاید به دست این چه نظر بود که خونم بریخت وین چه نمک بود که ریشم بخست هر که بیفتاد به تیرت نخاست وان که درآمد به کمندت نجست ما به تو یک باره مقید شدیم مرغ به دام آمد و ماهی به شست صبر قفا خورد و به راهی گریخت عقل بلا دید و به کنجی نشست بار مذلت بتوانم کشید عهد محبت نتوانم شکست وین رمقی نیز که هست از وجود پیش وجودت نتوان گفت هست هرگز اگر راه به معنی برد سجده صورت نکند بت پرست مستی خمرش نکند آرزو هر که چو سعدی شود از عشق مست
چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی سپر انداخت عقل از دست ناوکهای خون ریزت برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی فغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت
بنده وار آمدم به زنهارت که ندارم سلاح پیکارت متفق میشوم که دل ندهم معتقد میشوم دگربارت مشتری را بهای روی تو نیست من بدین مفلسی خریدارت غیرتم هست و اقتدارم نیست که بپوشم ز چشم اغیارت گر چه بی طاقتم چو مور ضعیف میکشم نفس و میکشم بارت نه چنان در کمند پیچیدی که مخلص شود گرفتارت من هم اول که دیدمت گفتم حذر از چشم مست خون خوارت دیده شاید که بی تو برنکند تا نبیند فراق دیدارت تو ملولی و دوستان مشتاق تو گریزان و ما طلبکارت چشم سعدی به خواب بیند خواب که ببستی به چشم سحارت تو بدین هر دو چشم خواب آلود چه غم از چشمهای بیدارت
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش گر در آیینه ببینی برود دل ز برت جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت راه آه سحر از شوق نمییارم داد تا نباید که بشوراند خواب سحرت هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت بارها گفتهام این روی به هر کس منمای تا تامل نکند دیده هر بی بصرت بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست نتواند که ببیند مگر اهل نظرت راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت آن چنان سخت نیاید سر من گر برود نازنینا که پریشانی مویی ز سرت غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی زحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت نه چمن شکوفهای رست چو روی دلستانت نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا اگر التفات بودی به فقیر مستمندت نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا روم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادت مرا هرآینه روزی تمام کشته ببینی گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین به چین زلف تو آید به بتگری آموخت هزار بلبل دستان سرای عاشق را بباید از تو سخن گفتن دری آموخت برفت رونق بازار آفتاب و قمر از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من وجود من ز میان تو لاغری آموخت بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع چنان بکند که صوفی قلندری آموخت دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست ندانمش که به قتل که شاطری آموخت چنین بگریم از این پس که مرد بتواند در آب دیده سعدی شناوری آموخت
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت بلای غمزه نامهربان خون خوارت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم که روزگار حدیث تو در میان انداخت نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرند دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت همین حکایت روزی به دوستان برسد که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت
هر که خصم اندر او کمند انداخت به مراد ویش بباید ساخت هر که عاشق نبود مرد نشد نقره فایق نگشت تا نگداخت هیچ مصلح به کوی عشق نرفت که نه دنیا و آخرت درباخت آن چنانش به ذکر مشغولم که ندانم به خویشتن پرداخت همچنان شکر عشق میگویم که گرم دل بسوخت جان بنواخت سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست تحفه روزگار اهل شناخت آفرین بر زبان شیرینت کاین همه شور در جهان انداخت
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت متوجه است با ما سخنان بی حسیبت چو نمیتوان صبوری ستمت کشم ضروری مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت و گرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت به قیاس درنگنجی و به وصف درنیایی متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت تو برون خبر نداری که چه میرود ز عشقت به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت تو درخت خوب منظر همه میوهای ولیکن چه کنم به دست کوته که نمیرسد به سیبت تو شبی در انتظاری ننشستهای چه دانی که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت
سرمست درآمد از خرابات با عقل خراب در مناجات بر خاک فکنده خرقه زهد و آتش زده در لباس طامات دل برده شمع مجلس او پروانه به شادی و سعادات جان در ره او به عجز میگفت کای مالک عرصه کرامات از خون پیادهای چه خیزد ای بر رخ تو هزار شه مات حقا و به جانت ار توان کرد با تو به هزار جان ملاقات گر چشم دلم به صبر بودی جز عشق ندیدمی مهمات تا باقی عمر بر چه آید بر باد شد آن چه رفت هیهات صافی چو بشد به دور سعدی زین پس من و دردی خرابات
ماه رویا روی خوب از من متاب بی خطا کشتن چه میبینی صواب دوش در خوابم در آغوش آمدی وین نپندارم که بینم جز به خواب از درون سوزناک و چشم تر نیمهای در آتشم نیمی در آب هر که بازآید ز در پندارم اوست تشنه مسکین آب پندارد سراب ناوکش را جان درویشان هدف ناخنش را خون مسکینان خضاب او سخن میگوید و دل میبرد و او نمک میریزد و مردم کباب حیف باشد بر چنان تن پیرهن ظلم باشد بر چنان صورت نقاب خوی به دامان از بناگوشش بگیر تا بگیرد جامهات بوی گلاب فتنه باشد شاهدی شمعی به دست سرگران از خواب و سرمست از شراب بامدادی تا به شب رویت مپوش تا بپوشانی جمال آفتاب سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ گوشمالت خورد باید چون رباب
ما را همه شب نمیبرد خواب ای خفته روزگار دریاب در بادیه تشنگان بمردند وز حله به کوفه میرود آب ای سخت کمان سست پیمان این بود وفای عهد اصحاب خارست به زیر پهلوانم بی روی تو خوابگاه سنجاب ای دیده عاشقان به رویت چون روی مجاوران به محراب من تن به قضای عشق دادم پیرانه سر آمدم به کتاب زهر از کف دست نازنینان در حلق چنان رود که جلاب دیوانه کوی خوبرویان دردش نکند جفای بواب سعدی نتوان به هیچ کشتن الا به فراق روی احباب
اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مومن مخلص درافکنی به عقاب که را مجال نظر بر جمال میمونت بدین صفت که تو دل میبری ورای حجاب درون ما ز تو یک دم نمیشود خالی کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب به موی تافته پای دلم فروبستی چو موی تافتیای نیکبخت روی متاب تو را حکایت ما مختصر به گوش آید که حال تشنه نمیدانی ای گل سیراب اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلست که با شکردهنان خوش بود سوال و جواب کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب اسیر بند بلا را چه جای سرزنشست گرت معاونتی دست میدهد دریاب اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست همیکنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب تو باز دعوی پرهیز میکنی سعدی که دل به کس ندهم کل مدع کذاب
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها تا خار غم عشقت آویخته در دامن کوته نظری باشد رفتن به گلستانها آن را که چنین دردی از پای دراندازد باید که فروشوید دست از همه درمانها گر در طلب رنجی ما را برسد شاید چون عشق حرم باشد سهلست بیابانها هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو باید که سپر باشد پیش همه پیکانها گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش میگویم و بعد از من گویند به دورانها
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما جرمی نکردهام که عقوبت کند ولیک مردم به شرع مینکشد ترک مست ما شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد باشد که توبهای بکند بت پرست ما سعدی نگفتمت که به سرو بلند او مشکل توان رسید به بالای پست ما
فصل سوم مطابقت مطابقت قضایا با واقع بعد از بررسی میزان دخالت عقل و حس در تصدیقات، نوبت بهمطابقت قضایا با واقع میرسد. مشكل اساسی در ارزش شناخت این است كه چگونه میتوان اثباتو یا تبیین كرد كه شناخت انسان مطابق با واقع است؟ این مشكل وقتی رخمینماید كه بین شناسنده (عالم) و متعلق شناخت (معلوم) واسطهای دركار باشد. بنابراین شناختی كه میتواند مطابق با واقع یا مخالف با آنباشد، همان شناخت حصولی است. پس به بررسی انواع قضایا وتصدیقات میپردازیم: الف. وجدانیات (قضایایی كه از حالات درونی و علوم حضوری گزارش میدهند، مثل«من شك دارم») مطابقت این قضایا با واقع قطعی است، چون گزارشگر ومطلب گزارش شده هر دو در نفس حضور دارند. ب. قضایای تحلیلی مطابقت این قضایا با واقع نیز مسلم است، چون مفهوم محمول درونمفهوم موضوع وجود دارد و ما به همه مفاهیم علم حضوری داریم. ج. قضایای منطقی قضایای منطقی همواره با واقع مطابق است، زیرا حاكی و محكی(قضایای ذهنی، مفاهیم ذهنی و ویژگی آنها) هر دو در ذهن حاضرند. د. بدیهیات اولیه در بدیهیات اولیه این نكته قابل توجه است كه علوم حضوریمیتوانند زمینه دست یابی عقل به مفاهیم تصوری این قضایا (مفهومموضوع و مفهوم محمول) را فراهم آورده، مطابقت این مفاهیم با منشاءانتراعشان را نشان دهند. دیگر مفاهیم فلسفی نیز به گونهای بدانها قابلارجاع است. اما مطابقت این قضایا با واقع را از دو راه میتوان تبیین كرد: راه اوّل حكما این قضایا را یقینی و همراه با دو یقین میدانند، یقین به اینكهالف ج است و یقین به اینكه محال است الف ج نباشد؛ برای مثال درقضیه محال بودن اجتماع نقیضین، دو یقین وجود دارد: یقین به اینكهاجتماع نقیضین محال است و یقین به اینكه محال است چنین نباشد.بیتردید، با وجود این دو یقین، احتمال خطا در این قضیه راه ندارد. اشكال مهم این است كه قضایای بدیهی علم حصولی است و آن را به علمحضوری مشاهده نكردهایم. پس چگونه میتوان اطمینان یافت كه اینقضایا با واقع مطابق است؟ همیشه این احتمال وجود دارد كه اگر عقل مابه گونهای دیگر آفریده میشد، گونهای دیگر میفهمید و با وجود ایناحتمال، دیگر یقین به محتوای قضیه بیمعناست و كسی نمیتواند ادعایمطابقت كند. پاسخ این یك احتمال ابتدایی است و با رجوع به متن قضیه دفع میشود؛یعنی وقتی موضوع ومحمول قضیه را درستتصورمیكنیم، درمییابیم نهتنهابدان یقینداریمبلكه، طبق علمحضوری ما، شك در آن ناممكناست. به تعبیر دیگر، عقل حكم میكند كه این قضیه با این موضوع و محمولدر هر عقل دیگر، هرگونه كه خلق شده باشد و هر حالت و ظرفی كهداشته باشد، اگر همین گونه كه ما درك كردهایم درك شود، دارای همینحكم خواهد بود و تفاوت خلقت و گونههای مختلف و ظروف متفاوتوجود، تا وقتی كه مانع فهم صحیح موضوع و محمول نشود، سبب تفاوتحكم نخواهد شد؛ یعنی در همه جهانهای ممكن و نزد همه عقلها حكمهمین خواهد بود و خلاف آن محال است. پس هر عقلی اگر موضوع و محمول را، چنانكه ما تصور كردهایم،درككند، قضیه را تصدیقمیكند، بدان یقین مییابد و نیز یقین پیدا میكندكه این یقین دائمی و ضروری است و در هیچ موقعیتی از میان نمیرود.
آخرین پست ها