یکشنبه 28 تیر 1388  15:06
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

ان العمر كله صفا

مسلمانان جهان
تمام عمرمان همراه با سعادت و خوشبختی بود
كنا سوا لیل وسهر
شبها را با همدیگر سپری می کردیم و تا صبح بیداری می کشیدیم
والنور عم یمشی حفا
و روشنایی پابرهنه در بین ما راه می رفت
ویفارق غصون الشجر
و از شاخه درختان جدا می شد
انت وانا ونسمة جفا
من و تو و نسیم بی رحمی
هبت علی الحلم انكسر
نسیم بی رحمی بر رویا وزید و خوابمان را در هم کوبید
عندی اللیل انطفا
شب برای من خاموش شد
وین القمر مافی قمر
ماه شبانه کجاست دیگر هیچ ماهی وجود ندارد
یا الشوق یاحرام الغفا
ای دلتنگی, دیگر خوابیدن همانند یک گناه کبیره است


  • آخرین ویرایش:جمعه 2 مرداد 1388
یکشنبه 28 تیر 1388  14:59
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

بو عشق دردو غمی گؤر نئجه یوغورتدو منی
قیامتین ائله بیل آتشی قووردو منی
یاراما بخیه وورارلار فقط نه فایداسی وار
طبیبیم اولدو او کس کی ائله او قیردی منی

او قدر هجرانا دؤزدوم اوره گیم دؤندو قانا
یئتیم اوشاق کیمی گؤز یاشلاریم بوغوردو منی
نسیم بهانه دیدیگین داغیلدی بدن
کیمیسه توپلایاراق تورپاق اوسته قوردو منی
او لاله باغرینا داغ چکدیلر بزه ک یئرینه
حیات دا مین داغ ایله آلدادیب دوغوردو منی


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 28 تیر 1388  14:46
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

راهی جز نرمش و بازی با هستی نیست . ارد بزرگ

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند . مارکز

عشق یگانه منبع نیرو و قدرت شماست . باربارا دی آنجلیس

قانون احتمالات یادت نره ، بلاخره یک نفر خواهد گفت بله . آنتونی رابینز

اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید،در هر دو صورت درست فکر کرده اید.آنتونی رابینز

وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است.لارو شفوکو

هنگامی که می خواهی وظیفه و بایسته خویش را انجام دهی از کسی فرمان نگیر .
  ارد بزرگ


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 28 تیر 1388  14:40
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

پسرنوجوان وارد فروشگاه شد. به سمت باجه تلفن رفت و روی پنجه های پا بلند شد تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد. فروشنده حرکات او را زیر چشمی می پایید و حرف هایش را می شنید.
- « سلام خانم، می‌تونم خواهش کنم چمن‌های جلوی خونه تون رو واسه کوتاه کردن به من بسپارید؟»

ظاهرا زن در پاسخ گفته بود کسی هست که این کار را برایش انجام می‌دهد، چون پسرک بلافاصله چنین خواهش کرد: «خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد». اصراردوباره پسر حاکی از این بود که آن خانم از کار کارگر فعلی خود کاملا راضی است.
- «خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در روز تعطیل زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» از قرار، زن دوباره پاسخ منفی داده بود.
نوجوان در حالی که لبخندی بر گوشه لب داشت، گوشی را گذاشت. فروشنده به سمت او رفت و گفت: «پسرم...! از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر روحیه خاص و خوبی که داری، دوست دارم کاری بهت بدم».
پسر جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه!»


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 27 تیر 1388  23:12
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

ایا شك داری
هل عندك شك
هل عـنـدك شـك أنـك أهم وأغـلى امرأة فی الـدنیا
آیا به حرفم شک می کنی وقتی می گویم که تو مهمترین و باارزش ترین زن دنیا هستی
هل عندك شك
آیا به این شک داری
هل عندك شـك أن دخـولـك فی قـلـبی
آیا به این شک داری که ورود تو به قلب من
هو أعظم یوم بالتاریخ وأجمل خبر فی الدنیا
باشکوه ترین روز و بهترین خبر در تاریخ تمام جهان بود
هل عـنـدك شـك أنـك عمری وحیاتی
آیا به این شک داری که تو وجود وتمام زندگی من هستی
وبأنی من عـیـنـیك سرقت النار
و من از چشمان تو آتش عشق را دزدیدم
وقـمت بأخـطـر ثـوراتی
و حاضر شدم که برای به دست آوردنت خطرناک ترین کارها را انجام بدهم
أیـتها الـوردة والـریحانة والیاقـوتة والسلطانة والشعبیة والشرعـیة بین جمیع الملكات
ای گل وبوی خوش و یاقوت و ملکه و قانون زندگی و خوبی در بین تمام ملکه های جهان


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 27 تیر 1388  18:19
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

اگر اینسان حکیم اولسا ، اسیر روزگار اولماز
بو بئش گون عمره خاطیر ، نفس شومه دستیار اولماز
سلیمانلار گئدیبلر دست خالی قبره دونیادان
نقدیر اولسا اینسانین جلالی ، پایدار اولماز

شکوه و فر جاویدان ، فقط مخصوص سبحان دیر
اجل حکمی گلنده ، هئچ کسه راه فرار اولماز
بو سؤزلر منتسب دیر مکتب شاه ولایتدن
بویوردو ثروت و مکنت دلیل افتخار اولماز
بشرده اولسا حریت ، اؤزون دونیایه سیندیرماز
شرافتمند اولان اینسان ، قالار آج روشوه خوار اولماز
اگر اینسان بیر آز فیکر ائیله سئیدی متن قرآنه


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 تیر 1388
شنبه 27 تیر 1388  18:11
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم! می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام.
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دست بیاوری برای تمام عمر به آرامش می رسی؛
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. این دست، خداست که همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظریف تر و باریک تر. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جای می گذارد. هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی.


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 تیر 1388
جمعه 26 تیر 1388  19:52
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

وتم: زانی ک چه ن ساڵه دڵم لاێ تو به جی ماوه

وتی: ئه م دڵه بێ ناو‌‌‌ه هنی تووه  ک  بێ خاوه

 

وتم سوتانت نه دیوه ک ئه م به زه ت به سه ر لێوه

وتی:سوتان ک بو یاره تۆ بۆچی ره نگت په ریوه

 

با اینکه میدانم نمی توان معنا را با ترجمه منتقل کرد اما ...

ترجمه:

گفتم:میدانی که چند سال است  دلم کنار تو به جا مانده؟

گفتا:این دل بی نام و نشان دل توست که خواب ندارد؟

 

گفتم:سوختن را ندیده ای که  خنده بر روی لب داری

گفتا:سوختن که برای یار است، تو برای چه رنگ پریده ای؟


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 26 تیر 1388  19:49
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

 

من ناوم خه‌ونه

خه‌لكی ولاتی ئه‌فسوونم

باوكم شاخه و

دایكم ته‌مه

من له سالیكی مانگ كوژراوو، له مانگیكی هه‌فته كوژراوو

له روژیكی سه‌عات كوژراودا

دوای شه‌ویكی پشت كوماوه‌ی هه‌وراز به كول

به‌ره‌به‌یانیكی زامدار

له شه‌فه‌قیكی كه‌سكه‌وه

وه‌ك گزنگیكی خویناویی كه‌وتمه خواری و

داگیرسام و بووم به مومیك

گر به مل و

بووم به پرسیك

ده‌م به هاوار

من كیلگه‌ی گه‌نم و جوی شیعر بووم

دایكیشم بارانی په‌له‌دان

من به‌ردی ناو لانكه‌ی شاخی بووم

دایكیشم نیشتمان

من كرمی ئاوریشمی قوزاخه‌ی به‌هره بووم

دایكیشم ده‌ره‌ختی برك و ژان

من جه‌سته‌ی مه‌لیكی سپی بووم

دایكیشم ئاسمانی وه‌ك قه‌تران

من خه‌و بووم و دایكم سه‌رم

من كه‌رویشك و ئه‌و نزار بوو

من جولانه و ئه‌و لقی دار

من هه‌ناسه و دایكم سنگ بوو

ئه‌و قه‌فه‌ز و من كه‌وه‌كه‌ی

من چیروك و ئه‌و شه‌وه‌كه‌ی.

 

برگردان شعر به فارسی:

 

اسم من خواب

از دیار افسون

 


  • آخرین ویرایش:جمعه 26 تیر 1388
جمعه 26 تیر 1388  19:17
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

هه ر كاتی ده كه ومه بیری

وه كو روژانی جوانی

بو ساریژی زامه كانم

به ته نیا دیمه سه ر كانی

زوخاوی دل هه ل ده ریژم بو ورده شه پوله كانی

ئه م به سته یه بو ده خوینم به لاوه ك یا به گورانی

كانی كانی تو جیژوانی پریه كانی

تو ئایونه ی ئاسمانی 

خونی جه رگی چیا سه خت و به ر زه كانی

خوزگا ئه وه ی من ده ی زانم توش بیزانی كانی كانی

ده زانی بو زور دی مه لات؟

چون له لای تو به جی ماون جی پی كانی  

كانی كانی

تو شاهیدی پشكوتنی ئه وینیكی ئا سمانی

قاتلی من له توی دا شورد په ن جه كانی

خونی دلم تكاوه نیو ئاوی كانی

به ده م دزه ی ئه وینه وه

ده مردم و نه م ده زانی

كانی كانی كانی كانی

*** ترجمه لفظ به لفظ فارسی

            چشمه

هر زمانی بیادش می افتم

همچو روزگار جوانی

برای تسكین زخمهایم

تنهایی به سر چشمه می روم

درد دلم رو به دست موجهای كوچكش می سپارم

این شعر رو براش با دكلمه یا با آواز می خوانم

ای چشمه :تو میعادگاه فرشتگانی

تو آینه آسمانی

خون دل كوههای سخت و مرتفع هستی

ای چشمه : كاش آن چیزهای كه من می دانم تو هم می دانستی

چون جای پاهاش پیش تو به جا مانده

ای چشمه :

تو شاهد شكوفه دادن عشقی آسمانی بودی

قاتل من دستهایش را در توشست

خون دلم در درون آب چشمه ریخت

به همراه خنده عشق

 میمردم و نمی فهمیدم

ای چشمه ای چشمه


  • آخرین ویرایش:جمعه 26 تیر 1388
جمعه 26 تیر 1388  19:10
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
«عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت:
«مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»! حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد...


  • آخرین ویرایش:جمعه 26 تیر 1388
جمعه 26 تیر 1388  16:00
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

هر وقت تو زندگی رسیدی به جایی که یه در بزرگ با یه قفل گنده داره اصلا نترس! چون اگه قرار بود باز نشه به جای در، دیوار می ذاشتن.

"قدم تازه ای برداشتن... این چیزی است که مردم بیشتر از آن میترسند." داستایوسکی

"تقریبا همه میتوانند در برابر فلاکت و بدبختی مقاومت کنند. اگر میخواهی فردی را امتحان کنی, به او قدرت بده." آبراهام لینکولن

"همه دوست دارند که به بهشت بروند, ولی کسی دوست ندارد که بمیرد." جان لوییس

"تجربه اسمی است که افراد به اشتباهاتشان میدهند." اسکار وایلد

همیشه بین خود و همسرت بازه ای را نگاهدار تا به خواری گرفتار نشوی . اُرد بزرگ

در زندگی ثروت حقیقی مهربانی است ، و بینوایی حقیقی خودخواهی . وینه

طلوع و غروب عشق ، خود را به وسیلۀ درد تنهایی و جدایی محسوس می سازد . لابرویر

فرودستان ، در بهترین هنگامه هم ، بهانه های فراوان ، برای انجام ندادن کار های خویش دارند . اُرد بزرگ


  • آخرین ویرایش:جمعه 26 تیر 1388
جمعه 26 تیر 1388  15:24
نوع مطلب: () توسط: مصطفی احمدی

مردی دیروقت خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میكنی؟

- فقط میخواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم : 20 دلار

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : میشود10 دلار به من قرض بدهید ؟

مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كارمی كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای

گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی كند؟

بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند وخشن رفتار كرده است. شاید واقعآ چیزی بوده كه او برای خریدنش به 10 دلار نیازداشته است.

به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابی پسرم ؟

- نه پدر ، بیدارم.

- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی.

پسر كوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول كردی؟

پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا

می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟

 

من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ...


  • آخرین ویرایش:جمعه 26 تیر 1388
  • تعداد کل صفحات :6  
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6