جمعه 26 اسفند 1390  07:02

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 اسفند 1390
جمعه 26 اسفند 1390  06:15


نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !

نباید بی تفاوت !

چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !

کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !

نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 اسفند 1390
سه شنبه 23 اسفند 1390  11:57

پشت هر کوه بلند،سبزه زاریست پراز یاد خدا

   ودر آن باغ کسی میخواند:


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 23 اسفند 1390
چهارشنبه 17 اسفند 1390  18:23


مهربانم ای خوب!یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد وغریبند باتو تک و تنها به تو می اندیشد
و کمی دلش از دوری تو دلگیر است


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 اسفند 1390
پنجشنبه 27 بهمن 1390  10:33

                           

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود، و کلاه و تابلویی

را کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود:

 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 27 بهمن 1390
چهارشنبه 19 بهمن 1390  11:30

اکنون کجایی ای خود دیگر من؟

ایا در این سکوت شب بیداری؟

بگذار نسیم پاک تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.

کجایی ای ستاره زیبای من؟

تیرگی زندگی مرا در اغوش کشیده و اندوه بر من چیره گشته است.

لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسید و مرا جانی دوباره خواهد داد!

از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمایتم خواهد کرد!

کجایی ای محبوب من؟

آه ؛ چه بزرگ است عشق!


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 19 بهمن 1390  10:49

روزهای خوش کودکیم را

حیران گذراندم

بلوغم را- نومید نبودم

لیک تنها گذراندم

و امروز که جوانم

نگرانم …

آرزومند همانم

که شاید بتوانم لبخندی بنشانم بر لب «کودک ده ساله شهر»

تا نومید نماند و بداند

که عشق را می‌توان جست در اوج بلوغ

در اوج بلوغ

می‌توان خالص بود

می‌توان عاشق بود

می‌توان مغرور بود

لیک بالاتر از آن

می‌توان «انسان» بود

می‌توان امید داشت

می‌توان لبخند زد

می‌تواند لبخند را

بر لب «کودک ده ساله شهر» دگری بازنشاند


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 12 بهمن 1390  08:53

عشق یعنی یک جهان دلبستگی

عشق یعنی بی نهایت خستگی

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی با خودت بیگا نگی

عشق یعنی یک جهان دیوانگی

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی چشم سر را دوختن

عشق یعنی همچو شعمی سوختن

عشق یعنی گٌل شدن در بین خار

عشق یعنی روشنی در شام تار


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 12 بهمن 1390