دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال یا از طریق فرم تماس با ما در همین وبلاگ پست های خود را ارسال كنند :
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !
نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !
نباید بی تفاوت !
چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !
کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !
نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !
ودر آن باغ کسی میخواند:
مهربانم ای خوب!یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد وغریبند باتو تک و تنها به تو می اندیشد
و کمی دلش از دوری تو دلگیر است
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود، و کلاه و تابلویی را کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود:
اکنون کجایی ای خود دیگر من؟ ایا در این سکوت شب بیداری؟ بگذار نسیم پاک تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند. کجایی ای ستاره زیبای من؟ تیرگی زندگی مرا در اغوش کشیده و اندوه بر من چیره گشته است. لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسید و مرا جانی دوباره خواهد داد! از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمایتم خواهد کرد! کجایی ای محبوب من؟ آه ؛ چه بزرگ است عشق!
روزهای خوش کودکیم را حیران گذراندم بلوغم را- نومید نبودم لیک تنها گذراندم و امروز که جوانم نگرانم … آرزومند همانم که شاید بتوانم لبخندی بنشانم بر لب «کودک ده ساله شهر» تا نومید نماند و بداند که عشق را میتوان جست در اوج بلوغ در اوج بلوغ میتوان خالص بود میتوان عاشق بود میتوان مغرور بود لیک بالاتر از آن میتوان «انسان» بود میتوان امید داشت میتوان لبخند زد میتواند لبخند را بر لب «کودک ده ساله شهر» دگری بازنشاند
عشق یعنی یک جهان دلبستگی عشق یعنی بی نهایت خستگی عشق یعنی با تو خواندن از جنون عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی با خودت بیگا نگی عشق یعنی یک جهان دیوانگی عشق یعنی سوختن تا ساختن عشق یعنی عقل و دین را باختن عشق یعنی چشم سر را دوختن عشق یعنی همچو شعمی سوختن عشق یعنی گٌل شدن در بین خار عشق یعنی روشنی در شام تار
آخرین پست ها